زندگی کردن من مردن تدریجی بود، آنچه جان کند تنام عمر حسابش کردم
دلم میخواهد از داریوش بنویسم.
دلم میخواهد از روزهای قشنگی که داشتیم بنویسم.
دلم گرفته!
دلم برای همه آن روزهای قشنگ تنگ شده.
دارم با خودم فکر میکنم اگر انقلاب نشده بود الآن کجا بودیم؟ اگر سی سال پیش آن اتفاق نیافتاده بود باز همان روزهای قشنگ
تکرار میشد؟ الآن هم همان آدمهایی بودیم که آن سالها بودیم؟
همه روزهای خوب زندگی من فقط به آن سالها تعلق دارد. تقصیر انقلاب بود که خط بطلان کشیده شد روی تمام خوشیهام؟...
این نوشته به کجا ختم میشود خودم هم نمیدانم!
این روزها اصلا" فرصت وبلاگنویسی ندارم. الآن هم نشسته بودم پای کامپیوتر تا کارهایی را برای رادیو زمانه آماده کنم اما با کلیک بر روی یک فایل پرتاب شدم به دوران خوب کودکی و نوجوانیام، بغضم ترکید:
چشم من بیا منو یاری بکن
گونههام خشکیده شد کاری بکن
یادش بهخیر روزهایی که با این ترانهها اشک میریختم، الآن یاد آن گریه کردنها که می افتم میبینم چه بیغم بودیم وخودمان خبر نداشتیم!
کاش زمان به عقب برمیگشت حتی اگر چشمهام خون گریه میکرد.
این وقت سال که میشد یکی از دل خوشیهامان این بود که برویم و از مغازهی" اوسا کریم" چند متر پلاستیک و چسب نواری بخریم و بیاییم با شوق و ذوق کتاب و دفترهامان را جلد کنیم .
مراسم خاصی داشت این کتاب جلد کردنها، با خواهر و برادرم نوبتی کمک می کردیم و کتاب ودفترهای همدیگر را جلد میکردیم، پلاستیک را اندازه میزدیم و میبریدیم یک عکس ازداریوش، هم اندازهی جلد کتاب روی جلد میچسباندیم و عکس دیگری پشت جلد کتاب، بعد یکی با دست کتاب را ایستاده می گرفت و دیگری با دقت پلاستیک را با چسب به کتاب میچسباند.عکسهای گوگوش هم بود...
دوم راهنمایی بودم که خبر آزادی داریوش از زندان مثل بمب همهجا صدا کرد، آن روزها حتی سر کلاس درس هم حرف داریوش بود و آزادیاش.
داریوش و فرهاد و آثارشان برای نسل ما یک پدیده بود یک پدیدهی خوب و دوستداشتنی. بسیاری از هنرمندان را دوست داشتیم اما دوست داشتن داریوش و فرهاد با همه فرق می کرد. دوست داشتن داریوش و فرهاد همراه با احترام بود و تحسین .
چند روز بعد از آزادی داریوش از زندان مجله ها نوشتند که بهزودی داریوش در تلویزیون ظاهر می شود و کنسرتی اجرا می کند. آن روزها این خبر برای ما بهترین خبر بود و چه بیتاب بودیم تا داریوش را ببینیم.
چند روز در تب و تاب بودیم نمیدانم، اما انتظارهاش هم برایمان شیرین بود.
تا اینکه شبی داریوش بر صفحهی تلویزیون ظاهر شد، چه حالی بودیم آنشب!داریوش آمد پیراهنی ساده بر تن با همان وقار همیشگی.آن شب چهار ترانه خواند، وقتی ترانهی پریا را می خواند دل مان شور می زد مبادا دوباره...
کم کم حضور داریوش در شوهای تلویزیونی پررنگ شد.
و من چه کودکانه برایش نامه نوشتم که:
< آقای داریوش ازشما خواهش میکنم کمتردر تلویزیون ظاهر شوید. من دوست دارم داریوش برای مردم همان داریوش دست نیافتنی باقی بماند>.
