Maluch / دعای ملوچّ
قبل از آنکه بگویم ملوچّ یعنی چه و حکایت دعای ملوچّ را برایتان تعریف کنم لازم است عرض کنم به یک بازی وبلاگی دعوت شدم که آغاز کننده ی این بازی مهندس درویش است از ایشان تشکر می کنم هر چند که اولین بازی وبلاگی هست که در ابتدای کار دعوت شدم. در بازی های قبلی خوب می شد تقلب کرد از روی دست این و آن نگاه کرد هزار کار می شد کرد اما حالا نه! خصوصا" آنکه سوژه ی سختی را هم انتخاب کردند.
این که گاه یک شی ء یک موجود زنده ،یک اتفاق ، برایت پیغامی سربسته می آورد و تو آن پیغام را می گیری حس می کنی باور می کنی اما نه می توانی آنرا برای کسی بازگو کنی اگر هم بازگو کنی آن حس و حال را قادر نیستی بیان کنی و نه می توانی انتظار داشته باشی همه آن را بپذیرند آنگونه که خودت پذیرفته ای.
می خواستم بنا به درخواست مهندس درویش از چنین اتفاق ها و باورهای خودم بگویم اما دیدم اگر برگردم به گذشته بهتر است. به باور و اعتقادی که سالهاست برای اهالی محله قدیم مان ضرب المثل شده.
و حالا ملوچّ و حکایت آن
ملوچّ به گویش اراکی یعنی گنجشک.حواستان باشد ملوچ هامان را دست کم نگیرید، چ آنرا با تشدید بگویید: مَلوچّ !
مثلا" به جای خواندن گنجشگک اشی مشی می گوییم ملوچّک کشمشی...
حکایتی را که برایتان تعریف می کنم بیش از چهل سال از آن می گذرد و خود شاهد آن نبوده ام شاید هم بوده ام اما نوزادی بیش نبوده ام.
درکوچه ی قدیمی ما در اراک مادر پیری به همراه تنها فرزندش غلامحسین زندگی می کردند که حدود پنجاه سال پیش از یک روستا به اراک می آیند و ساکن می شوند.
اطاقی را اجاره می کنند و زندگی جدید را آغاز می کنند.
نه وضع مالی درست و حسابی داشتند و نه آشنا و قوم و خویشی. برای همین زندگی سخت و غریبانه ای داشتند تا اینکه زمان زیادی نمی گذرد خیلی اتفاقی غلامحسین به استخدام یک اداره در می آید و روز به روز پله های ترقی را طی می کند و در همان کوچه خانه ی دو طبقه ای می سازد و ازدواج می کند و زندگی خوبی برای مادر و همسرش مهیا می کند.
روزی مادرم به اتفاق دیگر همسایگان آن محله برای چشم روشنی و تبریک ازدواج غلامحسین به خانه شان می روند.
مادر غلامحسین بعد از پذیرایی گرم از مهمان هایش برای آنها یک راز را بر ملا می کند! و آن اینکه چگونه زندگی شان از این رو به آن رو شده .
با زلالی و صداقت خاص خودش می گوید:
از برکت دعای ملوچّا غلامحسین شده آقا آگلی.
و برای همه شرح می دهد که همیشه خرده نان های ته سفره شان را درظرف آبی می خیسانده و جلوی ملوچّ های گرسنه می گذاشته و ملوچ ها هم برای غلامحسین، عزیز کرده ی این خانم دعا می کردند.
برای همین از دعای خیر گنجشک ها نه تنها وضع مالی شان خوب شده و سر و سامان گرفته بودند بلکه فرزندش را که تا مدتی قبل غلامحسین صدایش می کردند حالا برای خودش آقایی شده و دارای شخصیتی شده که صداش می زنند آقا آگلی.
روح همه ی رفتگان شاد روح آقا آگلی و مادرش هم شاد. نمی دانم چرا این شب جمعه ای رفتم سراغ این بندگان خدا.
