عاقبت بچه های کشور خانم
کشور خانم و بچه هایش که یادتان هست؟
امشب می خواهم از این پنج بچه گربه ی ناز و ملوس برایتان بگویم. آخر اگر نگویم که دلم از غصه می ترکد.
خرداد ماه بود که کشور خانم پنج بچه اش را آورد گذاشت توی تراس ما و نخوانده مهمان شدند.
ابتدا اجازه دهید کمی از محل زندگی خودمان و کشور خانم و بچه هاش برایتان بگویم.
ما درشهرکی زندگی می کنیم که هم خانه های ویلایی در آن هست و هم آپارتمانی. اصطلاحا" شهرک می گوییم خیلی بزرگ و وسیع است. پر است از دار و درخت و شمشاد و گل و گیاه. علاوه بر ما که ساکنین این شهرک هستیم ساکنین دیگری هم دارد از جمله گربه های ملوس و رنگ و وارنگ و روباه های خوشگل که نیمه شب ها گاه تا پشت بلوک ها هم می آیند بلکه لقمه غذایی پیدا کنند.
تعدادی از این روباه ها فدایی خودخواهی برخی آدمها شدند و تعدادی منتظرند تا کی و چگونه صید شوند.
گربه ها هم تا دلتان بخواهد زخمی و کور و دست و پا شکسته و همیشه در حال فرار از دست پسر بچه ها.
ما در طبقه ی دوم یک بلوک چهار طبقه زندگی می کنیم. طبقه ی پایین همه ی بلوک ها فضای بزرگ حیاط مانندی دارد که در اختیار کسانی ست که در طبقه ی همکف زندگی می کنند.هر کسی یک جور از این فضا استفاده می کند. یکی گل و بته می کارد یکی سبزی کاری می کند یکی چهار تا میله و یک سقف علم می کند و برای ماشینش پارکینگ درست می کند و یکی هم هیچ استفاده ای نمی کند و از درب داخل راهرو رفت و آمد می کند و آن فضا تبدیل به محیط متروکه ای می شود که وقتی در آن راه می روی تا مچ پا در برگ های خشک شده فرو می روی.
همسایه ای که در طبقه زیرین ما زندگی می کند فضای جلوی خانه اش به نوعی متروکه است و همسایه ی دیوار به دیوار آنها سبزی کاری می کند که البته گاه گداری پدرش و پدر زنش از محل زندگی شان انواع پشگل جات را برایشان سوغات می آورند که سبزی های معطر وخوشبو عمل بیاورند و سر سفره بگذارند.
داشتم از بچه های کشور خانم می گفتم.
بچه ها تا نزدیک به پنج ماهگی در تراس ما بودند و رشد می کردند و روز به روز دوست داشتنی تر می شدند و هم امورات آنها خوب می گذشت و هم ما خیالمان از آنها راحت بود اما همه ی دنیای آنها در تراس ما خلاصه می شد و از آنجا پا بیرون نگذاشته بودند تا اینکه نزدیک به یک ماه پیش نشستم با دخترم صحبت کردم که باید پا روی دلمان بگذاریم و این بچه ها را با زندگی در محیط آزاد آشنا کنیم، سخت بود و نگرانشان بودیم اما باید این اتفاق می افتاد.
رفتم و از همسایه طبقه اول خواهش کردم اجازه بدهد تا این بچه ها را در به اصطلاح حیاط آنها ببریم. حیاط که نیست حد و مرزش با شمشاد و درخت مشخص شده.
اتفاقا" آن خانم خیلی هم استقبال کرد و گفت ما اصلا" از آن در رفت و آمد نداریم و این گربه ها کاری به ما ندارند بیاورشان .
کلی خوشحال شدم و گفتم ما خودمان مرتب غذای اینها را می آوریم تا بزرگتر شوند اگر روزی روزگاری هم دیدید مزاحمت برایتان ایجاد می کند به خود ما بگویید گفت باشه حتما"
روز سختی بود هم برای من و دخترم هم برای این پنج بچه گربه ی بی زبان.