و برحسب اتفاق بعد از زمان کوتاهی داریوش کمتر و کمتر در تلویزیون ظاهر شد و من فکر می کردم نامهام چقدر روی داریوش تاثیر گذاشته! چه زلال بودیم خدا! چه زلال!
سالها از آن روزگاران برمن وما گذشت چه سخت گذشت! چه تلخ گذشت...
خستهام. از همه چیز خستهام. از جان کندنی که اسماش را زندگی کردن گذاشتم خستهام. از این که به جای زندگی کردن ادای زندگی کردن را درمیآورم خستهام. از اینکه به چشم خود دارم پوسیدنم را میبینم و کاری از دستم ساخته نیست خستهام...
دلم تنگه برادر جان، برادر جان دلم تنگه
پ.ن
لینک این مطلب در بالاترین
نظرات
من این ارسالتون رو خیلی دوست دارم.همه رو پرت میکنه به گذشته.کسانی رو جلو تر و کسانی رو عقب تر.هر بار که سر میزنم به اینجا باز هم میام و می خونمش
داریوش همیشه داریوش می مونه.مخصوصا با کارهای بزرگ این سالهای اخیر
سلام .وقتي نوشته شما را خواندم ، تصميم گرفتم برايتان بنويسم : " من هم همسن شما ، همفكر شما ، همدرد شما و ..."
فكر كردم تنها خودم هستم كه با خواندن نوشته شما ، شديداٌ احساساتي شده ام ، براي همين هم فوري آلبوم "چشم من" داريوش رو گذاشتم و رفتم تو حال و هواي اون دوران .
ولي وقتي نظرات بقيه رو خوندم ، ديدم نوشته شما خيليها مثل من را منقلب كرده و بعضي ها هم خيلي بهتر از خودم احساسات من را بيان كردن.
راستي اين چه حسي است كه براي همه ما بچه هاي اون سالها ، مشترك و اينقدر شيرين و رويايي است ؟
موفق باشيد
Anonymous | چهارشنبه، ۲۷ شهریورماه ۱۳۸۷، ۷:۰۱ بعدازظهر
دوباره می سازمت وطن ...
غربت سرابی بود و بس
خوابی که پایانی نداشت
هر کس که روزی یار بود
اینجا مرا تنها گذاشت
مینو جان سلام...قبلاً خوانده ام کل آرشیوت را و چندی پیش هم سری به صدف عزیز زدم... ولی هیچوقت کامنتی نگذاشته بودم؟! چرایش را نمیدانم ( فکر کنم روم نمیشد) فقط اینکه امروز با مامان دنی عزیز آشنا شدم و یهو دلم برات تنگ شد.
داریوش را دوست دارم بی نهایت... تمام و تک تک آهنگهایش را.
غربت سرابی بود و بس
خوابی که پایانی نداشت
هر کس که روزی یار بود
اینجا مرا تنها گذاشت
مینو جان سلام...قبلاً خوانده ام کل آرشیوت را و چندی پیش هم سری به صدف غزیز زدم... ولی هیچوقت کامنتی نگذاشته بودم؟! چرایش را نمیدانم ( فکر کنم روم نمیشد) فقط اینکه امروز با مامان دنی عزیز آشنا شدم و یهو دلم برات تنگ شد.
داریوش را دوست دارم بی نهایت... تمام و تک تک آهنگهایش را.
pas ma ke un roozha ra nadashtim chi begim? be koja bargardim?
:(
سلام با عنوان مهندسی مکانیک به ما لینک بدید تا ما هم با هر عنوان که خواستید به شما لینک بدیم با تشکر تایماز
www.supersolid.blogfa.com
سلام مينو جان،
بعد از مدتها باز دارم وبلاگ مي خوانم. يادت بوديم چند شب پيش...
سلام خانم صابری
از لطفتان سپاسگذارم.