دوست دارم تمام دوستان خوبی که نامشان در رول بلاگ وبلاگم هست را دعوت کنم چون حتما" همه خاطراتی از این دست دارید که شنیدنی ست پس از جانب من همه دعوت هستید:)
می شود خواهش کنم هر کدام از شما عزیزانی که مایل هستید در بازی شرکت کنید من را هم خبر کنید تا نوشته تان را هم در اینجا لینک دهم و هم در بلاگ نیوز؟
عکس ملوچّ را هم از اینجا کش رفتیم
***
پ.ن
جناب افراسیابی عزیز به این مطلب من در بلاگ نیوز لینک دادند و چنین توضیح دادند:
« ملوچ همان میلیچ است به لهجه ی همدانی که فارس ها گنجشک اش می خوانند .... »
من هم لازم دیدم خدمت جناب افراسیابی و دیگر عزیزان چند کلامی در این باره توضیح دهم
جناب افراسیابی عزیز
ممنونم بخاطر لینکی که دادین
خوب است یادآوری کنم ما اراکی ها فارس هستیم و دارای زبان یا دایالکت جداگانه ای نیستیم بلکه فقط لهجه ی خاص خود را داریم که آنهم به گفته ی زبان شناسان نزدیک ترین گویش به زبان پهلوی ست.( این نکته در مورد لهجه ی مشهدی هم صدق می کند )
پروانه نوشته : تو را من دیدم
نظرات
بلاگ فوق العاده اي داريد.موفق باشيد.
http://farm3.static.flickr.com/2155/2119542021_3bac8270e8_t.jpg
Amir Bayat | جمعه، ۷ دیماه ۱۳۸۶، ۷:۰۹ بعدازظهر
من با آهنگای روی سایت کلی حال میکنم و جونتر میشم
سلام مينو خانم.وقتي مو عكستا ميپام ياد خوار بزرگم مي افتم.انگار يه حسي بشم ميگه تو با اون همكلاس بودي.البته خونه ما خيابن محسني نابود.ولي خوارام ميامدن نزديك شما دبيرستان.مو اونوقتا كوچيك بودم و چيني شر و شيطن بودم كه از ديوار راست ميرفتم بالا.يادمه ميامدم خيابن محسني پسر داييم جلو خونشون جعبه آينه ميهشت.(يادته ميگفتيم جوايينه).حكايتي داشت اين جوايينه.يه جعبه بود كه روشا شيشه ميزدن توشم خوراكي ميهشتن كه بچا بيفتن به هوس و بخرن.مو يادمه ميرفتيم ويلوني. آقام ميگفتا بچه جون برو از پسر داييت ياد بگير بين چطوري خرجشا در مياره.مو بدم ميامد برم جوايينه بلم.دلم ماخاست برم ميكانيكي ياد بگيرم.نم چرا آقام خيلي اصرار داشتا كه مو برم گروهبان بشم.نه كه خودش سربازي نرفته بود و معافي صد تومني گرفته بود دلش ماخاست مونا يه جوري باكنه تو رخت ارتشي.الانم ميگه بچه جون(مو حالا 40 سالمه)اگه رفته بودي الان برا خودت كسي شده بودي.خلاصه مينو خانم دردسرت ندم.اگه ميني اين لهجه مو آمار وبلاگتا مياره پايين باگو تا ديه دهنما چفت كنم.از ايميلي هم كه دادي ممنون.الان اراك چنون سرده تو اي ماه قوس كه اگه دستت صبحا خيس باشه بزني به آهن مث زفت ميچسبه قدش.ما دو تا بخاري هشتيم هني سردمونه.كاري سفارشي داري باگو تو اراك.نماخاي فتير شيرمال بفرسم برت؟مو هر چند وقتي يه سركي به وبلاگت ميزنم.سرم سا شده از كار و بدبختي .مونا ببخش
برار كوچيك تو شهاب
سلام خوارم مینو جون
با خوندن ای خاطره ملوچ چینی رفتم تو فکر که ناگو و ناپرس.یادش به خیر میرفتیم از سر درخت توتا سر قبر آقا نور با بچه های سر قبرا توت میخوردیم ملوچا میامدن اونجو بنا میکردن جیک و جیک.اونوقتا ننم سالم بود و هی منا حنا میکرد که تا شو نشده برم خونه.حالا ننم فراموشی گرفته.مینمش دلم اتیش میگیره.میگوم تونم از همه باخاه دعاش کنن به حق ملوچایی که مو بششون دون دادم.