همه را داخل سبد گذاشتیم و مقداری غذا برداشتیم و بردیم شان.
وقتی بچه گربه ها از سبد بیرون آمدند برای دقایقی از ترس هیچ حرکت نمی کردند و به پاهای ما چسبیده بودند اما کمی که گذشت شروع کردند با کنجکاوی بو کشیدن و گشتن.
غذا را گذاشتیم و سریع طوری که ما را نبینند برگشتیم.
اما دل توی دلمان نبود و هر چند دقیقه یک بار از تراس نگاهشان می کردیم البته آن موقع هنوز کشور خانم بچه ها را رها نکرده بود و ازشان مواظبت می کرد.
آنروز گذشت فردا وقتی دخترم غذا برای بچه ها برد همسایه ای که سبزی هایی با عطر پشگل عمل می آورد شروع کرد به اعتراض که اینها را ببر خانه ی خودتان... همینجور با دخترم بگو مگو می کرد من صدا زدم گفتم آقا اگر تراس ما برایشان تنگ نبود می گذاشتم همینجا زندگی کنند ...هر چه ما خواستیم به این آقا تفهیم کنیم که فقط تو نیستی که حق زندگی داری این ها را هم خدا خلق کرده توی گوش این آقا نرفت که نرفت.آخرش هم گفت خودم می دانم چکارشان کنم و همان موقع یک سنگ بزرگ برداشت پرتاب کرد که درست خورد تو کمر یکی از این بچه ها. سرتان را درد نیاورم بحث و جدل ما بالا کشید.
فردا صبح که باز دخترم رفت غذا برایشان ببرد از پایین صدا زد مامان بیا که پای پسره را شکستند.
پای راست یکی از بچه گربه ها شکسته بود و تا چند روز تحت مداوا. شما تصور کنید پای کوچولوی یک بچه گربه توی گچ چقدر دلخراش و آزار دهنده ست.
پای او خوب شد چند روز بعد وقتی غذا بردم باز دیدم یکی از بچه گربه ها از ناحیه ی کشاله ران آسیب دیده ... او هم چند روز مداوا و تزریق و این حرفها تا خوب شد.
در این مدت واکسن ها و داروی ضد انگل شان هم سر وقت تزریق و خورانده شد و خیالمان از برخی جهات راحت بود الاّ حیوان آزاری همسایه.
این را یادم رفت بگویم که از بردن گربه ها دو سه روز نگذشته بود که یاد گرفتند از درخت های مجاور تراس ما بالا بیایند و خودشان را به تراس برسانند. از آن موقع به بعد ییلاق قشلاق می کردند خورد و خوراک و بازیشان پایین و خوابیدنشان بالا.
در این مدت یک بچه گربه ی بی مادر هم که در حوالی بلوک ما بود آمد و در کنار اینها زندگی مسالمت آمیزی را با هم شروع کردند و شدند شش تا.
هر بار که غذا برایشان می بردیم در ظروف یکبار مصرف می ریختیم و بار بعد که وعده غذای بعدی را می بردیم ظروف قبلی را داخل سطل زباله می ریختیم تا هم محیط تمیز بماند و هم بهانه دست کسی نیافتد.
دو روز قبل وقتی غذا بردم و برگشتم از تراس نگاه کردم دیدم همان همسایه ظروف غذای اینها را برداشت و ریخت توی سطل زباله بچه گربه ها به دنبال غذا شان دویدند و او هم یک لگد حواله ی گربه ها کرد. صدا زدم خانم چکار می کنی چرا غذای این حیوان ها را دور می ریزی؟ گفت خانم بیا اینها را ببر خانه ی خودتان از وقتی اینها را آوردی جلوی خانه شده پر از موش!
گفتم خانم جان من که هیچی ، از این حرف شما مرغ پخته توی دیس هم خنده اش می گیرد حضور گربه ها باعث شده موش جمع شود؟ تازه کدام موش؟ من که تا به حال اینجا موش ندیدم... باز بحث مان شد.
