زنده یاد منوچهر نوذری
امروز مصادف است با دومین سالگرد در گذشت زنده یاد منوچهر نوذری. خاطره ای از ایشان دارم که دو سال پیش نوشتم و چون بسیاری از شما عزیزان این خاطره را نخوانده اید و اصلا" خواننده وبلاگم نبودید همان را خدمتتان تقدیم می کنم تا یادی از زنده یاد منوچهر نوذری کرده باشیم. چند روز قبل فرصتی دست داد تا از ایرج نوذری فرزند منوچهر نوذری وقت مصاحبه بگیرم که همان
موقع عازم یزد بودند و هنوز از سفر برنگشتند و به همین دلیل به زمان دیگری موکول شد.
و این هم خاطره
فکر می کنم سال ۶۸ بود آن زمان ساکن اصفهان بودیم. گروه" صبح جمعه با شما" که همان گروه زنده یاد منوچهر نوذری و همکارانش بودبرای اجرای برنامه به اصفهان آمده بودند.
ما هم تصمیم گرفتیم به تماشای این برنامه برویم یادش بخیر آن روزها که بلیط صد تومان بود. روز نیمه شعبان به محل اجرای برنامه واقع در چهارباغ بالا، رفتیم.
منوچهر نوذری و پریچهر بهروان مجریان برنامه بودند.
برنامه ای که اجرا می شد همان برنامه رادیویی صبح جمعه بود با این تفاوت که روی "سن " برای تماشاچیان اجرا می شد.
اواسط برنامه بود که منوچهر نوذری و بهروان گفتند که می خواهیم مسابقه ای برگزار کنیم و از تعدادی تماشاچی دعوت می کنیم تا در مسابقه شرکت کنند .
نوذری گفت : چون امروز نیمهء شعبان است ، به نیت امام دوازدهم ،از آقایانی که شماره سمت راست بلیط شان دوازده هست دعوت می کنیم که تشریف بیاورند روی سن.
گروهی از خانمهای اصفهانی شروع کردند به غر زدن که پس ما خانمها چی؟! نوذری سرش را می خاراند و زیر چشمی به جمعیت نگاه می کرد و می خندید.
اتفاقا" شماره ی بلیط دخترم دوازده بود، پدرش بلیط را گرفت و رفت روی سن.
حدود هشت نه نفری روی سن رفتند که یکی از آنها پدر دخترم بود. مسابقه آغاز شد و یکی یکی آقایان باختند و رفتند سر جایشان نشستند پدر دخترم آخرین نفر بود که جایزه ی مسابقه را هم برد. یک شیشه عسل و یک دستگاه ضبط صوت.
برنامه با موسیقی ادامه پیدا کرد و سپس نوذری گفت : از خانم هایی که شماره سمت راست بلیط شان دوازده هست دعوت می کنیم تا در مسابقه شرکت کنند.
من هم بلافاصله بلیط پدر دخترم را که همان بلیط دخترم باشد را گرفتم و سریع رفتم روی سن.
هر چه ایستادم هیچکس دیگر روی سن نیامد.
نوذری هم مرتب می گفت : پس خانمها چرا شرکت نمی کنید؟ یعنی جایزه این خانم را بدهیم برود؟ هیچ رقیبی برای ایشان نیست؟
من آرام نزدیک گوش نوذری ،گفتم هر چه شماره دوازده بود که آقایان با آن بلیط ها در مسابقه شرکت کردند دیگر بلیط شماره دوازده باقی نمانده!
نوذری اول متعجب شد و سپس چشمهاش را ریز کرد و نگاهی به من انداخت و گفت الحق که اصفهانی هستی ! گفتم اراکی ام! خندید و گفت اوه اوه اوه دیگه بدتر!
سپس رو به تماشاچیان کرد و گفت :با عرض معذرت اشتباهی رخ داده و درست هم نیست که این خانم را برگردانیم، خانم ها می توانند بلیط شماره دوازده همراهانشان را بگیرند و در مسابقه شرکت کنند .
خانمها آمدند روی سن، حالا بماند که کم مانده بود اعتراض های مردم برنامه را به هم بریزد که چرا هر خانواده دو بار در مسابقه شرکت کند و دیگران محروم باشند. نوذری سر و صداها را خواباندو مسابقه آغاز شد.
یکی یکی خانمها می باختند و می رفتند می نشستند.