سام کوچولو!
مقاومت کن عزیز ! میتونی!
عشق و زندگی منتطر تو هستنند!
ما نیز .......!
سلام امیدوارم سام کوچولو زود تر خوب بشه از طرف من به بی تا جون سلام برسونید و بگید صبور باشه می دونم درد خیلی بدیه خدا خودش کمکم کنه
اخه منم یه کوچولو دارم مثل سام و وقتی خاطرات سام رو خوندم (همه ارشیو خوندم) کلی گریهکردم دعا می کنم سام زودتر خوب بشه
لاله
سلام. من از راوی تا مینو با شما هستم. مثل مادرم دوستتون دارم. میبوسمتون و خواهش میکنم باشید و بنویسید.
خانم مینو صابری سلام. من از راوی تا مینو همراه شما بودم و شما ندیده جای مادر نداشته ام را برای من پر کردید و هر چه محبت شما بود شد جایگزین همهء بیمهری مادرم. میبوسمتون و ازتون خواهش میکنم باشید و بنویسید.
خانم مینوی عزیز سلام. همیشه زنده باشی. من از ابتدای وبلاگتون از راوی تا کشف مینو با شما بودم و نوشته هاتونو میخووندم. راستش جای مادرم هستید و من به چشم مادر نگاهتون میکنم. میدونم دختر دارید و احساس منو میفهمید. پس باشید و بنویسید. میبوسمتون
http://jmie.be/article1550.html
کلامی نیست ...
این کودکان چه میبینند...
مینو جان
کلاه ما هم که می دونی پیش شما اصلا رو سرمون نیست .. مخلصیم دربست ...
پروانه | سه شنبه، ۶ آذرماه ۱۳۸۶، ۰:۰۱ صبح
کلاهم را به احترامت برمیدارم.......
همیشه راوی ما با شی
سلام مینو جان منم یه گربه ی سیاه چاقالو دارم که هر روز بهش یه عالمه غذا میدم اما نمی دونم چرا ذلیل مرده دعام نمی کنه تا بلکه منم یه چیزی بشم...
اما اینکه بعضی ادمها اونقدر دلشون صاف و ÷پاکه که بعید نیست درخت و پرنده هابراشون دعا کنن ...
و من اعتقاد دارم که هر چیزی را که باور کنی اتفاق می افتد...
من چند وقته با شما اشنا شدم اونم وقتی دنبال دانلود اهنگهای مرضیه بودم
داستان جالبی بود تصمیم دارم از این به بعد سر خاک بابام هم دونه بریزم
موفق باشید
كاش همه ما بتونيم پيام نهفته در اين حقيقت را درك كنيم و هيچ وقت به هيچ حيواني آسيب نرسانيم.
طبيعت ايران محتاج روايت چنين داستانهايي است.
ممنون رواي عزيز. فقط اي كاش چند تا از دوستانتون را به نام دعوت مي كرديد تا مي توانستيم مطمئن شويم كه آنها هم به حرمت چنين ميزباني از او خواهند نوشت.
موفق باشيد.
مینو جون
خاطرهت خیلی قشنگ بود.
مامان بزرگ من لر بود و به گنجشک میگفت ملیچ.