امروز چند همسایه را جمع کرده آورده جلوی در خانه مان که باید و باید فکری به حال این گربه ها کنید آسایش ما را گرفتند اگر سم خورشان کردیم خودت مقصری!
یکی از بچه گربه ها حالش خوب نبود و بی اشتها شده بود قرار بود امروز او را به کلینیک ببرم تا معاینه شود، بردمش. از در که وارد شدم آقای دکتر رفیعی حال و احوال کرد و حال بچه گربه ها را پرسید من بی اختیار زدم زیر گریه پرسید چی شده ؟گفتم همسایه ها همه اعتراض می کنند و می گویند از دستت شکایت می کنیم. دکتر گفت بگذار شکایت کنند کسی نمی تواند به تو اعتراض کند که چرا به گربه ی خیابانی غذا می دهی. گفتم آقای دکتر از شکایت آنها هراس ندارم اما می دانم که روزی سر این بچه گربه ها را زیر آب می کنند می برند و جایی رهاشان می کنند که معلوم نیست زنده بمانند یا نه. تهدید کردند سم به خوردشان می دهند که می دانم ازشان بعید نیست.
همینجور که حرف می زدم اشک هام مثل باران سرازیر بود.
دکتر گفت به نظرت چکار کنیم؟ می توانی دل ازشان بکنی واگذارشان کنیم به افراد دیگر؟ گفتم آقای دکتر اگر خیالم ازشان راحت باشد آره چرا که نه؟ اینجا امنیت ندارند اما از جهتی هم نگرانم .هر کدام از ما دو نفر وقتی غذا برای اینها می بریم حتی اگر خیلی گرسنه هم باشند اول دور و بر ما می پلکند و به ما حالی می کنند نوازششان کنیم تا دست روی سر و صورتشان نکشیم محال است لب به غذا بزنند... این حیوانات فقط غذا نمی خواهند محبت می خواهند...
دکتر گفت از این بابت نگران نباش و بلافاصله با شخصی تماس گرفت و موضوع را در میان گذاشت و قرار شد فردا بچه گربه ها را ببرم و تحویل ایشان بدهم تا واگذارشان کنند
اما به این آقا گفتم برای این بچه گربه ها خیلی سخت است که از هم جداشان کنیم چنان به هم وابسته اند و برای هم مادری می کنند که آدم متحیر می ماند وقتی می خوابند همه توی آغوش هم مچاله می شوند وقتی یکی بیمار است بقیه مرتب لیسش می زنند... آن آقا هم گفت پس صبر کن پنج شنبه بیاورشان تا شش تا را با هم یکجا واگذار کنیم.
دلم برایشان شور می زند. شما راهی به نظرتان می رسد؟ می گویید چکار کنم؟
امیدوارم منع ام نکنید که چرا این موضوع برایم اهمیت دارد!
خدا نکند آدم با دنیای این موجودات آشنا شود که به خداوندی خدا صفات پسندیده شان به مراتب بیشتر از برخی آدم هاست.
از ضرب المثل هایی که برای گربه ها ساختند حالم به هم می خورد و مطمئن هستم تراوشات مغزی افرادی چون همسایه ی ماست همان همسایه که بوی پشگل مست اش می کند.
خبر مرگم بعد از دو ماه ننوشتن حالا هم چی نوشتم؟ ببخشید اگر ناراحت تان کردم. دنبال راه چاره ام، شاید شما بتوانید راهی جلوی پام بگذارید.
نظرات
تشکر و سپاس و ارزوی روزافزون سلامتی و پیروزی ایرانیان
تشکر و سپاس و ارزوی روزافزون سلامتی و پیروزی ایرانیان
تشکر و سپاس و ارزوی روزافزونسلامتی و پیوزی ایرانیان
خیلی عالیه عالیییییی
کلاهم را به احترامت برمیدارم.......
