افسردگی / قسمت آخر
چندی قبل با دخترم داشتم صحبت می کردم. از هر دری سخنی تا اینکه صحبت رسید به خانواده ای از اقوام مان که سالها پیش پسر 18 ساله شان خودکشی کرد. همینطور که داشتم از آقایی و مهربانی و مودب بودن این پسر می گفتم صحبت کشیده شد به رفتاری که خانواده با او داشتند و به هیچوجه او را درک نکردند. همه ی فامیل از این پسر تعریف و تمجید می کردند اما پدر مادرش مرتب نوک تو سر این جوان می زدند، تا اینکه خودش را از بین برد و برای پدر مادر عزیز شد. .
همینطور که داشتم با دخترم حرف می زدم یاد کودکی آن پسر افتادم و از شیطنت هایش می گفتم.
روزی مادر این پسر از اداره به خانه برمیگردد و می بیند پسر 9 ساله اش یک گربه را حلق آویز کرده. مادرش می گفت وقتی وارد خانه شدم دیدم پسرم فورا" از داخل پاسیو بیرون پرید و دستپاچه شده بود بطرف پاسیو رفتم دیدم او طنابی به میل گردهای بالای پاسیو بسته و گربه را دار زده....گربه مرده بود.
وقتی صحبت به اینجا رسید دخترم گفت:
واقعا" این بچه نیاز به روانکاوی نداشته!؟ چه حسابی پیش خودشان کردند و ازکنار این موضوع بی تفاوت گذشتند!؟
وقتی دخترم این حرف را زد با خودم فکر کردم که جوان های این دوره زمانه چقدر می فهمند و روی چه مسائلی چنین ریز می شوند! شاید اگر من هم بودم به فکرم نمی رسید او را نزد روانکاو ببرم و تصور می کردم با حرف و نصیحت کار درست می شود!
و باز با خودم فکر کردم پیشرفت تکنولوژی و دسترسی جوانان به اینترنت چقدر به آنان کمک می کند، آن زمان ما از کجا می توانستیم به این همه اطلاعات دست پیدا کنیم؟آموخته هامان فقط منحصر به دروس مدرسه می شد و تجارب افراد دور و برمان. خیلی که همت می کردیم چند تا رمان و کتاب شعر هم می خواندیم.
برگردم به مسئله ای که در مورد افسردگی و نیاز به درمان خودم از آن صحبت کرده بودم.
نوشته " انار " تلنگری بود که باعث شد به رفتار خودم بیشتر فکر کنم و درصدد حل آن باشم.
این که چه خلق و خوی و رفتاری داشتم را " انار " به بهترین شکل ممکن توضیح داده اما یک نکته بیش از همه آزارم می داد و آنهم انجام ندادن فعالیت ها از جمله ساده ترین آنها و کارهای روز مره.
هر روز به خودم نهیب می زدم که دست از تنبلی و بیهودگی بردارم و به قول معروف از جا بلند شوم اما قادر نبودم که نبودم! هر روز تصمیم می گرفتم از این لحظه چنین وچنان کنم و کارهای عقب افتاده را انجام دهم اما موفق نمی شدم و به همین دلیل از خودم بیزار شده بودم.
تا اینکه نوشته ی " انار " را که خواندم دیدم با توجه به تجربه ی شخصی انار پیرامون این موضوع و بنا به گفته ی او زیاد هم عجیب نیست که قدرت تسلط بر رفتارم را از دست داده ام و در چنین مواقعی هیچکس به تنهایی قادر نیست مشکلش را حل کند.
بارها نوشته و کامنت هاش را خواندم تست افسردگی را انجام دادم دیدم پاسخ آن تست این بود که باید و باید به روانپزشک یا روانکاو مراجعه کنم.
اینجا یک مشکل داشتم و آن هم شناختن یک روانپزشک یا روانکاو خوب. برای " انار " ایمیل دادم که حالا که این بحث در وبلاگت مطرح شده از خوانندگانت بپرس کسی روانپزشک یا روانکاو خوب در تهران سراغ دارد؟ و او هم مطرح کرد.
شخصی با نام " رضا " دو روانپزشک را معرفی کرده بود و علاوه برآن احساس کردم که گفته های " رضا " در وبلاگ " انار " حاکی از داشتن اطلاعات تخصصی پیرامون این قضیه هست.
