بده دستمال دستت یادگاری
ژولیت به آسمان پرواز کرد!
این یک پیام تلفنی کوتاه بود که از طرف دوست مشترک من و ژولیت به من رسید.
" ژولیت دردریان " را میگویم، خواهر ویگن و کارو که چندی قبل با او گفت وگویی داشتم که احتمالا" در سایت زمانه آن را خواندهاید.
ژولیت شب کریسمس
چندی قبل که ژولیت از دنیا رفت به یاد او برنامهای تهیه کردم که از رادیو زمانه پخش شد، فایل صوتی این برنامه را میتوانید اینجا بشنوید( به همراه ترانه هایی از زنده یاد ویگن )
ژولیت به فنجان قهوه ام نگاه می کرد و از گذشته و آینده ام می گفت
وقتی برای شنیدن خاطره ها و ناگفتههایی از ویگن و کارو به دیدار خواهرشان رفتم تصور نمیکردم که این مصاحبهی کوتاه آغاز
پیوند دوستی من و ژولیت شود.
آن روز موقع خداحافظی ،ژولیت که قامت شکننده اش تاب ایستادن نداشت تا با من رخ به رخ خداحافظی کند همچنان که روی تخت نشسته بود سرش را بالا کرد دستم را در دستانش فشرد و در چشمانم چشم دوخت و با صدای آرامی گفت:
باز هم به من سر می زنی؟
بغضی گلویم را فشرد و گفتم: با کمال میل!
دیدار های من و ژولیت تبدیل شده بود به جلسات خاطره گویی. ژولیت ترجیح می داد در گذشته سیر کند، گذشته ای که با خاطرات ویگن و کارو معنی پیدا می کرد.
یکی از خاطره هایی که ژولیت را به خنده می انداخت و با شادی از آن یاد می کرد مربوط به دوران جوانی اش بود.
اصولا"ژولیت خیلی تاکید داشت که در دوران جوانی، بسیار زیبا و بلند قامت و خوش اندام بوده وموهای بلندش زیبایی اش را دو چندان میکرده، حقیقتش را بخواهید من این حرفها را گوش می کردم اما باورم نمی شد! تا اینکه آلبوم عکس هایش را که دیدم، انصافا" همانی بود که خودش توصیف می کرد!

شب کریسمس خانهی ژولیت مهمان بودیم، ژولیت آن شب خیلی غمگین به نظر میآمد آخر آن شب، هم شب تولد پسر بزرگش بود و هم شب سالگرد در گذشتش.
آن شب ژولیت به عادت همیشگی که لابلای حرفهایش از ترانههای ویگن می خواند با حال و هوایی که داشت ترانههای غمگین ویگن را زمزمه میکرد. ناگفته نماند که ژولیت در جوانی چند صفحه هم بیرون داده بود که به دلیل مخالفت همسرش با فعالیت هنری او آواز خواندن بصورت حرفهای را کنار گذاشته بود.
حتی آن شب خاطرههایی هم که تعریف میکرد خاطرههای تلخ گذشته بود، آن شب برای اولین بار اشکهای ژولیت را دیدم.
از ویگن می گفت و گریه می کرد و برای روزهایی که رازدار و سنگ صبور ویگن بود دلتنگی میکرد. میگفت هروقت که بارسختیها و ناملایمات زندگی روی دوش ویگن سنگینی می کرد به خانهی من میآمد، حرف میزد، با صدای بلند گریه می کرد، سبک میشد و میرفت.
آنشب زمانی که میخواستم با ژولیت خداحافظی کنم بستهی کادو شدهای دستم داد، پرسیدم این چیه!؟
گفت: یادگاریه، بازش کن!
کادو را باز کردم، یک روسری زیبا بود.
شروع به خواندن کرد:
«بده دستمال دستت یادگاری یادگاری...»
در اولین برخورد، فرانکو پسر ژولیت به من گوشزد کرده بود که مراقب باشم حرفی از مرگ ویگن و کارو نزنم، چون او از این موضوع بی اطلاع است.
در تمام ملاقات هایی که با ژولیت داشتم با اینکه حرفهایی که زده می شد در بارهی ویگن بود اما هیچگاه صحبتی پیش نیامد که مجبور شوم دروغ بگویم یا این راز را بر ملا کنم اما در آخرین دیداری که با ژولیت داشتم او حرفهایی پیش می کشید که نگرانم می کرد او چند بار رو به من کرد و گفت:
برای ویگن نگرانم. کارو را می دانم که بیماره اما از ویگن هیچ خبری نیست.
با خودم فکر می کردم که با بیشتر شدن نگرانی و کنجکاوی ژولیت نسبت به ویگن و کارو تا چه مدت ِ دیگر می توان این راز را از او پنهان نگه داشت!؟
آن روز نمیدانستم که این آخرین دیدار من و ژولیت است!
