پدر
یک پسر گم کرد یعقوب و دو چشمش کور شد
چون نگریم من که یک عالم پدر گم کرده ام
وقتی دیدم " باران " از من دعوت کرده که در بازی وبلاگی( به مناسبت روز پدر ) بنویسم انگار دنبال بهانه می گشتم تا از پدرم بگویم! شروع کردم به نوشتن و از دیروز تا ساعاتی قبل هی نوشتم هی پاک کردم هی نوشتم هی پاک کردم.
هر کلمه ای که می نوشتم همراه آن اشک از چشمانم سرازیر بود...
همه را پاک کردم و با خودم گفتم زن، مگر مردم چه گناهی کردن که وبلاگت را می خوانند؟
اصلا" به قواعد این بازی وبلاگی کار نداشتم و وقتی به خودم می آمدم می دیدم همه اش از پدرم نوشتم و گریستم...
همه را پاک کردم و با خودم گفتم زن، مگر مردم چه گناهی کردن که وبلاگت را می خوانند؟
اصلا" به قواعد این بازی وبلاگی کار نداشتم و وقتی به خودم می آمدم می دیدم همه اش از پدرم نوشتم و گریستم...
یک ماه دیگر دومین سالگرد در گذشت پدرم است.
نجیب بود و صبور، عزت نفس بالایی داشت زحمتکش بود و خانواده دوست اما مانند خیلی از پدرها محبتش را خوب نمی توانست ابراز کند. آرام بود و کم حرف و خیلی دل نازک ، خوش لباس بود تمیز و مرتب. دادرس بود و سفره دار و مهمان نواز ،عاشق نوه هایش بود...
اصلا" بگذارید قصه ی عشق جوانی اش را برایتان بگویم.
شصت و چند سال قبل پدرم عاشق دختری می شود و آن دختر هم سخت به پدرم دل می بندد آن زمانها که اینجوری نبود حتی زمان جوانی ما هم عاشق و معشوق آزادی صحبت کردن با هم را نداشتند دلشان و دلمان به این خوش بود :گاهی و نگاهی...
وقتی خانواده ی پدرم به پدرم پیشنهاد می دهند که وقت ازدواجت رسیده و باید برایت به خواستگاری برویم پدرم از خانواده اش خواهش می کند که به خواستگاری دختر محبوبش بروند و آنها هم قبول می کنند.
به خواستگاری می روند و مراسم به اصطلاح بله بُرون و خرید عروسی و رفت و آمد هایی که مقدمات عروسی را فراهم کنند.
یکی از افراد فامیل پدری که ... لاالله الا لله!...( می خواستم نفرین کنم دیدم دستش از دنیا کوتاه است ) شروع به فتنه گری می کند و درست چند روز قبل از جشن عروسی همه را به هم می ریزد و مانع ِ این وصلت می شود.
خود ِ همان خانم که همه را به هم ریخته بود دختر دیگری را به خانواده ی پدرم معرفی می کند که همین مادر نازنینم باشد، به خواستگاری می روند و وصلت سر می گیرد.
روزی که جشن عقد پدر و مادرم بوده همان دختر می شنود که معشوقش یعنی پدرم دارد با دختر دیگری ازدواج می کند باورش نمی شود و به محله ی مادرم اینها می رود وقتی می بیند در آنجا جشن عقد و عروسی ست همانجا جلوی در نقش زمین می شود و دیگران زیر شانه اش را می گیرند و به خانه شان می برند.
این خانم دختر عموی " پوری بنایی " بود. یعنی هنوز هم هست. روز مجلس ترحیم پدرم آمده بود، آخر هم محله مان بود.
ده دوازده ساله بودم روزی از پدرم پرسیدم :
آقا جون اگر شما با مامان عروسی نمی کردی و با ... خانم، عروسی می کردی من دختر کدومتون بودم، تو یا مامانم؟
پدرم پرسید دوست داشتی دختر کدوم ما بودی؟ گفتم تو!