هر وقت سر خاک کسی میرفت روی سنگ قبرش مشتی دونه میریخت میگفت وقتی ملیچها دونه میخورند برای صاحب قبر دعا میخونن. این سنت به بقیه اعضای خانواده هم رسیده و هیچکس بدون کیسهای دانه به گورستان نمیرن.
زیتون | یکشنبه، ۴ آذرماه ۱۳۸۶، ۳:۳۷ صبح
پس بگو چرا من هیچ وقت پولدار نمیشوم...از بس که در کودکی این ملوچها را آزار دادم ... خدا مرا ببخشد...
در بالاترين به اين داستان زيبا لينك دادم:
https://balatarin.com/permlink/2007/11/24/1179454
لطفا دوستان به آن امتياز دهند.
سلام عزیزدل خانم محترم ودوست داشتنی خوبین از اینکه دوباره فعال شدین خوشحالم زنده وشاد باشین عزیز دل فیلتر شکنم آرزوس
تصورش را بكنيد كه چنين باوري در بين مردمان نهادينه شود ... مردمي كه ايمان دارند در جهاني زندگي مي كنند كه حتا اگر به گنجشكي غذا دهند، پاداشش را خواهند ديد.
من كه فكر كنم بهشت همانجاست ... چنين مردمي هرگز نه تنها به طبيعت خود جفا نخواهند كرد، بلكه تحمل نخواهند كرد كه خوان از دماغ جوان بي گناهشان بچكد.
زنده باشيد و باز هم ممنون.
اميدوارم دوستان عزيزتان نيز از چنين تجربه هايي بنويسند كه سخت كمبودش را در فضاي وبلاگستان فارسي احساس مي كنم.
تصورش را بكنيد كه چنين باوري در بين مردمان نهادينه شود ... مردمي كه ايمان دارند در جهاني زندگي مي كنند كه حتا اگر به گنجشكي غذا دهند، پاداشش را خواهند ديد.
من كه فكر كنم بهشت همانجاست ... چنين مردمي هرگز نه تنها به طبيعت خود جفا نخواهند كرد، بلكه تحمل نخواهند كرد كه خوان از دماغ جوان بي گناهشان بچكد.
زنده باشيد و باز هم ممنون.
اميدوارم دوستان عزيزتان نيز از چنين تجربه هايي بنويسند كه سخت كمبودش را در فضاي وبلاگستان فارسي احساس مي كنم.
مینو
تازه پست ملوچ واسه من باز شد. چرا؟
مینو جان
مدتیه میام سر می زنم اما انگار این جا تغییری نکرده. این پست بچه گربه ها مربوط به پست های قبلیت نیست عزیزم؟ شاید هم مغز من معیوب شده.
نمی دونی وقتی کامنتتو می بینم چقدر خوشحال می شم. نمی دونی چقدر برام عزیز و محترمی. می دونی؟ همیشه یاد اولین پستی که برام گذاشتی و منو فروغ گلم خطاب کردی می افتم. حالا یکی این کامنت رو بخونه فکر می کنه من بچه هیجده ساله ام و یا کمبود محبت دارم. نه بر عکس، چهل سالمه و خوشبختانه از مهر و محبت اشباح. اما یه چیزی، یه جای زندگیم خراب از آب در اومده. اونم می دونی چیه. واسه همینه که همش دست و دلم می لرزه.
می بوسمت.
سلام
وبلاگ زیبایی دارید . امیدوارم با تداوم دیدارها بتونم از مطالبتون استفاده کنم.
خواار خوب اراکیم،منو و همسری الانی متن این سریتون خوندیم و تا اونجونی که تنستیم بشتون خندیدیم و از خدای خوبمون خواستیم که این خواار خوبمونو خدا نگه داره.......
بحق جد آقای آقا نور و مچد سیدا!!!!!!!!!
