کاش دم مسیحا داشتم
گاهی دوستان از من میپرسند چرا مثل گذشته در وبلاگت مطلبی نمینویسی و فقط پستهات اختصاص دارد به برنامههای رادیو زمانه.
ابتدا بگویم دیگر مثل گذشته دوست ندارم به یک موضوع روز که همه به آن میپردازند بپردازم، از این مدل نوشتنها و خواندنها خسته شدم. البته گاه به دلیل ضرورتهایی خوب است این یکپارچگی و همه با هم به یک موضوع پرداختن. خیلی وقتها با همین شیوه کارهای مثبتی انجام شده و نتیجههای خوبی داده اما بیهدف نوشتن را دوست ندارم.
اگر بخشی از زندگیام را که مربوط میشود به روابط خانوادگی و این حرفها که لزومی هم ندارد در این باره بنویسم جدا کنم، بقیهی زندگی من خلاصه شده در دو بخش:
یک: کارهای مربوط به رادیو زمانه، با اینکه خیلی وقتم را میگیرد برایم شیرین است و دوست داشتنی.
کارهای زمانه را که میخوانید یا میشنوید البته من دوست دارم بشنوید چون خیلی تلاش میکنم با موسیقیهایی که مربوط به سوژه برنامهها هست شنیدن آنرا جذاب کنم و خیلی وقتها پیش آمده ساعتها به دنبال موسیقی مربوطه گشتهام.
دو: بخش دیگر زندگیام سر و کله زدن با گربههاست که تعدادشان بین پانزده الی بیستتا متغیر است اینکه چرا متغیر است را بعد برایتان میگویم.
این بخش از زندگیام که همان گربهداری هست پر است از خاطرات تلخ و شیرین، پر از حوادث و اتفاقات زشت و زیبا.
بخش شیرین و زیبای آنرا گربهها خلق میکنند و بخش تلخ و زشت آنرا آدمها!
دوست دارم اگر مجالی پیدا کنم گاه خاطراتی از آنها را برایتان بنویسم.
دیروز بود که آرزو کردم کاش دم مسیحا داشتم
یکی از گربههایی که معمولآ در بالکن ما جا خوش میکند و غذا میل میکند به تازگی همین نزدیکیها بچه بهدنیا آورده، ما بچههاش را تا سه روز قبل ندیده بودیم فقط از شکماش فهمیدیم که او زائیده.
از آنجایی که در یک سرزمین دو پادشاه حکومت نمیکنند معمولآ بالکن ما به عنوان زایشگاه گربهها، اختصاص دارد به ماده گربهای که زورش بر بقیه میچربد.
گربهای که میخواهم از او بنویسم ما اسمش را گذاشتیم «هووی شرزه».
شرزه اسم گربهای هست که بچههاش را در بالکن ما بهدنیا آورد، ماجرای آنرا بعدآ تعریف میکنم فقط همینقدر بدانید که شوهر «شرزه» و «هووی شرزه» یکی است، گربهی نر مهربانی به نام «شوتی».
سه روز پیش با شنیدن صدای جیغ و ویغ یک بچه گربه به طرف بالکن دویدم، دیدم هووی شرزه یک بچه گربه حدودآ یک ماهه را به دندان گرفته و از درخت بالا میرود به سمت بالکن طبقه سوم بلوک همجوار ما.
صداش زدم دیوانه کجا میبری؟ بیارش اینجا.
چند بار صداش زدم برگشت به من نگاه کرد و هن و هن کنان به طرف همان بالکن رفت و بچه را برد.
تصمیم گرفتم بروم سراغ صاحبخانه و بچه گربه را بگیرم بیاورم اما حساب کردم من که نمیدانم هووی شرزه چند بچه دارد و نکند با این کار من هووی شرزه گیج شود و بچهای از او (اینجا و آنجا) جا بماند و از بین برود چون بارها دیدهام که جابهجایی بچه گربهها از سوی مادرشان گاه تا دو روز طول کشیده مثلآ پنجتا را در عرض دو روز جابهجا کردند برای همین صبر کردم چند روزی بگذرد.
دیروز صبح هووی شرزه آمد توی بالکن حرکاتش طبیعی نبود و التماسهاش نشان میداد که کمک میخواهد با دخترم به طرف بالکن رفتیم غذا بردیم دیدیم اصلآ توجهی به غذا ندارد و از تراس به این بزرگی حدود یک مترش را گرفته و بیقرار همین یک متر را میرود و برمیگردد و با التماس میو میو میکند و به ما نگاه میکند. فهمیدم بیقراریهاش مادرانهست...
بعد از دقایقی که همینجور گذشت نگاهم به یکی از کارتنهایی افتاد که گوشهی بالکن است و گربهها شبها در آن میخوابند، خم شدم نگاه کردم دیدم همان بچه گربهی زردی که سه روز قبل دیده بودم توی کارتن است اما بچه گربه مرده بود، مرگ طبیعی هم نبود چون اینطور که من دیدهام همه گربهها در مرگ طبیعی به یک شکل میمیرند به پهلو خوابیده و دستها روی هم و پاها روی هم. اما این بچهگربه بعضی از جاهای بدنش کج و معوج بود.