موفق باشید
مینو خانم تنها و تنها ایکاش و ایکاش انقلابی نمیشد و امروز ما جای پریا زار زار گریه نمیکردیم و شبها وقتی با دل تنها میمونیم واسه هم . .نمیخوندیم و آسمون هم با ما دیگه قهر نمیشد و تو همون کوچه بن بست هم مثل پدر بزرگ . . .و و و
پایدار باشید
ني ني شب تاب:سلام خاله مينوي گل.خوبين؟ من نميدونستم که شما عکس منو تماشا ميکنين.آخه تقصير اين مامان منه هي ميگه نميرسم.ولي خودم قول ميدم که عکسهاي آپديت شدمو بذارم براتون.ميبوسمتون.(آخه تازه ياد گرفتم)
منم باهاش كلي خاطره دارم. نميدونم چرا تازگي ها با اهنگهاش خيلي صفا نميكنم انگار اهنگ قديمي هاش بيشتر ادمو ميگرفت. اما مينو جان چرا افسرده ؟
سلام مینو جان دلت غم نبینه
سلام. چون کم مینویسم اینبار تلافی میکنم زیادتر مینویسم. برخلاف شما من زیاد احساساتی نیستم. شاید به این دلیل که پینهی کلفتی از غم، عشق، نفرت و خیلی چیزهای دیگه روی جدار دلم نشسته. فکر میکنم همونطور که دست پینهمیبنده دل هم شاید پینه میبنده! من از دوران بسیار دوری خیلی قبل از داریوش اومدم. خاطرات خوش و ناخوش زیاد دارم. از زمانی که توی مدرسه تئاتر اجرا میکردیم، جوخههای پیشاهنگی داشتیم، گردش دسته جمعی میرفتیم؛ کوه، دریا دشت و همهجا و معلمین مهربان ما کمک میکردند تا شعر بگیم، کتابها و داستانهای رمانتیک و عاشقانه بخونیم! ادبیات جهان و زبان یاد بگیریم، با بیگانگانی که بعنوان توریست یا هرچه...به شهر ما میآمدند دوست بشیم و با اونها مسابقهی فوتبال بدیم، روزنامههای چپی و راستی بخونیم و با عقاید مختلف آشنا بشیم، در عین حال که در برنامهی راهپیمائی علیه انگلیس برای تعویض تابلو شرکت نفت انگلیس و ایران شرکت میکنیم، شبها در تنها کتابخانهی شهر که متعلق به انگلیسیها بود فیلم تماشا کنیم و با زندگی غربیها آشنا بشیم و سر از خوب و بدشون در بیاریم...در همهپرسی برای انتخاب بهترین خواننده از بین دلکش و مرضیه که به فینال رسیدهبودند! شرکت و یکی رو انتخاب کنیم!
توی مدرسه هم صبحها سرِ صف یکی قرآن میخواند، هم سرود ایایران میخوندیم و هم عصرها کنسرت و نمایش داشتیم. برای اینکه خودمونو برای نمایش آماده کنیم، توی انبار یا اتاقهای بیمصرف خونهپدری با بچهها تمرین نمایش میکردیم و همسایهها میآمدند و میدیدند. درعین حال به درس و مشقمون هم میرسیدیم. بجای مصرف انواع مواد مخدر توی یکی از خانهها جمع میشدیم و راجع به درس و مدرسه بحث میکردیم. شبهای ماه رمضان هم مسجد میرفتیم و توی مقابله شرکت میکردیم...غروب زیبای شهرما صدای آکاردئون و نی در فضا موج میزد و بزرگترها قصه تعریف میکردند و کوچکترها هرنوع شیطنتی داشتند جز مردمآزاری. باور نمیکنید؟ خیلی چیزهای دیگه هم بود که فرصت اجازه نمیده...
جوانهای امروز حق دارند چیزی از گذشته ندونند. ما حالا هم دلمان برای خودمان میسوزه هم برای جوانها. بیا سوته دلان گرد همآئیم...چند مطلب جدید دارم فرصت کردید سر بزنید. گرچه احساساتی نیستم ولی احساس شمارا درک میکنم! زنده باشید.
خوب فریب خوردن اون سالها اما اشکال نداره. من هم هر چی فکر میکنم میبینم نه تنها اینها بلکه هر کسه دیگهای هم فریبی داشت من ازش میخوردم... تنهای کاری که شما آدمهای اون سالها میتونستید انجام بدید همین فریب خوردن بود...... خودتون رو سرزنش نکنید.