همیشه راوی ما با شی
]cheghadr mehraban..kash donya az vojoode shoma por mishod. hamishe shad bashin
مینوجان خوبی؟ دیدم بالاترین سر نمیزنی، گفتم خبری بگیرم.
شادباشی آونگ خاطرههای ما...
منکه خودم از گربه بازان قهار هستم دقیقا می فمم که چی می گی...خیلی دردناکه... بعضی آدمها از حیوانات وحشی هم وحشی ترند
مینو جان!
مینوی خوب!
مینوی بزرگ!
سلام.
زنده، شاد و برقرار می خواهمت. ممنون از لطفی که به من داری.
سلام
اينجا مرا ياد خونه ی مامان بزرگ میندازه
یاد حس
یاد گربه ی های تپل کشور
یاد رنگ
خوب میشه تبادل لینک کنیم؟
نمیشه؟
اگه دوست داشته باشید بخونید
نوشته های منو
از حشرات دنیا
مینو جان
واقعا کارتان قابل تحسین است. امیدوارم موفق باید یک سوال داشتم . امکانش هست که آدرس این مرکز حمایت از حیوانات و آقای دکتر رفیعی را بدهی و بگویی چطور باید گربه ها را به آنجا تحویل داد. چون ما هم چند وقت پیش دو بچه گربه به پارکینگ خانه مان آمده بودند و ما تا چند روز به آنها غذا دادیم ولی یکی از همین همسایه های مثل همسایه شما نمی دانم چه بلایی به سرشان آورند که رفتند و چون خیلی کوچک بودند بعید می دانم که بتوانند جان سالم بدر ببرند. حلا برای موارد احتمالی بعدی این اطلاعات را می خواهم.
بسیار ممنون میشوم.
مینو جان هر چه از رفتار همسایهی ناآگاه ناراحت شدم و به همت تو آفرین گفتم اما با خوندن اینجمله بیاختیار از ته دل خندیدم:
"خانم بیا اینها را ببر خانه ی خودتان از وقتی اینها را آوردی جلوی خانه شده پر از موش!" مسخرهترین حرفیه که تا بهحال شندم. این همسایهتون طنزپرداز خوبی خواهد شد!
عزیزم مینو، خیلی با همه کارهائی که کردید برای این موجودات کوچولو موافقام. نا امید نباش و تلاشات رو بازم ادامه بده. اون حیوونها هم به نظر من هیچ فرقای با آدم ندارن و جون دارن و حق داشتن یه فضای خوب و مناسب برای زندگی. احسنت به تو و احسنت به دخمرمون. امیدوارم ختم به خیر بشه. بابت جدا کردنشون هم نگران نباش مهم اینه که از تکتکشون مراقبت بشه. اینطور شاید شانس بهتری برای پیدا کردن خونههای پر عشق داشته باشن. میبوسمات گل من.
خوب حال شیرینی سالم شدن وبلاگت رو کی بخوریم؟؟ دیگه غصه بیخودی نخوریا خوشگله .....که من میدونم و تو ....:-))
چند تا بوس و بغل با فشار زیاد
دختر همسایه | سه شنبه، ۲۲ آبانماه ۱۳۸۶، ۱۱:۲۹ بعدازظهر
بر ما چه رفته است؟؟؟؟؟؟
گریه ام میگیرد........
12 تایش را داشتیم آنوقت که.......بس دور است...
خواهش میکنم هوایشان را داشته باشید میدانم که در آنجا سخت است.
درود بر تو و گل دخترت تا همین جایش
چه همسايه هاي بي معرفتي.. ميدونم حق داري اما غصه خوردن فايده نداره... اونقدر بچه ادم تو اين دنياي بي رحم هست كه از نداري خانواده ها به اين مراكز بي سرپرستان داده ميشه و هركدوم ميرن تو يه خانواده كه...
