چند ماه بی کشکول ِ ف.م.سخن!؟
چند وقت است که از «ف.م.سخن» خبری نیست. چندی قبل از چند دوست سراغش را گرفتم اما آنها هم بی اطلاع بودند.
غیبتاش را گذاشتم به حساب اینکه شاید مثل آقای «ناصرخالدی» میخواهد از دنیای وبلاگنویسی فاصله بگیرد اما وقتی در وبلاگ جناب علیمحمدی خواندم که حتی مدیران سایت «گویا» هم از او بی خبرند و نگران، من هم نگران شدم.
«ف.م.سخن» پخته و روان مینویسد، معلوماتاش را به رخ ِ مخاطب نمیکشد، هر وقت میخواهم حرف حسابی بشنوم به وبلاگ او سر میزنم.
او با اینکه صاحب قلم است و نوشتههای پربارش همهجور مخاطبی را جذب میکند اما بی تکلف است. بارها در همان سایت «گویا» نام برخی وبلاگها را میبرد و تبلیغ نامحسوساش مایهی دلخوشی بلاگرها میشد که یکی از آنها خود من بودم.
امیدوارم نگرانیهای ما بی اساس باشد و همین روزها «ف.م.سخن» بیاید تا ببینیم بعد از این غیبت طولانی برایمان چه در کشکول دارد.
سال هشتاد و پنج در «یک پست، پر از ترانه» زمانی که میخواستم ترانهای به ایشان هدیه کنم نوشته بودم که در بارهی نوشتههای «ف.م.سخن» چه حسی دارم که عینا" آنرا اینجا میآورم:
...
این خاطره مربوط به زمانی است که دخترم چهارده ساله بود و به کلاس نقاشی میرفت، طی چند جلسه یک تابلو را در کلاس، نقاشی، تمام میکرد و آخر کار به خانه میآورد.
روزی از این روزها که دخترم رفته بود کلاس ، ما خانوادهگی دور هم جمع بودیم. برادر زادهای دارم که آنزمان حدودا" سه ساله بود دختری شیرین زبان و دوست داشتنی.
آنروز داشت روی یک صفحه کاغذ نقاشی میکرد. حتما"دیدهاید که بچهها خطوطی میکشند تا چه از آب در آید آنموقع میگویند که چه تصویری کشیدهاند. این دختر بچهی شیرین زبان، آنروز یک بیضی کوچک کشیده بود یک بیضی کوچکتر هم به آن چسبانده بود و یک خط راست در طرف دیگر بیضی. با ذوق زدگی داد زد عمــــــــــــه جـــــــــــــون عمـــــــــــــــــــــــه جـــــــــــــــــــــــــــــــون! ببیـــــــــــــــــن "قورغابی" کشیدم!
گفتم فدای تو و قورغابیت ، بذار ببینم.
نقاشیاش را نگاه کردم و دیدم الحق طرحی از یک مرغابی ست.
همهمان شروع کردیم به تشویق و بوسه و آفرین آفرین و... نقاشیاش دست به دست میگشت و خودش هم ذوق کنان به دنبال نقاشیاش... بازارش حسابی گرم شده بود ، درست در اوج تشویقها بود که دخترم از راه رسید و تابلویی از رنگ روغن باخودش آورد اتفاقا" تابلو نقاشی، برکهای بود با چند مرغابی و...
دایی و مامان بزرگ و بابا بزرگ و خاله و همه شروع کردند به تشویق کردن دخترم که به! به! چقدر زیبا چقدر ...
بعد از دقایقی ناگهان نگاهم به برادر زادهام افتاد که با چهرهای غمگین به زمین خیره شده. بلافاصله بغلش کردم، بوسیدمش و گفتم عمه جان؟چی شده!؟ زد زیر گریه و گفت :
عـــــــــــمـــــــــــــــــــــــه کاشکی منم بلد میتونستم! همهی"قورغابی" رو بکشم!حالا حکایت من است و نوشتنهایم، وقتی دوستان اهل قلم را میبینم که حرفهایی که من دوست دارم بنویسم را خیلی شیوا مینویسند با خودم میگویم کاشکی منم بلد میتونستم همهی قورغابی رو بکشم!