با سلام
خدمت خانم صابری که سالهاست هرروزبه وبلاگشون سر میزنم
ولی تا به حال مطلبی نذاشتم ولی الان خیلی ناراحت شدم از کسی که این حرفاروراجع به داریوش زده می خوام یه سوال بکنم
تا حالا به داریوش گوش دادی؟
اصلا تاحالا عاشق شدی؟
با تشکر ازهمه کسانی که می فهمند!
دسـت کدوم غزل بـدم. نـبــض دل عـاشـقـمـو. پشت کدوم بهانه باز. پنهون کنم هق هقـمو
به نسل امروز:
داریوش تو حکومت کاره ای نبود یک آوازه خون بود و هست از وضعیت تریاک کشی مسئولان رسمی این حکومت خبر داری؟
همونها که پای منبر خزعبلات می بافند؟
اینقدر بی خبری؟
پاسخی به نسل امروز
با اجازه مینو خانم
ای خاک بر سر تو و اونها که طرفدارشونی ( ملاها ) میخوام بدونم منقل و وافور داریوش به مردم ایران لطمه می زد یا منقل و وافور یک مشت آخوند که دست روی ایران انداختن و دارن همه رو دود می کنن
داریوش کسی را مجبور نکرده بود برن پول پای کاست هایش بدن اما هفتاد میلیون ایرانی مجبورن پول نفت شون را بدن آخوندهای مفت کش دود کنن بره هوا
می دونم... از چی می سوزه پس با ادبیات خودت باهات حرف می زنم
خاک بر سر تو
واقعا حنده دار هست و تاسف آور برای نسل دیروز و امروز ما . یک مرد تریاکی (که هنوز هم دارد میکشد ) سالها پیش شما را به بازی داد و پول تریاکش را مهیا کرد و هنوز هم دارد با احساس و پول شما بازی میکند. تا کی نادانی؟ تا کی جهل؟ ای خاک بر سر تان....بیدار شوید
******************
پاسخ به بی نام و نشانی با عنوان نسل امروز
ابتدا خواستم بی اعتنا به در فشانی شما بگذرم اما لازم دیدم بگم
یک
شرط گفت و گو در این وبلاگ رعایت ادب هست
دو
با یک اسم بی نام و نشان گنده گویی کار ساده ای ست
سه
تازگی ها پای منقل داریوش نشستی که خبر داری هنوز می کشه
چهار
شمای ناجاهل! آمدی با این طرز گفتمان ما را از جهالت نجات دهی!؟
پنج
داریوش نه تعهد قانونی و نه تعهد اخلاقی به کسی داده که از او طلب کار باشیم .
شش
داریوش مصرع زیبایی در بالای یکی از پست هاش نوشته فکر می کنم به درد شما می خوره
"خويش را اول مداوا كن، كمال اين است و بس"
همین شاید تلنگری به شما باشد
تمام
مینو صابری
نسل امروز | چهارشنبه، ۱۳ شهریورماه ۱۳۸۷، ۸:۵۸ بعدازظهر
سلام
با عرض سلام و تبریک به مناسبت شروع ماه مبارک رمضان
خانم مینو من وقتی نوشتتونو خوندم زیاد دلم تنگ نشد چون سنم به اون سال ها نمیخوره ولی وقتی بابام از اون زمان تعریف میکنن من فقط به خودم میگم ای کاش من سال 68 به دنیا نمیدوم و سال 38 به دنیا میومدم تا حداقل یکم زندگی میکردم
قربون شما به خاطر پست های قشنگتون
خدا نگه دار
سرکار مینو خانم سلام
عجب همی زدین رسوبات خاطره هایمان را....یادش بخیر
مینو جون سلام ...من هم عاشق و دلخسته صدای داریوشم و با این آهنگش هم کلی خاطره دارم!!! یادش بخیر .........مخصوصا این بیت یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت... غم من نخور که دوریت برای من شده عادت ....یادش بخیر واقعا که چقدر با این آهنگ اشک ریختم الان از یادش خنده ام میگیره ....