ياسمن(چند قدم نزديک تر به خدا) | سه شنبه، ۲۲ آبانماه ۱۳۸۶، ۹:۴۰ بعدازظهر
آدم دلش برا اين كوچولوها كباب ميشه. آخه اينا چه آزاري برا اون همساييه پشگل دوست دارن؟ خدا رو خوش نمياد به خدا.
كاشكي ميتونستم و خودم از همشون نگهداري ميكردم. ولي چه كنم كه بسته پايم ...
سلام، مینو خانم گربه ها براحتی می توانند در آپارتمان زندگی کنند. اگر شش تا باشند خب مشکل است ولی یکی دو تا را می شود نگاهداشت. در دانمارک هراران گربه آپارتمانی هست که جهان بیرون را تنها از پشت شیشه پنحره دیده اند با اینحال زندگی خوبی دارند و اتفاقا آنها همیشه حرف اول را می زنند. اخیرا هم بیلی دوست دارد توی تراس بنشیند و بیرون را دید بزند به او می گویم گربه شدی!
مینو جانم سلام ! خوشحالم که وبت داره درست میشه و میتونی بنویسی !
خانم مهربون بستگی داره بهکی بدیشون آخه ! اگه یکی مثل خودت مهربون باشه که خیلی عایه ،ولیاگه مهربوننباشه ، اون وقته که شاید جدا جدا بشن ، بیشتر مهربونی ببینن !
شاد باشی مهربون :-*
خوبه که مشکلات برطرف شد و باز مینویسی مینو جونم.
جایت بسیار خالی بود نازنینم.
بــــــــــــــــــــــــــــوس
مــــــــــــــــــــــــاچ
فدای تو .
سلام خانم دلم خیییییلی براتون تنگ شده چقدر عالی که باز شروع کردین موضوش فرقی نمیکنه ولی خدارو شکر که اومدین جاتون فوق العاده خالی بود به به به این همه احساسسس
مینو جان سلام.
کاش همه مردم وطنم از زن و مرد، جوان و پیر دلی مانند تو میداشتند.
مینو جان از اینکه مشکلات سایتت برطرف شده خوشحالم. برای اینکه خیالت از بابت گریه هایت راحت باشد، به کسی که گربه ها را میدهی خاطر نشان کن که هر تصمیم در باره آنها را اول با تو در میان بگذارد و تو هم اجازه داشته باشی که تلفنی از احوالاتشون هر از گاهی خبر بگیری و اگر وقت هم بود اجازه داشته باشی که هر ماه سری به آنها بزنی.
کاش من همسایه دیوار به دیوارت بودم.
میبوسمت و به عزبزانت سلام دارم.
همیشه شاد و همیشه خندان باشی.
سعید از برلین.
سلام عزيز دلم مينو جان ...
همين حالا نظرم رو براي اين پست در بلاگفا نوشتم اما گفتم اينجا هم سلامي عرض كنم و بگم خيلي ارادتمنديم بانوي دل شيشه اي نازنين...
راستي از ساختن خونه دوبلكس اين گربه هاي ملوس و شيطون كلي خنديدم مينو جان ...
خورد و خوراك و زندگي پايين ...
خواب و استراحت بالا ...
به همسايه تون يه كمي از سبزي هايي كه خودش ميكاره بدين بخوره ... شايد درست شه !!
مینو جان اول بگم که خیلی خوشحالم که وبلاگت را پس گرفتی .. خدا را شکر
خیلی ناراحت شدم ... به نظرم به حرف دکتر اطمینان کنی بهتر است تا این که شاهد مرگ یکی یکی شان باشی ..
کاشکی یکی سم می داد به زنه همسایه می خورد ... چقدر حالم گرفته شد .. یعنی آدمهای به این کم شعوری پیدا می شوند ؟؟؟
پروانه | سه شنبه، ۲۲ آبانماه ۱۳۸۶، ۸:۳۹ صبح
سلام عزیزان
قصه گو جان من به دکتر رفیعی به اندازه ی چشمهام اعتماد دارم و در انسان بودن و خیرخواه بودن او شک ندارم.