یادم هست آخرین مرحلهء مسابقه به این شکل بود که از من پرسید یک حرف از حروف الفبا را انتخاب کن.من هم گفتم:" ق ".
مسابقه آغاز شد پریچهر بهروان تند و تند از من سوال می کرد و من هم باید سریع پاسخ می دادم .
هر سوالی که می پرسید باید کلمه ای که می گفتم با حرف " ق " شروع می شد :
اسمت چیه؟ گفتم قلی
چه غذایی دوست داری؟: قورمه سبزی
با چه وسیله ای شکار می کنی ؟ قیچی
با چه وسیله ای سفر می کنی؟ قطار
...
بهروان تند و تند می پرسید و من جواب می دادم نوذری هم سعی داشت من را به شکلی دستپاچه کند ، این شگرد مسابقه بود.
بالاخره مسابقه تمام شد و جایزه را بردم، یک روسری و یک چرخ گوشت.
آمدم نشستم اما خدا روز بد نصیب هیچ کافری نکند.
تمام تما شاچی ها علیه ما شده بودند و غر می زدند.
وقتی برنامه تمام شد از درب خروجی که خارج می شدیم فحش و نفرین بود که حوالهء ما می شد که چرا هر دو جایزه ی مسابقه را ما برنده شدیم.
روحشان شاد.
نظرات
ببخشید، تازه متوجه شدم ۳ بار کامنت را فرستادم. چون هر باری که دادم قطع می شد
فکر کردم نیامده.
با پوزش مجدد
شیرین
با سلام
خاطره تنها چیزی است که باقی می ماند.روحش شاد
با سپاس از شما
شیرین
با سلام
خاطره تنها چیزی است که باقی می ماند.روحش شاد
با سپاس از شما
شیرین
با سلام
خاطره تنها چیزی است که باقی می ماند.روحش شاد
با سپاس از شما
شیرین
سلام وبلاگ قشنگ و متنوعی داری، به وبلاگ من هم اگر فرصت کردی سری بزن و اگر قابل دانستی با من تبادل لینک کنی برایم بنویس.موفق باشی.شیرین کام
منم وقتی بچه بودم او و آذری و برنامه صبح جمعه با شما رو خیلی دوست داشتم ...
یادمه دورانی که به خاتمی خیلی ارادت! داشتیم برنامه های مزخرفی می ساخت و گفتگوی تمدنها رو مسخره می کرد و من اصلا خوشم نمی آمد!
بعدا هم فکر کردم که ابلهانه است برنامه ای رو دوست داشته باشم که تو جوکهاش کرد و ترک و لر و گیلک رو مسخره می کنه فقط به خاطر لهجه شون ...
...
samira | دوشنبه، ۱۹ آذرماه ۱۳۸۶، ۶:۳۴ صبح
سلام
خسته نباشید.
وبلاگ من به روزشده
مرسی
سلام راوي جان. اول اينكه خيلي دلم برا وبلاگت و نوشته هات تنگ شده بود و متاسفانه اين چند وقته كمتر ميتونستم سر بزنم.
بعد اينكه من ايشون رو از برنامه "مسابقه هفته" (اسمش فكر كنم همين بود، درست يادم نيست) به ياد ميارم كه مجري برنامه بودن و جدآ حال و هواي خوبي به برنامه ميداد.
راستي از گربه ها خبر داري؟ حالشون خوبه؟ با محيط سازگار شدن؟
هميشه هر موقع بچه بودم مسابقه هفته رو آخر هفته ها ميداد مي گفتم مجري مسابقه چه آدم باحالي ، چقدر خوش تيپه .
هر موقع كارتون دنياي شارلوت را مي ديدم چقدر از صداي راوي و صداي غاز خوشم مي اومد
روحش شاد
سلام
ايشون آدم جالبي بودن....
من ايشون رو از اون مسابقه ي هفته شناختم
نوذری قوی ترین مجری تاریخ ایران بوده
خدا رحمتش کنه برنامه صبح جمعه با شما یاد آور جمعه های زیبایی کودکی برای من و هم نسلان منه. آقای نوذری و زرگندش.............. ممنون از شما که یاد این روز رو برای ما زنده کردید.
سلام مینوی عزیز
خاطره بسیار زیبا و بیاد ماندنی بود.
با برنامه های قشنگی که داشته ، چهره و صداش همیشه تو ذهنها موندگاره .
روحش شاد .