(شرمنده مینو جون نتونستم خودمو نگه دارم وای که چقدر چسبید این خاطره )
راستی اگه تونتسن از زمان و مکان انجمن اراکیهای تهران منو مطلع کنین با تشکر
خواار خوب اراکیم،منو و همسری الانی متن این سریتون خوندیم و تا اونجونی که تنستیم بشتون خندیدیم و از خدای خوبمون خواستیم که این خواار خوبمونو خدا نگه داره.......
بحق جد آقای آقا نور و مچد سیدا!!!!!!!!!
(شرمنده مینو جون نتونستم خودمو نگه دارم وای که چقدر چسبید این خاطره اتون)
چی بگم راوی جان! من هم یه داستان واقعی مثل داستان تو دیدم و شنیدم... مال من متاسفانه تلخه... داستان هفت هشت تا بچۀ قد و نیم قد در فامیلمون که وقتی خیلی کوچیک بودن پدرشون فوت می کنه... عموی بچه ها تمام مال و املاک بچه های صغیر برادرش رو بالا می کشه و از همه زمینها و غیره فقط خونه ای که توش بودن رو براشون می گذاره... چهار سال بعد عمو جان سکته می کنه... چند سال بعد دختر عمو سرطان سینه می گیره، بعد پسر عمو سکته می کنه و بعدش زن عمو از غصه سکته مغزی می کنه و فلج می شه... مادر یتیمها قسم می خورد که هرگز بجز خود آقای عمو هیچ کس دیگه رو نفرین نکرده ولی وقتی که داغ شوهرش و غصه بچه های یتیمش رو داشته و کارهای عمو رو می بینه دلش آتیش می گیره...
می گن آه بچه های یتیم و صغیر گریبان خانوادۀ عمو رو گرفته...
:))) سلام مینوی عزیز...
باز هم لهجه ی دوست داشتنی اراکی...
جاتون حسابی خالی پریشب انجمن امیرکبیر بود... نمی دونم آقای هوشنگ ترابی رو می شناسید یا نه یکی از شعرهاشون رو با لهجه ی دلچسبشون خوندن چقدر مزه داد... به یادتون بودم... شرمنده نتونستم زودتر خبر بدم... مامان سلام می رسونن...
ما با باورهایمان زندگی می کنیم. مهم آن نیست که این باورها در چهار چوب علم بگنجد. اگر باوری تا این حد میتواند انسان به اوج خوشبختی ببرد و مزاحم حال و زندگی دیگران نیست، صد البته خوشحال کننده است.
دعای ملیچبرآورده شد و در بلاگ نیوز لینک شد.
از آتش عشق هر که افروخته نيست
با او سر سوزنی دلم دوخته نيست
گر سوخته دل نهای زما دور که ما
آتش به دلی زنيم کو سوخته نيست
تماس
minoo.saberi [at ] gmail [dot] comترانه های خاطره انگیز دانلود کنید اما لطفا ترانه درخواست نکنید
ژولیت دردریان به آسمان پرواز کرد!
بايگاني آهنگهاجستجو
بايگاني ماهانه
April 2010March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
سايتها
سایت صدف فراهانیوبلاگ صدف فراهانی
اولين وبلاگ من
فیس بوک من
فتوبلاگ بلوط
لغتنامه دهخدا
کانون دوستداران حیوانات
دکتر هومن، دامپزشک
انجمن حمایت از حیوانات
انجمن جبهه طبیعت
سبزپرس
محک، موسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان
ليست وبلاگهای به روز شده
شکوه میرزادگی
اسماعیل نوریعلا
کميته ي نجات پاسارگاد
iranold
بلاگ نيوز
اکسیـــــــر
پرژن کالچرز
فریدون فرخزاد
گل آقا
بالاترين
گویا










سلام
وبلاگ من به روز شده، یادداشتی درباره کیومرث پور احمد...منتظرتون هستم
محمدرضا خالقی زاده | چهارشنبه، ۱۹ دیماه ۱۳۸۶، ۱۱:۵۲ بعدازظهر