وضعیت برق شما چطور است؟
کلاس سوم ابتدایی بودم که به جشن تولد دوستام دعوت شدم، اسمش ژاله بود.ژاله به من گفته بود وقتی آمدی چندتا صفحهی گرام قرو فر دار هم با خودت بیاور.
از همان روز اول من ازمادرم خواستم که اجازه بدهد به جشن تولد ژاله بروم اما زیربار نرفت که نرفت، میگفت:< مگه آدم پاشو خونهی هر ناشناسی میگذاره؟>
روزی که قرار بود جشن باشد از اول صبح تمام هم و غم خودم را گذاشتم روی اینکه مادرم را راضی کنم، اما باز مخالفت کرد.آنروز خیلی گریه کردم... تا اینکه بعد از ظهر مادرم خودش آمد پولی به دستم داد و گفت:< پاشو حاضر شو برو اما زود برگرد.>
من هم خیلی سریع آماده شدم و چندتا صفحه با خودم برداشتم و راه افتادم.
سر راه رفتم مغازهی آقای جورابچی تا برای ژاله هدیه بخرم.
مغازهی آقای جورابچی همه چیز داشت از گل سر و جوراب و بدلجات گرفته تا اسباب بازی های پلاستیکی ولباس زیر مردانه و زنانه دفتر و مداد و خودکار و هزار جور خرت و پرت دیگر.
از شانس بد من مغازهی آقای جورابچی بسته بود، کرکره را هم کشیده بود پایین یعنی که هیچ امیدی نمیرفت منتظر بمانم از جایی ( مثلا" دستشویی ) برگردد.
جای دیگری را بلد نبودم که بروم و هدیه برای ژاله بخرم، مثل حالا که نبود اینهمه فروشگاههای رنگ و وارنگ، یک محلهای بود و مغازهی آقای جورابچی.
در خیابانهای اطراف پرسه زدم تا بالاخره یک دکان بقالی دیدم که النگوهای پلاستیکی رنگارنگی پشت شیشهی مغازهاش آویزان کرده بود. رفتم چندتا از النگوهای خوشگلاش را انتخاب کردم و به طرف خانهی ژاله راه افتادم.
کمی که رفتم متوجه شدم راه را گم کردهام، دیگر نه می توانستم به خانهی خودمان برگردم و نه به خانهی ژاله بروم.
کنار دیوار ایستاده بودم وبیصدا اشک میریختم. پیرزنی با کمر خمیده از آنجا رد میشد، تا چشمش به من افتاد دستش را پشت کمرش گذاشت به شکلی که میخواست صاف بایستد نیمه خمیده گفت دختر جان چرا گریه میکنی؟ گمشدی؟ با بغض گفتم بله...
پرسید خونهی خودتون را گم کردی؟
گفتم نه میخوام برم خونهی دوستم.
پیرزن با صبر و حوصله هم آرامم میکرد و هم نشانیها را از من میپرسید تا که گفتم فامیلیشان ستوده است گفت خب بگو میخوای بری خونهی پسر" آق حسین کاشی".
پیرزن آنها را میشناخت و راهنماییام کرد که چطور خودم را به خانهی ژاله برسانم. خانهی ژاله درست موازی همان کوچه بود که من گمشده بودم.
وقتی از سر کوچهی ژاله پیچیدم توی کوچه دیدم همکلاسیهام همه از خانهی ژاله بیرون آمدند و دارند با ژاله خداحافظی میکنند...
نمیدانم چرا خجالت کشیدم خودم را نشان بدهم و دوان دوان راهی که رفته بودم را برگشتم تا به خانهرسیدم.
...
اینهمه حرف زدم تا بگویم صادق من را به یک بازی وبلاگی دعوت کرده بود اما به دلایلی نتوانستم تا الآن به این پسر بامعرفت لبیک بگویم، با معرفت که میگویم همینجوری نمی گویمها! از او معرفتی دیدم که تا عمر دارم فراموش نمیکنم.
خاطرهای که تعریف کردم چند وجه مشترک با دعوت صادق دارد: اول اینکه خیلی دوست داشتم به موقع بنویسم و نشد دوم اینکه دیدم تمام دوستانی که دعوت شده بودند نوشتند و رفتند من ماندم آخر همه... اما اینجا مثل کوچهی ژاله نیست که خودت را قایم کنی تا کسی تو را نبیند.
صادق پرسیده:
وضعیت برق شما چطور است؟
من اگر بگویم اوضاع بی برقی ما از همهی شما درام تر است باور میکنید؟
بگویم؟ نگویم؟
میترسم بگویم پس فردا به جرم اینکه اسرار نظامی را دست دوست و دشمن دادهام در یک دادگاه صحرایی تیرباران شوم!
این را توی پرانتز بگویم بعد بروم سراغ برق!
روزی قرار بود یک زندانی با وثیقهی 120000000به مرخصی برود همان شب با یکی از دوستان وبلاگی داشتم چت میکردم به او گفتم اگر روزی من به زندان بروم و قرار باشد وثیقه از من طلب کنند صدوبیست میلیون را از گورم بیاورم؟ من حتی وثیقهی 12000 تومانی هم ندارم.
دوستی که با او چت میکردم پشت سر هم میگفت راوی جان مگر ما مْردیم! وثیقهی میلیاردی برات جور می کنیم! من سر به سرش میگذاشتم که نه بابا میلیارد نمیارزم اوهم اصرارداشت میارزی...آخرش خندیدم گفتم پسر زبونت را گاز بگیر و یک کلمه بگو خدا نکنه.
و اما برق!
