تالاب های ایران در خطر نابودی

زمانی که تصویر فوق را در وبلاگ مژگان جمشیدی دیدم، چشمم که به این پرنده ی بینوا افتاد یاد خاطره ای افتادم که با گذشت سالها هنوز هم برایم مثل شبی که آن اتفاق افتاد شگفت انگیز است، شاید اگر صحنه ای که در آن شب شاهدش بودم را در فیلمی می دیدم آن را اغراق آمیز می خواندم.
پیش از آنکه خاطره را برایتان بگویم، ازشما دوستان وبلاگ نویس درخواست می کنم با این حرکت همراه شوید، حتی اگر شده با یک جمله، یک عکس و یا لینک به مطالب پیرامون این موج سبز آغازگران راه سبز را حمایت کنید، هر گام کوچک ما قدمی ست بزرگ در این راه سبز.
چند سال پیش به همراه دخترم بار و بنه ی سفر را بستیم و به طرف شمال حرکت کردیم، مقصدمان چون سفرهای دیگری که به شمال داشتیم معلوم بود، بندر انزلی. به قول دخترم حیف نیست که به شمال سفر کنی و کنار تالاب انزلی اتراق نکنی!؟
در آن سفر چند روزه که در بندر انزلی مستقر شدیم، سفرهای روزانه و کوتاهی هم به دیگر شهرهای شمالی داشتیم.
در یکی از همان روزها پس از گشت و گذار در جنگل های اطراف آستارا به سمت بندرانزلی راهی بودیم. هوا تاریک شده بود و در آن جاده ی دوطرفه و باریک ماشین ها با سرعت نه چندان بالا در حرکت بودند.
همینطور که می راندم و با دخترم صحبت می کردم ناگهان متوجه شدم تعداد نسبتا" زیادی غاز و اردک، عرض جاده را گرفته و آهسته آهسته و پشت سر هم از این طرف جاده به آن طرف می روند، در یک لحظه سعی کردم بدون پیش آمدن حادثه ای اتومبیل را متوقف کنم اما ماشین ها پشت سرم می آمدند... چاره ای جز ترمز کردن نبود ولی آنقدر به آنها نزدیک شده بودم که کار را تمام شده می دیدم، به فاصله ی ( شاید سه چهار متری ) آنها که رسیدم ناگهان یکی از غازها بالهایش را کاملا" از هم باز کرد و بی حرکت مقابل ماشین ایستاد! درست مثل اینکه بخواهد با سینه ی ستبر و بال های باز مانع ِ برخورد ماشین با آنها شود. خودم هم نفهمیدم چطور بی حادثه وسط جاده ترمز کردم ، یکی دو قدم مانده به آنها ماشین از حرکت ایستاد. بهت زده به آن صحنه ی حیرت انگیز چشم دوخته بودم... رفتند و همان غاز آخرین شان بود که از جاده عبور کرد.
چنان دگرگون بودم که زمان و مکان را از یاد برده بودم،با صدای بوق ممتد ماشین ها به خودم آمدم و ماشین را به کنار جاده کشاندم.
چقدر طول کشید تا بتوانم حرف بزنم یا قدرت حرکت داشته باشم نمی دانم...
این عکس برایم یادآور این خاطره بود، آخر این عکس به آن صحنه خیلی شباهت دارد با این تفاوت که این مرغ بینوا نه تاب ایستادن در مقابل ما را دارد و نه بالهایش قدرت...
آن شب وقتی برای خوردن شام به هتل رفتیم منوی غذا را که آوردند با دیدن لیست غذا بغضم ترکید... باقالی پلو با گوشت بره... خوتکا کباب...اوزون برون ....
ترانه ماهیگیر با صدای زنده یاد مازیار:
اشک این بچه ماهی توی آبا ناپیداست
فریاد اون توب آب یه فریاد بی صداست
نظرات
با سلام و عرض ادب
من اتفاقی وبلاگ شما دیدم . وبلاگ پر باری دارین. امید وارم همیشه موفق و سر بلند باشین .