سلام
خاطره خیلی قشنگی بود
اقای نوذری با برنامه مسابقه هفته از بهترین خاطرات دوران گذشته من است گاهی با پدرم ...
منم خیلی اقای نوذری را دوست داشتم وازفوتشون بی نهایت غصه خوردم امیدوارم روحشون شاد باشه
فدات شم
مینو جان
سال ها همکار ایشان بودم. از نزدیک می شناختمشان.دروغ چرا؟ اخرین باری که دیدمش تو اتاق مدیرمان نشسته بود و حالش خوب نبود، در هم بود اما چشمانش مانند همیشه برق می زد. روحش شاد.
این خاطره یکی از بیاد ماندنی ترین خاطراتی خواهد بود که در طول عمر صد و بیست ساله ام شنیده ام - یعنی خوانده ام -. به چند جهت :
1- خانم راوی ( که البته منظورم از خانم راوی صرفا "راوی خاطره " است و الا سالهاست که همه می دانند که "راوی "همان مینو صابری است!) بله داشتم عرض می کردم که اولا راوی خاطره مکررا گفته است که " آن مرد پدر دخترم است .. پدر دخترم سبد دارد .. پدر دخترم در باران آمد .. پدر دخترم با اسب آمد .. پدر دخترم در باران آمد .." ولی نمی خواهد قبول کند که پدر دختر یک خانم محترم قاعدتا " شوهر" آن خانم محترم است مگر در موارد استثنائی! ( خیال بد نفرمایید لطفا . منظورم از موارد استثنائی کسانی است که یک مدتی شوهر آدم بوده اند ولی دیگر نیستند. یعنی مدتهاست که خانم محترم به پدر دخترش گفته مهرم حلال جونم آزاد!)
2- علاوه بر روحیه فضولی که مردم ایران عموما آن را در خود داریم ( و بند اول این کامنت نمونه عینی آن است!) حسادت هم ما را کشته است . حسادت ما ایرانی ها نسبت به موفقیت یکدیگر و اینکه چشم دیدن موفقیت کسی را نداریم البته بر کسی پوشیده نیست و دشنام دادن حاضران در مسابقه به راوی خاطره ( بقول ذبیح الله منصوری : منظور راوی داستان است. مترجم) برایم جای شگفتی ندارد. اما تا حالا نفرین کردن را نشنیده بودم! خیلی دلم می خواهد بدانم که برای نفرین کردنشان چه می گفتند؟ مثلا آیا گفتند : الهی خیر از این روسری نبینی؟ الهی شوهرت - ببخشید - پدر دخترت با همین روسری خفه ت کنه؟ الهی ببینم حین گوشت چرخ کردن هر دو تا دستت رو هم بزنی تا بازو چرخ کنی؟
3- بنده ده سال پیش مقدار وسایل مستعمل خودرو را با اتوبوسی مسافربری از خوزستان به تهران فرستادم . اتوبوس در شهر اراک خراب شده بود و راننده لوازم ما را هم تحویل باربری تعاونی مربوطه در ترمینال آنجا داده بودند.برای گرفتن وسایلم به اراک رفتم . شب رسیدم آنجا و در یک مسافرخانه خوابیدم تا صبح شود. ساعت 2 نصف شب یک افسر و دو سرباز پلیس آمدند و بعد از کوبیدن در و حمله به داخل اتاق ما را گرفتند و بردند در لابی مسافرخانه که یالا بگو هدفت از سفر به اراک چیست؟! به هر بدبختی بود بازجویی را تمام کردم و ساعات چهار صبح گذاشتند بروم بالا توی اتاقم بخوابم. صبح رفتم ترمینال گفتند اموالت را اشتباهی فرستاده اند گمرگ اراک! به گمرک رفتم همین که گفتم سلام ریختند بنده را به انهام قاچاق لوازم خودرو گرفتند! دو ساعت طول کشید تا قانعشان کردم عوضی گرفته اند. لطف کردند و برگه ترخیص کالایم را صادر کردند. گفتند یک امضا کم دارد که باید جناب ستوان فلانی در نیروی انتظامی پایش بزند. به مرکز پنیروی انتظامی اراک رفتم. تا خودم را معرفی کردم فورا به عنوان یک قاچاقچی تحت تعقیب! من بیچاره را گرفتند و مستقیما به دادگاه انقلاب اراک بردند و