اما خب آدم هزار جور دلش شور می زنه.
سوالی که آتبین عزیز پرسیده اتفاقا" فهیم عزیز پاسخش رو داده.
بله مواردی پیش آمده که برای غذای برخی از خارجیان مقیم ایران ، سگ و گربه رامخفیانه سر بریدند.
در ضمن قصه گو جانم تو درست می گویی و اینها روزی از هم جدا می شن و حتی تحمل همدیگر رو نخواهند داشت اما دوست دارم حد اقل همه ی مصیبت ها یکباره نصیبشون نشه اگه از این محیط دور می شن حداقل با هم باشن تا مدتی.
آونگ خاطره های ما | سه شنبه، ۲۲ آبانماه ۱۳۸۶، ۸:۲۳ صبح
سلام، گمان نكنم مشكلي باشه، بالاخره كسي كه گربه رو تحويل ميگيره، مگه به جز بزرگ كردنش ميتونه كاري بكنه؟
راوی جان خوشخالم دوباره به حالت آرمانی گذشته برگشتید و دارین مینویسین.. خلاصه خواننده مثل "سفره افطار" میمونه که نباید معطلش کنید...!
از جانوران بجز سوسک با موجود دیگری مشکل ندارم که البته سوسک هم بدلیل القای همسر عزیز تبدیل به اژدهای منزل شده...
فقظ مواظب باشید اقای دکتر این زبان بسته ها را به رستوران چینی ها نفروشند ! باقیش احتمالا خطری نداره
سبز باشی برای همیشه
سلام راوی جان،
دلم خیلی برای بچه گربه هات سوختش، عجب همسایه های بی شعوری مگه این پنج شش تا بچه گربه چه کارتون می کنن؟! بعضی از آدمها طاقت دیدن آرامش و رضایت دیگران رو ندارن و باید حتماً یه جوری بهمش بزنن.
راوی جان اول از همه اینکه گربه یه حیوان انفرادی هستش. بچه گربه هات اگر الان هم از هم جدا نمی شن تا چند وقت دیگه هر کدوم راهشون رو می کشن می رن دنبال زندگی خودشون. بنابراین نگران اینکه از هم جداشون کنن نباش. یه بار می گفتی که این آقای دکتر رفیعی خیلی آدمه خوبیه، شک دارم که آسیبی به این گربه ها برسونن. به نظر من ببرشون و بگو دو تا دو تا به افراد مختلف بدنشون. از اینکه همسایه تون سم به خوردشون بده همشون رو بکشه که خیلی بهتره.
از آتش عشق هر که افروخته نيست
با او سر سوزنی دلم دوخته نيست
گر سوخته دل نهای زما دور که ما
آتش به دلی زنيم کو سوخته نيست
تماس
minoo.saberi [at ] gmail [dot] comترانه های خاطره انگیز دانلود کنید اما لطفا ترانه درخواست نکنید
ژولیت دردریان به آسمان پرواز کرد!
بايگاني آهنگهاجستجو
بايگاني ماهانه
April 2010March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
سايتها
سایت صدف فراهانیوبلاگ صدف فراهانی
اولين وبلاگ من
فیس بوک من
فتوبلاگ بلوط
لغتنامه دهخدا
کانون دوستداران حیوانات
دکتر هومن، دامپزشک
انجمن حمایت از حیوانات
انجمن جبهه طبیعت
سبزپرس
محک، موسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان
ليست وبلاگهای به روز شده
شکوه میرزادگی
اسماعیل نوریعلا
کميته ي نجات پاسارگاد
iranold
بلاگ نيوز
اکسیـــــــر
پرژن کالچرز
فریدون فرخزاد
گل آقا
بالاترين
گویا










هماره سلامت و پیروز باشی
یک دوست | جمعه، ۹ آذرماه ۱۳۸۶، ۳:۰۲ صبح