یه چیز میگم گوش کن !!! هرگز وقتی دلت تنگه آهنگ داریوش یا آهنگای غمگین گوش نده....برعکس آهنگ شاد گوش کن ....ببین چقدر در روحیه تاثیر میذاره :-)....فدات شم انقلاب نه فقط ایران رو به هم ریخت همه ایرانیها رو هم بهم ریخت
دختر همسایه | سه شنبه، ۱۲ شهریورماه ۱۳۸۷، ۰:۱۲ بعدازظهر
مینوی خوب و مهربانم...
دلم تنگه مینو جان ....دلم تنگه ...
دلم از این تکرار بی رویا و بی لبخند ....چه تنهایی غمگینی ....
دلم خوش نیست ...غمگینم برادر جان از این تکرار بی رویا و بی لببخند ... چه تنهایی غمگینی
این ترانه داریوش الان داره پخش میشه و من احساس می کنم که نشستم با تو با هم خاطرات مشترک را مرور می کنیم ... اون موقع تو در تهران بودی و من در مسجدسلیمان ...
الان تو در ایران و من در آلمان .... ولی حرفمون در هر دو زمان یکی بود گرچه مکان هامون متفاوت بود ... ...
مینو جان یه دفعه دلم هواتو کرد اومدم توی وبلاگت دیدم این مطلب را نوشتی ....خوندم و دلم گرفت... درست میگی مینو جان چه خوشبخت و زلال بودیم ...درست گفتی ... جلد کردن کتاب ها با اون پلاستیک های شفاف ....و کاغذ کادویی که زیرش می ذاشتیم و یا عکس هنرمندان محبوبمون مثل داریوش گوگوش فرهاد و یا ..... مینو جان نمیدونی این قسمتی را که نوشتی بهترین روزهای زندگی ام این دوران بود یه دفعه فکر کردم الان چه ماهی هستیم در ایران و بعد یادم اومد شهریور است درسته و یکدفعه قلیم ریخت .. واقعا زیباترین روزهای زندگی من زمانی بود که نزدیک باز شدن مدارس بود و در تکاپوی خریدن کتاب های نو، ... و جلد کردنشون ... مینو جان باور کن الان که می نویسم دارم بی اختیار گریه می کنم ... منو بردی به نوجوانی ام به بهترین روزهای زندگی ام ..... یادمه کلاس هشتم یا نهم بودم و عکس گوگوش را روی جلد کتابم چسباندم بعد برادر بزرگم که خیلی به تربیت ما کوچکتر ها توجه داشت و از اون جایی که جز روشنفکران اون موقع بود و گوگوش برای اون سمبل ابتذال بود یکی توی گوشم زد و گفت : این عکس های خوانندگان مبتذل چیه که روی جلد کتابت گذاشتی ؟ و بعد هم پاره اش کرد.... خیلی دلم گرفت ... آخه به نظر من گوگوش مبتدل نبود و دوستش داشتم هم صداشو هم ترانه هاشو و کلا حضورش را در صحنه دوست داشتم .... هر شبی که گوگوش در شویی بود فردا در دبیرستان تمام دختران یا موهاشون رو اون شکل کرده بودند یا آرایششون رو ....
یادمه داریوش و فرهاد برای ما و نسل ما صدای دیگه ای داشتند ضمن اینکه با صدا و شعرشون عاشق می شدیم ولی صدای اعتراض مون هم بودند...
"همه روزهای خوب زندگی من فقط به آن سالها تعلق دارد. تقصیر انقلاب بود که خط بطلان کشیده شد روی تمام خوشیهام؟." این جمله من هم هست مینو جان .... سال های پنجاه تا پنجاه و هشت بهترین دهه زندگی منست ... دهه پنجاه ....یادمه ترانه زیبای یاور همیشه مومن از ایرج جنتی عطایی با صدای گرم داریوش به بازار آمده بود و برادرم اونو خریده بود و با ماشین اومد در دبیرستان دنبال منو خواهرم و بعد این کاست را گذاشت و من احساس کردم قلبم داره کنده میشه ...در طول راه بارها این آهنگ تکرار شد ... یاور همیشه مومن تو برو سلامت ... غم من مخور که دوری برای من شده عادت .... .چه حسی بود خدایا .... واقعا مینو جان اگه انقلاب نمی شد ما همون آدم ها بودیم و هنوز هم همان طور زلال بودیم و هنوز هم صدای اعتراض را دوست می داشتیم ......