یکی از این عزیزان اهل قلم که بلد میتونه«همهی قورغابی را بکشه» و با بسیاری از نوشتههایش هم عقیدهام «ف.م.سخن» است.
این ترانهی خاطره انگیز را هدیه میکنم به« ف.م.سخن »عزیز.
پ.ن
«ف.م.سخن» و موضوع داغ بالاترین
نظرات
سلام...يادمه تو رو تو اولين وبگردي هام پيدا كردم و حالا بعد از مدتها باز هم.....
فقط همين....
من زياد تو باغ نيستم...
مينو جان تو كه اينو ميگي ما چي بگيم كه اصلا همون يه قورغابي رو هم نميتونيم بكشيم!
سلام نازنين راوي جانم ...
كه اينقدر مهربوني . كه اينقدر با وفا و دوست داشتني هستي . خودت هم خوب ميدوني كه توي قلب من يه نفر چه جائي براي خودت داري ... چه اينجا براتون نظر بزارم يا بيام و سر بزنم و بغضم بگيره و برم ... منهم نگران آقاي خالدي هستم كه بسيار نكته بين و مهربون هستن ... اميدوارم كه مشكلي نباشه و خوب و خوش در هرجائي كه هستن زندگي كنند . ميدوني منم موقعي كه خيلي كوجولو بودم به قورباغه ميگفتم قورقاقي ... يادش بخير...
سال 87 هم گذشت . اميد به اونكه سال جديد برات پر از خوشي و شادي باشه . اميد اينكه مث هميشه از اميد و چيزاي خوب بنويسي . اميد اينكه تو و صدف روزهاي خوبي داشته باشين . روي ماه شما و افسانه و صدف و دني كوچولويم را ميبوسم و سالي سرشار از بركت و عشق راستين برايتان آرزومندم ... به اميد ديدار كه ميدانم چرا به دلم آمده است كه حتما" در سال جديد روي ماهت را خواهم ديد و در آغوشت خواهم كشيد ....
سلام، در بلاگ نیوز و بیلی و من لینک شد. در ضمن من همیشه برای باز کردن وبلاگ شما دچار مشکل میشوم. معمولا وقتی روی وبلاگ شما کلیک میکنم کامپیوترم آنرا باز نمی کند . می نویسد این صفحه ویروس دارد و آنرا بلوکه میکند. فکر میکنم بخاطر کدهای جاواست یا پخش موسیقی یا شلوغی نمیدانم. عید شما مبارک
از آتش عشق هر که افروخته نيست
با او سر سوزنی دلم دوخته نيست
گر سوخته دل نهای زما دور که ما
آتش به دلی زنيم کو سوخته نيست
تماس
minoo.saberi [at ] gmail [dot] comترانه های خاطره انگیز دانلود کنید اما لطفا ترانه درخواست نکنید
ژولیت دردریان به آسمان پرواز کرد!
بايگاني آهنگهاجستجو
بايگاني ماهانه
January 2011December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
سايتها
سایت صدف فراهانیوبلاگ صدف فراهانی
اولـــــــــين وبلاگ من
فیس بـــــــــــوک من
فتوبلاگ بلــــــــــــوط
لغتنامه دهخدا
کانون دوستداران حیوانات
دکتر هومن، دامپزشک
انجمن حمایت از حیوانات
ایرن
سبزپرس
محک، موسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان
ليست وبلاگهای به روز شده
شکوه میرزادگی
اسماعیل نوریعلا
کميته ي نجات پاسارگاد
iranold
ویراسباز
خبرگزاری میراث فرهنگی
حکیم مهر
فریدون فرخزاد
گل آقا
بالاترين
گویا
مهر










درود بر مينوي عزيزم..
اين موبايل كه يا خاموشه و يا جواب نميده !!!
ديروز رفتم به ديدن خانم دخيلي. راه دور و خسته كننده اي بود و آنجا هم وضع چندان تعريفي نداشت. يك خانه مخروبه بي در و پيكر و يك زن تنها. كاش ميشد كاري براش كرد.
ژاله | شنبه، ۲۴ اسفندماه ۱۳۸۷، ۹:۰۴ بعدازظهر