برای " رضا " نامه دادم و چون نمی شناختمش ابتدا گفتم برای شخص دیگری می خواهم و تمام شرایط روحی آن شخص ( خودم! ) را برایش توضیح دادم و سوال کردم در چنین حالاتی به روانپزشک نیاز است یا روانکاو؟
طی چند ایمیلی که بین ما رد و بدل شد و فهمیدم " رضا " پزشک است ، دیگر مشورت هایم تلفنی انجام می شد و از آنجایی که دیدم او کاملا" از روی آگاهی روانپزشکی را معرفی می کند پیشاپیش به روانپزشک پیشنهاد شده از طرف او اعتماد کردم.
حال بماند که چقدر" رضا ..." را زحمت دادم و موفق شدم نوبت بگیرم...
به مطب مراجعه کردم و چقدر از همان لحظه ی اول ،اعتماد به این پزشک در من قوت پیدا کرد.این نکته به نظرم اهمیت بسیاری دارد.
بعد از صحبت هایی که رد و بدل شد ایشان فقط یک نوع قرص آن هم روزی نصف آنرا برایم تجویز کرد. اینکه می گویم اعتماد به پزشک خیلی مهم است به این دلیل که اگر من به او اعتماد نکرده بودم مطمئن بودم دارو را مصرف نمی کردم! آخر به ایشان گفتم که شب و روز ، من برعکس شده و دلم می خواهد به وضع عادی برگردم و تصورم این بود که یک قرص خواب آور قوی برایم تجویز می کند در حالیکه اینطور نبود و به قول خودشان پله پله و آهسته آهسته همه چیز درست می شود.
بیش از یک ماه است که دو جلسه نزذ ایشان رفتم و نتیجه هم خوب بوده. نه اینکه کاملا" همه چیز روبراه شده باشد اما خیلی تغییرات را حس می کنم.
بد نیست اعتراف کنم که همیشه با خودم فکر می کردم که زندگی من سوای همه است واز روانپزشک هم کاری ساخته نیست! اما اکنون فکر می کنم که انتظارم از یک روانپزشک غلط بوده.او نه وکیل است که حق من را از دیگری طلب کند نه قرار است مسائل مالی من را بررسی کند و راه حل نشان دهد، او یک پزشک است که قرار است با دارو و روانکاوی راهی جلوی پایم بگذارد که هم نحوه ی برخورد با مشکلات برایم آسان تر شود و هم زندگی ام به روال طبیعی اش برگردد.
مجددا" از " دکتر رضا... عزیزم " تشکر می کنم و می دانم تا عمر دارم فراموش نمی کنم که چه لطفی در حق من انجام داده و باز هم از " انار " ممنونم. مخصوصا" مخصوصا" تاکید او بر این جمله:
حتما"حتما" حتما" به مشاور و دکتر مراجعه کنید!
این نوشته ی " رضا " را هم بخوانید
از آتش عشق هر که افروخته نيست
با او سر سوزنی دلم دوخته نيست
گر سوخته دل نهای زما دور که ما
آتش به دلی زنيم کو سوخته نيست
تماس
minoo.saberi [at ] gmail [dot] comترانه های خاطره انگیز دانلود کنید اما لطفا ترانه درخواست نکنید
ژولیت دردریان به آسمان پرواز کرد!
بايگاني آهنگهاجستجو
بايگاني ماهانه
January 2011December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
سايتها
سایت صدف فراهانیوبلاگ صدف فراهانی
اولـــــــــين وبلاگ من
فیس بـــــــــــوک من
فتوبلاگ بلــــــــــــوط
لغتنامه دهخدا
کانون دوستداران حیوانات
دکتر هومن، دامپزشک
انجمن حمایت از حیوانات
ایرن
سبزپرس
محک، موسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان
ليست وبلاگهای به روز شده
شکوه میرزادگی
اسماعیل نوریعلا
کميته ي نجات پاسارگاد
iranold
ویراسباز
خبرگزاری میراث فرهنگی
حکیم مهر
فریدون فرخزاد
گل آقا
بالاترين
گویا
مهر