مینو جان بوی جلد کردن کتاب را در مشام من زنده کردی ...چه بوی خوشی بود... روزی را به یاد میارم که کتاب فارسی ام گم شده بود کلاس دوم دبستان بودم . مه عچیبی مسجدسلیمان کوهستانی را گرفته بود و به زحمت یک متر جلوتر را می دیدی .. برای کتاب فارسی ام که گم شده بود گریه می کردم و به مادرم گفتم کتاب فارسی میخوام ... مادرم گفت باید بریم آموزش و پرورش ... با مادرم با پای پیاده به طرف آموزش و پرورش شهر راه افتادیم تا کتاب فارسی بگیریم ... مسیر کوتاهی نبود ...من با پاهای کوچیک و قدم های کوچیکم به دنبال مادرم می رفتم اما خسته نمی شدم .. تمام مدت به عشق گرفتن کتاب و بوی آن بودم و اصلا خستگی را حس نمی کردم ... چه مه زیبایی بود در اون زمستون
اختر ـ کلن شهریور 1387 ...
سلام مینو جان
مطلب جالبی بود
خاطره های ما رو تازه کردی
تو غربتی که سرده / تمام روز و شبهاش
غریبه از من و ما / عشق من عاشقم باش
تو خواب عاشقارو / تعبیر تازه کردی
کهنه حدیث عشقو / تفسیر تازه کردی ...
با خوندن مطلبتون تمام ترانه های داریوشو که یادم بود واسه خودم زمزمه کردم! ما همسن شما نیستیم ولی جالبه که روزهای کودکی ما در دهه 60، وقتی شکلات کیمیا بود ورویای ما در روزهای حنگ یه بستنی چوبی بود، باز هم با ترانه های داریوش که بچه های دبستان تو مدرسه زمزمه میکردن و همه هم میدونستن که ممنوعه گره خورده!
سیل غارتگر اومد / از تو رودخونه گذشت / پلا رو شکست و رفت / زد و از خونه گذشت / دست غارتگر سیل / خونه رو ویرونه کرد / پدر پیرمو کشت / مادرو دیوونه کرد ...
حالا من موندم و این ویرونه ها / پر خشم و کینه دیوونه ها ...
مینو جان
خیلی قشنگ نوشتی
من که اونوقتا به دنیا هم نیومده بودم ولی حس می کنم نوشته شما رو. دلم برا وطن خیلی تنگ شده
خیلی
سلام مینو جان
نوشته ات مرا هم به ان دوران برد و کاملا با تو هم
درد هستم .اگرچه من دور از ان کشورم ومحیط اینجا ازادی را دارد ولی حاطراتم را در انروزها ودران
دوران گم کرده ام و با انها روزگار می گذرانم .
من هم چون تو ان سالها 16 ساله بودم و تمامی تجربیاتی که گفتی تجربه کردم و چه امنیتی را داشتیم و قدر ندانستیم .افسوس.
دلم گرفت از دل گرفتگیت .ارزو می کنم هرچه زودتر به حال بهتر برگردی .
امیدت را از دست نده.پایان شب سیه سپید است.
داریوش خواندهای برای تمام نسلای پارسی زبانان است
پدرم با داریشو عاشق شد و من با داریوش اشک ریختم برای عشق از دست رفته
مینو خانم از شما متشکرم .یک آبادانی
سلام نمی دونم چرا تمام گلویم را بغض گرفته انگار همه یک درد مشترک داریم.
عالیجناب نویسنده | دوشنبه، ۱۱ شهریورماه ۱۳۸۷، ۱۱:۲۳ بعدازظهر
مینو جان باورت میشه گاهی به شوهرم میگم میشه فقط یه چند دقیقه برگردم به اون روزها؟ میشه چشمامو ببندم و مثلا شهر های شمال رو تو اون حال وهوا ببینم؟ اون همه صفای مردم عادی رو ؟بخدا مردم عادی اینهمه عصبیت تو چهره شون نبود.