حالا چرا این بچه گربه مرده بود نمیدانم اما معنی التماسهای مادرش را فهمیدم، التماس میکرد که یک کاری کنید...
نوازشش کردم و گفتم بمیرم برای دلت، کاش میتوانستم برایت کاری کنم.
از دیروز تا این لحظه نالههای این گربه قطع نمیشود و مدام به بالکن همسایه میرود شیون کنان به بالکن ما برمیگردد...
نظرات
مينو جون سلام...
ببخشيد كه اينقدر بي معرفت شدم
اين چند وقته بجز نوشتن تو وبلاگم (اونم گاهي گداري)نتونستم زياد اينترنت بيام...
به خدا هميشه به يادتون هستم...
اميدوارم هرجا هستيد خوب و خوش باشيد...
نميدونم هنوز من رو يادتون هست يا نه!اما من هيچ وقت شمارو از ياد نمي برم...
براتون بهترينها رو آرزو دارم...مثل هميشه...
به اميد ديدار...
سلام.منم دلم براي نوشته هاي قبليتون تنگ شده.البته اين حق شماست كه هرجور و هر چي ميخواين توي وبلاگتون بذارين.فقط متاسفم كه مجالي دست نداد شما رو ببينم.راستي هنوز به شهرتون ميايين؟اگه دوست داشتين عكس دخترمو ببينيد
shaad bashi
مرا بیاد شعر پروین اعتصامی انداختی و سال پنجم دبستان.
ای گربه ترا چه شد که ناگاه
رفتی و نیامدی دگر باز!
با خواندن شعر دلم گرفت و اشک بر چشمانم نشست در غم گربه تولهی گم شدهام.
مهم نیست که دم مسیحا باشه یا دل مهربان...مهم اینه که کسی باشه که زیر دست و بال ناتوانها رو در موقع افتادن بگیره ....در کارهای خوبی که میکنی همیشه موفق باشی
خانم خانوما خوشحالم که نوشتی ...:-XXX
دختر همسايه | یکشنبه، ۲۷ اردیبهشتماه ۱۳۸۸، ۲:۵۹ صبح
قدیما ، وقتی حدودا 13-14 ساله بودم ، همیشه گربه نگه میداشتم ، دروغ بزرگی ست که می گویند گربه ها بی عاطفه هستند ، گربه من حتی محافظ من هم بود ، خیلی هم قدرشناس و از همه مهمتر ، بسیار پا و تمیز ، اصلا اجازه نمی داد غباری بر تنش بنشیند ....یکی از گربه هایم در آغوشم جان داد ... شب تا صیح بالای سرش بیدار نشستم و مراقب بودم تا شاید چشمانش را باز کند ، اما ... ، لحظه آخری که جان می داد تصور کردم خمیازه می کشد که بدنش را اینطور کشیده و دراز نمود ه، اما رفت... به همین سادگی .
همه را گفتم که بدانید کاملا شما را دک می کنم ، امیدوارم شادیهای بسیار در انتظارتان باشد.
در بلاگ نیوز لینک داده شد .
اما شما دم مسیحا دارید بانو ... ایمان دارم که چنین قلب پاکی، دم مسیحایی هم دارد و می تواند با حضورش وبلاگستان فارسی را پالایش سازد ... زنده باشید و یرافراز.
از آتش عشق هر که افروخته نيست
با او سر سوزنی دلم دوخته نيست
گر سوخته دل نهای زما دور که ما
آتش به دلی زنيم کو سوخته نيست
تماس
minoo.saberi [at ] gmail [dot] comترانه های خاطره انگیز دانلود کنید اما لطفا ترانه درخواست نکنید
ژولیت دردریان به آسمان پرواز کرد!
بايگاني آهنگهاجستجو
بايگاني ماهانه
January 2011December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
سايتها
سایت صدف فراهانیوبلاگ صدف فراهانی
اولـــــــــين وبلاگ من
فیس بـــــــــــوک من
فتوبلاگ بلــــــــــــوط
لغتنامه دهخدا
کانون دوستداران حیوانات
دکتر هومن، دامپزشک
انجمن حمایت از حیوانات
ایرن
سبزپرس
محک، موسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان
ليست وبلاگهای به روز شده
شکوه میرزادگی
اسماعیل نوریعلا
کميته ي نجات پاسارگاد
iranold
ویراسباز
خبرگزاری میراث فرهنگی
حکیم مهر
فریدون فرخزاد
گل آقا
بالاترين
گویا
مهر










خانم صابری سلام
ممنون از سایت خوبتان من تا حالا همه مطالب سایت شما را خوانده ام و لذت برده ام .
من یک وبلاگ دارم که در مورد بازیگران قدیمی سینمای ایران است و دوست دارم که لینک وبلاگ من در سایت شما باشد اگر لطف کنید وبلاگ من را لینک کنید از شما ممنون می شوم.
در ضمن من شما را لینک کردم.
به امید دیدار www.farhadfardin.blogfa.com
فرهاد(بازیگران قدیمی) | جمعه، ۱ خردادماه ۱۳۸۸، ۹:۳۸ بعدازظهر