لحظه آخر که می خواستم از او خداحافظی کنم از من درخواستی کرد و گفت:
تو که خبرنگاری، این پیغام من رو به ویگن برسون ،بگو ژولیت خیلی نگرانته

نظرات
سلام , واقعا دستتان درد نکند خیلی زحمت میکشید امیدوارم هر روز وبلاگتون پر بار تر از همیشه بشه .با آرزوی سلامتی و موفقیت برای شما
سلام , واقعا دستتان درد نکند خیلی زحمت میکشید امیدوارم هر روز وبلاگتون پر بار تر از همیشه بشه .با آرزوی سلامتی و موفقیت برای شما
سلام
مدتهاست که مطالب شمارا میخوانم ولی این اولین بار است که میخواهم مطلبی بفرستم.
خانم عزیز مطالب شما بسیار با ارزش و فرهنگی ست و من از این بابت بسیار متشکرم.
کارو و ویگن به نظر من بسیار بیشتر از بسیاری ازایرانیان ایرانی هستند و این باعث افتخار من بعنوان یک ایرونی ست !
خاطراتی از مرحوم ویگن از زبان مرحوم منوچهر نوذری میدانم که در اینجا لازم به اساره به انها نیست اما مایلم به تمام ارامنه عزیز ایرانی بگویم که همه جیز به دست خود انسان است .
کارو و ویگن باعث افتخار من بعنوان یک ایرانی هستند و افتخارات انان متعلق به تمام انسانهای ازاده است زیرا انان ازادانه زیستند !
درگذشت بانو دردریان را به روح بزرگ کارو و ویگن و شما تسلیت عرض میکنم.
سیروس
سیروس | جمعه، ۲۸ تیرماه ۱۳۸۷، ۶:۲۱ صبح
سلام
مدتهاست که مطالب شمارا میخوانم ولی این اولین بار است که میخواهم مطلبی بفرستم.
خانم عزیز مطالب شما بسیار با ارزش و فرهنگی ست و من از این بابت بسیار متشکرم.
کارو و ویگن به نظر من بسیار بیشتر از بسیاری ازایرانیان ایرانی هستند و این باعث افتخار من بعنوان یک ایرونی ست !
خاطراتی از مرحوم ویگن از زبان مرحوم منوچهر نوذری میدانم که در اینجا لازم به اساره به انها نیست اما مایلم به تمام ارامنه عزیز ایرانی بگویم که همه جیز به دست خود انسان است .
کارو و ویگن باعث افتخار من بعنوان یک ایرانی هستند و افتخارات انان متعلق به تمام انسانهای ازاده است زیرا انان ازادانه زیستند !
درگذشت بانو دردریان را به روح بزرگ کارو و ویگن و شما تسلیت عرض میکنم.
سیروس
سیروس | جمعه، ۲۸ تیرماه ۱۳۸۷، ۶:۱۹ صبح
اي بابا...........
خدا رحمتشون كنه.
خاله ممنون واسه پست قشنگتون الان كه ميخوندمش داشتم آهنگ( به ابد) آلبوم (مناد) (حسين عليزاده) رو گوش ميدادم و تاثيرشو چند برابر كرد.
خيلي دلم واستون تنگ شده.ميبوسمتون
ویگن خیلی زیاد می خوند. روش خوندنش تک بود. خیلی بد شد که دیگه بین ما نیست.
ممنون که دوباره خاطرش رو زنده کردید.
خیلی ناراحت شدم.
از مطالب زیباتون ممنون
shoma kheili ba mohabat hastid ke ba in hame gereftari haaye roozmare ke hame dar zendegi darand Juliet ro faramush nakardid va behesh sar mizadid.
سلام آونگ عزیزم
خیلی متاثر شدم ولی خیلی سخته از مرگ عزیز کسی باخبر نباشه ولی احساسات به او میگویند که چه اتفاقی افتاده از اینجا میشه فهمید که او میدانسته ویگن پر کشیده ...من خیلی نگران ویگن هستم
کلئوپاترا دختر فیلیپ
سلام آونگ عزیزم
خیلی متاثر شدم ولی خیلی سخته از مرگ عزیز کسی باخبر نباشه ولی احساسات به او میگویند که چه اتفاقی افتاده از اینجا میشه فهمید که او میدانسته ویگن پر کشیده ...من خیلی نگران ویگن هستم
کلئوپاترا دختر فیلیپ
سلام
الـآن که باهاتون صحبت کردم خیلی متاثر شدم. آرزوم اینه که به زودی زود شما رو خوب خوب ببینم و بشنوم.
به یادتون هستم.
آخ ببخشید جوابمو گرفتم
راستی کارو بعد از ویگن فوت کرد؟
اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد .......
مینوی عزیز از تبریکت صمیمانه ممنونم
مینو جان من این بانوی کهنسال را نمیشناسم ولی درداریان منو یاد ویگن میندازه درسته از بستگانشه؟
سلام بر خانم مینو ...
من اینجا البته برای اولین بار آمدم بعد برای اینکه دست خالی نیامده باشم اینجا کامنت هم گذاشتم ولی نمیدانم چی شد که بعدش این اصغر لگن (کامپیوتر ما !) یهو منهدم شد و ما نفهمیدیم که چی به چی شد ! فکر کنم توطئه ای چیزی بوده باشد !