ما در محیطی نظامی زندگی میکنیم و از آنجایی که " ارتش چرا ندارد " مجبوریم هربلایی سرمان در آوردند دم نزنیم. ما در شبانه روز دو یا سه بار قطعی برق دوساعته داریم و هیچ زمان مشخصی هم ندارد. آخ مصیبت بیبرقی به یک طرف مصیبت تحمل ترتر موتور برق مجتمع تجاری چسبیده به خانهمان به یک طرف که تحملاش اعصاب پولادین میخواهد.
پستهای اعتراضی ما برای خاموشیها هیچ اثری ندارد! میپرسید چرا؟ چون کمبود انرژی بهانه است و فقط میخواهند به ما حالی کنند که انرژی هستهای حق مسلم ماست!
صادق جان همین را میخواستی!؟ اینجا دیگر پای دادگاه صحرایی در میان است! وثیقه مثیقه هم کارساز نیست فقط به جای وثیقه برایم بخوانید انالله و انا الیه راجعون.
روحاش شاد خداوند صبر به بازماندگاناش عطا فرماید.
برای همین کسی را دعوت نمیکنم تا دوستان فرصت حلوا پختن و مراسم برگزار کردن داشته باشند.
ترانه سرسپرده با صدای ستار را بشنویم
فرصت کردید سری به اینجا هم بزنید
من در به در دنبال ترانهای از نازنین سیمابینا هستم شما این ترانه را دارید برایم بفرستید؟
دلبرو نون میپزی نون میپزی نونی هم به ما ده
...
نظرات
من داشتم؛ براتون گذاشتمش اینجا:
http://www.esnips.com/doc/df700b25-c278-483f-96cd-85d5922f6840/delbaru-48
اگه چیز دیگه ای هم بود بگید؛ شاید تو بساطم پیدا شد!
:**
عاشق اینم که از آن روزهای اراک بشنوم...کلی کیف میکنم با حرف هایی که حس میکنم یک لبخند پررنگ هم پشتشان است... پدر این دوستتان که گفتید احیانا معلم نبوده اند؟
سلام. من تقریباً بطور دائم مطالب شمارا میخوانم، داخل این مسائل مثل دعوت و...نیستم، همهجا بیدعوت سر میزنم! در ضمن دستم میلرزد برای کامنت نوشتن که نکند وقت کسی را بیخود بگیرم. ولی اینبار وسوسه شدم دعوت کنم از شما برای خواندن شعر کوچه! که به تقلید از شاعر بزرگوار فریون مشیری با محوریت! برق نوشتهام. امیداست بپسندید.
سلام
از شما ممنونم.
اجازه دهيد شايد براي فرصتي ديگر.
سلامت و موفق باشيد.
سلام
جالب بود. مشکل برق همه را عجیب سرگردان کرده. نمی دونم تا کی می خواد ادامه داشته باشه.
ترانه رو براتون ایمیل کردم. چک میل کنید. لطفاً
خدا نکنه مینو خانم جان الهی که صد سال زنده و شاد و سلامت باشی . ببینم تو نباشی کی تسلای دل ما غریب غربا باشه هان ؟
راستی برق که این همه قطع میشه به یخچال و وسایل برقی دیگه آسیب نمی رسونه ؟
اینجا هزینه برق گران است اما هیچ وقت قطع نمیشه مگر مشکلی که موجه هم هست .
ببین طفلک مینو خانم متهم به بهانه گیری اسرائیلی شدی .
شما چرا بدنبال بهانه های بنی اسراییلی از این دولت بیچاره هستید. شمااگه تو بهترین کشورهای اروپایی هم که برید مشکلاتی میبینیدلااقل بیایدکمی منطقی بیاندیشیم.
......... | شنبه، ۱۹ مردادماه ۱۳۸۷، ۶:۵۲ بعدازظهر
ممنون مینو جان . لطف کردی از دعوتنامه هم ممنون واقعا:)
درود بر تو نازنینم
خاطره ات خیلی دلنشین بود
موسیقی با صدای ستار نیز خیلی چسبید
دستت درد نکنه مینو جان
بدرود
در بلاگ نیوز لینک دادم.
چیزی نمیگم تا در گرفتاری شما سهیم نشم اما ارتشی که برق نداره .. قرار بود چیزی نگم !
از آتش عشق هر که افروخته نيست
با او سر سوزنی دلم دوخته نيست
گر سوخته دل نهای زما دور که ما
آتش به دلی زنيم کو سوخته نيست
تماس
minoo.saberi [at ] gmail [dot] comترانه های خاطره انگیز دانلود کنید اما لطفا ترانه درخواست نکنید
ژولیت دردریان به آسمان پرواز کرد!
بايگاني آهنگهاجستجو
بايگاني ماهانه
January 2011December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
سايتها
سایت صدف فراهانیوبلاگ صدف فراهانی
اولـــــــــين وبلاگ من
فیس بـــــــــــوک من
فتوبلاگ بلــــــــــــوط
لغتنامه دهخدا
کانون دوستداران حیوانات
دکتر هومن، دامپزشک
انجمن حمایت از حیوانات
ایرن
سبزپرس
محک، موسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان
ليست وبلاگهای به روز شده
شکوه میرزادگی
اسماعیل نوریعلا
کميته ي نجات پاسارگاد
iranold
ویراسباز
خبرگزاری میراث فرهنگی
حکیم مهر
فریدون فرخزاد
گل آقا
بالاترين
گویا
مهر










خاطرهتان را كه خواندم گريهام گرفت.
شايد چون خيلي خسته بودم.
شايد خاطرهاي مشترك دارم.
كيست كه در كودكياش يك بار گم نشده باشد؟
گم شدن.
الگوي كهن گم شدن.
در ضمير همهي ما هست.
محمدرضا خدابنده | سه شنبه، ۵ شهریورماه ۱۳۸۷، ۷:۰۹ بعدازظهر