هر چه بین راه توضیح می دادم که بابا چه قاچی چه کشکی چه پشمی کسی به حرف ما گوش نمی کرد! یک ساعت تمام جریان را از سیر تا پیاز برای قاضی توضیح دادم تا متوجه شد که همه ماجرا سو تفاهم بوده است. حکم برائت! بنده را صادر کرد و دستور داد فورا اموالم را برگردانند. نامه قاضی و جناب ستوان را بداشتم و به گمرک اراک بردم و خلاصه وسایلم را تحویل گرفتم. با خودم گفتم تا توی این شهر عجیب و غریب بلا - ملایی به سرم نیامده است باید سریعا از آن خارج شوم. توی اتوبوس نشستم و براه افتادم. به محض اینکه به خروجی شهر رسیدیم اتوقف کردیم تا نیروی انتظامی مستقر در خروجی شهر به روال معمول جعبه اتوبوس را تفتیش کند. حین تفتیش به وسایل من ( که مقداری قطعه یدکی مستعمل بود) شک کردند و بنده را به اتهام قاچاق کالا! دستگیر نموده و دو کارتن وسایل مستعملم را نیز به عنوان کالای مکشوفه! توقیف نمودند .. واین داستان ادامه یافت تا اینکه دو روز بعد بالاخره موفق شدم بعد از طی کردن ماجراهایی شگفت انگیز خودم را از شر دو کارتن قطعات دست دوم ماشین نیسان - که دوستم در تهران لازم داشت - و نیز نیروی انتظامی اراک نجات دهم.
هوووف!
این هم خاطره من از اولین و آخرین! دیدارم از شهر قشنگ اراک و مردم مهمان نواز و خطرناک! آن.
Minoo aziz salam , nemikham narahatetoon konam , vali lotfan in weblog ro bebinid.mersi
http://www.komak66.blogfa.com/
anaahita | شنبه، ۱۷ آذرماه ۱۳۸۶، ۱۱:۱۶ بعدازظهر
Minoo aziz salam , nemikham narahatetoon konam , vali lotfan in weblog ro bebinid.mersi
http://www.komak66.blogfa.com/
anaahita | شنبه، ۱۷ آذرماه ۱۳۸۶، ۱۱:۱۶ بعدازظهر
Minoo aziz salam , nemikham narahatetoon konam , vali lotfan in weblog ro bebinid.mersi
http://www.komak66.blogfa.com/
anaahita | شنبه، ۱۷ آذرماه ۱۳۸۶، ۱۱:۱۵ بعدازظهر
خدا رحمتش کنه . ساله 79 برای اجاره کردن خونمون اومد پیشمون. باورم نمیشد اینقدر خمیده و پیر شده باشه .مهربودن بود و آروم
از آتش عشق هر که افروخته نيست
با او سر سوزنی دلم دوخته نيست
گر سوخته دل نهای زما دور که ما
آتش به دلی زنيم کو سوخته نيست
تماس
minoo.saberi [at ] gmail [dot] comترانه های خاطره انگیز دانلود کنید اما لطفا ترانه درخواست نکنید
ژولیت دردریان به آسمان پرواز کرد!
بايگاني آهنگهاجستجو
بايگاني ماهانه
April 2010March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
سايتها
سایت صدف فراهانیوبلاگ صدف فراهانی
اولين وبلاگ من
فیس بوک من
فتوبلاگ بلوط
لغتنامه دهخدا
کانون دوستداران حیوانات
دکتر هومن، دامپزشک
انجمن حمایت از حیوانات
انجمن جبهه طبیعت
سبزپرس
محک، موسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان
ليست وبلاگهای به روز شده
شکوه میرزادگی
اسماعیل نوریعلا
کميته ي نجات پاسارگاد
iranold
بلاگ نيوز
اکسیـــــــر
پرژن کالچرز
فریدون فرخزاد
گل آقا
بالاترين
گویا










من مرحوم نوذري را از سال1339و 1340 مي شناسم آن موقع تو برنامه شما و راديو(صبح جمعه با شماي سالهاي بعد) با مرحوم علي تابش و حميد قنبري و مستجاب الدعوه و خانم فروزنده اربابي برنامه مي ساختند. آدم مسلط بكار مبتكر و هنرمند كاملي بود
يارمحمدخان | یکشنبه، ۲ دیماه ۱۳۸۶، ۳:۰۴ بعدازظهر