لطفاً چنانچه آن کامنت اول را دریافت نکرده اید خواهش میکنم حتماً اطلاع بدهید چون برای نوشتنش خیلی جدیت کرده بودم حیف است !
...............
مرسی از شما و لطف نظری که به نوشته های عجایب من دارید ...
(اینها تکراری است در کامنت قبلی هم گفته بودم الآن یادم آمد ! - مترجم !)
شاد باشید و همیشه ...
اِه ! سلام خانم مینو !
من به حضرت عباس اگر خودم بدونم دقیقاً که اصلاً چطوری و از کجا وارد اینجا شدم ولی چون من وارد دنیا هم دقیقاً همین شکلی شدم این شد که کامنت هم گذاشتم اینجا که لااقل دفعه اول دست خالی نیامده باشم هر چند که لینکم را هم آن بالا دیدم که ظاهراً زودتر از خودم اینجا آمده و اصلاً لینک نوشته های منهم عین خودم همینطوری برای خودشون میرن اینور اونور بسکه تفریح سالم دیگه ای ندارن !
...............
مرسی از شما بخاطر نظر لطفی که به نوشته های عجایب من دارید ...
صفحه شما را save کردم تا درست حسابی بخوانمش ...
شاد باشید ...
مینو جان سلام ....مو برگشتوم ....ولی یه ذره دیر !!!
خیلی ناراحت شدم . آدم وقتی با یکی از طریقی آشنا میشه حتی اگه از نزدیک نشناسدش از مرگ یا از دست دادنش ناراحت میشه....این عکسی که ازش گرفتی در حال تفکر خیلی هنریه ....و معلومه که در جوانیش هم زن زیبایی بوده ....امیدوارم که الان در کنار برادرش و دیگرانی که از دست داده با روح آرام در کنارشون شاد باشه ....کسی چه میدونه شاید اون الان اونقدر شاد باشه که دلش به حال ماها که زنده ایم بسوزه
قربونت برم
دختر همسایه | دوشنبه، ۲۴ تیرماه ۱۳۸۷، ۱۰:۵۸ بعدازظهر
مینو خانم یادم میآید همان روزی که مصاحبهات با ژولیت برای من فرستادی، گفتم " این نهایت بیرحمی است که کسی را از مرگ عزیزش بیخبر بگذاریم چرا که او مسلمن باخبر میشود اما متاسفانه امکان عزاداری و گفتن بدرود با عزیزش را هرگز پیدا نمیکند. این رویه هم یکی از ارثیههای استبداد است که ما ناآگانه آن را بمرحلهی اجرا میگذاریم چون میپنداریم ما از صاحب عزا بیشتر میفهمیم
مینو خانم انگار همین دیروز بود که مصاحبه شما را با این بانو خواندم هم روان وی وهم برادرانش شاد باد و از شما هم سپاسگذارم بخاطر زحماتی که میکشید.
هربار می توان در اینجا خاطره ها را زنده کرد ، خاطره هایی که مملو از تجارب دوستان ست و درسی از زندگی برای یاد گرفتن و بکار بستن.
با اجازه شما ، در بالاترین و بلاگ نیوز لینک داده شد .
آخي ... خدا رحمتشون كنه ...
دست نازنين تو هم درد نكنه مينوي گلم ...
دلم برات تنگ شده ها ... ميدونستي ؟؟
نگين شيراز | دوشنبه، ۲۴ تیرماه ۱۳۸۷، ۱۰:۲۴ صبح
از آتش عشق هر که افروخته نيست
با او سر سوزنی دلم دوخته نيست
گر سوخته دل نهای زما دور که ما
آتش به دلی زنيم کو سوخته نيست
تماس
minoo.saberi [at ] gmail [dot] comترانه های خاطره انگیز دانلود کنید اما لطفا ترانه درخواست نکنید
ژولیت دردریان به آسمان پرواز کرد!
بايگاني آهنگهاجستجو
بايگاني ماهانه
January 2011December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
سايتها
سایت صدف فراهانیوبلاگ صدف فراهانی
اولـــــــــين وبلاگ من
فیس بـــــــــــوک من
فتوبلاگ بلــــــــــــوط
لغتنامه دهخدا
کانون دوستداران حیوانات
دکتر هومن، دامپزشک
انجمن حمایت از حیوانات
ایرن
سبزپرس
محک، موسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان
ليست وبلاگهای به روز شده
شکوه میرزادگی
اسماعیل نوریعلا
کميته ي نجات پاسارگاد
iranold
ویراسباز
خبرگزاری میراث فرهنگی
حکیم مهر
فریدون فرخزاد
گل آقا
بالاترين
گویا
مهر










خاک مرقد هر سه بقای عمر شما باد .
سروش | یکشنبه، ۲۷ مردادماه ۱۳۸۷، ۰:۳۸ صبح