خوشهال میشم یه سری به وبلاگ من بزنین و نظر بدین
یا حق
سلام
عالی بود واقعا اهنگهای بی نظری داری خیلی هاشو سیو کردم . عالی خسته نباشید
وبلاگ من szarpour.blogfa.com
من تو وبلاگم شما رو لینک کردم
ُسهیلا | شنبه، ۲۹ تیرماه ۱۳۸۷، ۲:۴۹ بعدازظهر
مينو جان.من اهل همان شهر زيباي ساحلي بندر انزلي هستم .ودرطول سالهايي كه دراين شهرزندگي كرده ام صحنه هايي مشابه آنچه راكه شما ديده ايد فراوان ديده ام.باورتان نميشود ساحل تالاب انزلي در كمتر از30سال پيش همانند سواحل درياي خزر محل شناي اهالي ساكن اطراف تالاب بود.وآنطوريكه همشهريان قديمي نقل ميكنند دراوايل قرن جاري شمسي تالاب انزلي محل تردد كشتيها ولنجهاي نسبتا بزرگ تجاري نيز بوده است.نميدانيد كه چقدر غم انگيز است وقتي كه ببيني تك وتوك پرندگان بينواي باقيمانده تالاب به علت آلودگي شديد زيست محيطي حتي قادر به پرواز براي نجات جان خود ازتير رس شكارچيان نيستند.من نميدانم كه ما از اينهمه ويراني كه با دست خودمان صورت ميدهيم چه بدست ميآوريم.درخبرها آمده بود كه درياچه هامون خشكيده است.بياييم بهر قيمتي كه هست از تكرار اين فاجعه در تالاب انزلي ونقاط مشابه پيشگيري نماييم.
علي انزلي | جمعه، ۲۸ تیرماه ۱۳۸۷، ۱۰:۳۴ صبح
با سلام...
آنچه خواسته بوديد برايتان فرستادم.
موفق و سر بلند باشيد.
به بازی دعوتید:)
راستی امیدوارم این چهار شنبه ببینیمتان!:))
با سلام من نوشين هستم .
و مدت زيادي است كه وبلاگ شما را مي خوانم و لذت مي برم ولي تا كنون نظري ارسال نكرده ام.
با تشكر از وبلاگ خوبتان .
من دختري ده ساله دارم كه مي خواهد كلاس موسيقي ساز تار ثبت نام كند . خواستم با توجه به آشنائي و اطلاعات شما اگر استادي را در اين زمينه مي شناسيد كه مي تواند تار به دخترم آموزش بدهد به من معرفي كنيد.
با تشكر فراوان
نوشين | دوشنبه، ۱۷ تیرماه ۱۳۸۷، ۹:۴۷ صبح
درود و سپاس از همراهیتان
سبز باشید
بي نهايت سپاسگزارم بانو ...
همراهي و همدلي ات را بسيار قدر مي دانم.
چقدر غصه خوردم
از آتش عشق هر که افروخته نيست
با او سر سوزنی دلم دوخته نيست
گر سوخته دل نهای زما دور که ما
آتش به دلی زنيم کو سوخته نيست
تماس
minoo.saberi [at ] gmail [dot] comترانه های خاطره انگیز دانلود کنید اما لطفا ترانه درخواست نکنید
ژولیت دردریان به آسمان پرواز کرد!
بايگاني آهنگهاجستجو
بايگاني ماهانه
April 2010March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
سايتها
سایت صدف فراهانیوبلاگ صدف فراهانی
اولين وبلاگ من
فیس بوک من
فتوبلاگ بلوط
لغتنامه دهخدا
کانون دوستداران حیوانات
دکتر هومن، دامپزشک
انجمن حمایت از حیوانات
انجمن جبهه طبیعت
سبزپرس
محک، موسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان
ليست وبلاگهای به روز شده
شکوه میرزادگی
اسماعیل نوریعلا
کميته ي نجات پاسارگاد
iranold
بلاگ نيوز
اکسیـــــــر
پرژن کالچرز
فریدون فرخزاد
گل آقا
بالاترين
گویا










سلام
مطالبتون قشنگ ،ولي دردناكه!
"اي مرغ گرفتار بماني و ببيني
آن روز همايون كه به عالم قفسي نيست"
حسين علي پور | پنجشنبه، ۳۱ مردادماه ۱۳۸۷، ۵:۴۶ بعدازظهر