مینو جان نمیدونم پیام من چی شد و کجا رفت!!؟
----
نوشته بودم من شناخت زیادی از داریوش نداشتم چون سال انقلاب تازه 11-12 ساله بودم.
ولی منی که اینجا زندگی میکنم روح و روانم برای مردم ایران بهم ریخته است، دیگه چه برسه به تو نازنینم که ایران زندگی میکنی...
خدای را سپاس که تنت سالمه و مشکل جسمی نداری گلم.
سلام مينو جان
نبینم غمگین باشی :)
سلام مينو جان
نبینم غمگین باشی :)
مسعود مشهدي | دوشنبه، ۱۱ شهریورماه ۱۳۸۷، ۸:۰۲ بعدازظهر
سلام
امیدوارم ساعات ولحظات خوبی داشته باشید .دوستم دارم اطلاعات بیشتری از شما بدونم.لطفا محبت فرمائید
مینو جان سال انقلاب من 11-12 سالم بود.
داریوش را کمکی می شناختم
ولی نازنینم این احساست در ایران امروز کاملن نرمال است.
من در اینجا دیوانه خرسندی هم میهنانم هستم، دیگه چه برسه به تو که خودت داری این مصیبت ها را تحمل میکنی...
ولی زیاد ناراحتی نکن و بدون که این نیز بدجوری میگذرد...
سلام مينو ...
اگه فقط يه نفر توي تمام اين كره خاكي بدونه تو چي ميگي اون يه نفر منم !
مدتها بود دنبال بهانه اي بودم براي گريه كردن ...
ازت ممنونم كه بهانه ش رو بدستم دادي ...
هيچي راضيم نميكنه ... هيچي مينو ... هيچي
مینوی عزیز
من هم سنم از شما خیلی کمتره اما شاید بخندید اگر بگویم خاطرات زیبای من از لحظاتیست که مادرم از گذشته های زیبایش تعریف می کند یعنی من خاطره خوب ندارم! و دلم رو به خاطرات خوش روزگار جوانی مادرم خوش کرده ام.
خاله مینو جونم ...خسته نباشید اینجوری...برای همه بالا پایینی داره ...ولی شما صدف گلی رو دارین و این خودش یه نیروی محرکه است ...
مینو جان من سنم کمتر از شماست اما باور کنید منهم خاطرات ارزشمند و زیبام به اون دوران تعلق داره
واقعا عجیبه
دلم برای بچه ام می سوزه
وقتی بچگیشو با بچگی خودم مقایسه می کنم
چه چیزها که بچه های ما توکوچه و خبابون شاهد نبودن
از آتش عشق هر که افروخته نيست
با او سر سوزنی دلم دوخته نيست
گر سوخته دل نهای زما دور که ما
آتش به دلی زنيم کو سوخته نيست
تماس
minoo.saberi [at ] gmail [dot] comترانه های خاطره انگیز دانلود کنید اما لطفا ترانه درخواست نکنید
ژولیت دردریان به آسمان پرواز کرد!
بايگاني آهنگهاجستجو
بايگاني ماهانه
January 2011December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
سايتها
سایت صدف فراهانیوبلاگ صدف فراهانی
اولـــــــــين وبلاگ من
فیس بـــــــــــوک من
فتوبلاگ بلــــــــــــوط
لغتنامه دهخدا
کانون دوستداران حیوانات
دکتر هومن، دامپزشک
انجمن حمایت از حیوانات
ایرن
سبزپرس
محک، موسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان
ليست وبلاگهای به روز شده
شکوه میرزادگی
اسماعیل نوریعلا
کميته ي نجات پاسارگاد
iranold
ویراسباز
خبرگزاری میراث فرهنگی
حکیم مهر
فریدون فرخزاد
گل آقا
بالاترين
گویا
مهر










کار ما ( نسل سوخته) این شده که شاهد حسرت خوردن شما ها باشیم شما مارو سوزوندین حالا خودتون حسرت اون روزا رو می خورین ......
مثل ابرای زمستون دلم از گریه پره شیشه نازک دل منتظره تلنگره
amir | چهارشنبه، ۱۰ مهرماه ۱۳۸۷، ۲:۲۰ صبح