پرسید چرا؟ گفتم آخه اونوقت با پوری بنایی فامیل بودیم و من هی اونو می دیدم.
پدرم خندید و آخر هم نگفت بچه ی کدام شان می شدم!
خب باز هم خارج از قواعد بازی وبلاگی نوشتم!
و اینک بازی و پرسش و پاسخ:
۱ ـ بهترین خاطره ای که از پدر دارید.
از دوران کودکی تا جوانی همیشه موهام بلند بود و یکی از دل نگرانی هایم لحظاتی بود که مادرم با شانه می افتاد به جان موهام و د ِ بکش و شانه کن! آن زمان ها که اینهمه مواد نرم کننده و این چیزها نبود حتی همین برس سیمی ها هم نبود فکر می کنم ده یازده ساله بودم که شانه پلاستکی جای خودش را به برس سیمی داد و کمی راحت تر شدم، تازه مثلا" ما شیک بودیم که شانه پلاستیکی داشتیم خیلی ها از شانه ی چوبی استفاده می کردند.
روزی پدرم از در آمد و دید من دارم اشک می ریزم و زیر دست مادرم پیچ و تاب می خورم.
وقتی هم که هی دردم اومد دردم اومد می گفتم مادرم عصبانی می شد و به شتاب کندن موهایم شدت بیشتری می داد.
پدرم از در که وارد شد گفت نمی خواد براش شونه کنی کشتی بچه رو!
و خودش آمد کنارم نشست و آرام آرام موهام را شانه کرد و گاه می گفت هر وقت دردت اومد بگو ، خب؟
آرام موهام را شانه زد و دو تا بافت و صورتم را که اشک ها روی آن ماسیده بود را بوسید و گفت خوب بود؟
من با سر گفتم آره!
اصلا" اینقدر این محبتش به دلم نشسته بود که بغض داشت خفه ام می کرد، از آن بغض هایی که از محبت یکی گلو را می فشارد.
۲ـ تلخ ترین خاطره و یادی که از پدرتان در ذهنتان است.
من زیاد متوجه نشدم معنی این سوال را! خب مسلما" رفتنش خیلی تلخ بود و هست اما اگر منظور این است که چه ناراحتی از او به دل دارم باید بگویم هیچ!
۳ ـ اگر به جای پدر بودید، چه کاری را که او انجام داده، انجام نمی دادید و یا بر عکس.
کمی از نجابت و حجب و حیا را کم می کردم و اجازه نمی دادم دیگران در زندگی ام دخالت کنند آنگونه که در زندگی پدرم این اتفاق افتاد و هی گذشت کرد و حساب فامیل و این حرفها... همین چیزها نگذاشت پدرم خوشی کند.
4- با پدر در دو یا سه جمله صحبت کنید. ( چه آنهایی که این نعمت رو دارند و چه کسانی که محرومند . )
می گویم پدر حلالم کن، حلالم کن، حلالم کن...
در بیشتر مواقع پدرها مظلوم تر واقع می شوند محبت کمتری از اولاد می بینند، و چون کم توقع تر هستند ما فکر می کنیم نیاز به محبت زیاد ندارند کاش این را می دانستم و کاش دیگران بدانند...
من از پدرم یک بار کتک خوردم آن هم یک لگد بود که نقش زمین شدم.
کلاس چهارم ابتدایی بودم که از همکلاسی ام سه ریال پول قرض کرده بودم آن هم از کی؟ از دختر دلاک حمام محله مان!
وقتی پدرم فهمید ناخواسته آن لگد را به من زد و ساعاتی بعد نشست و آرام آرام برایم گفت:
تو شاگرد اول آن کلاسی تو مبصر آن کلاسی تو دختر من هستی که تا به حال نه از کسی پول قرض کردم و نه رو به کسی زدم مگر من شما را بی پول می گذارم که رفتی و چنین کاری کردی... از همان روز فهمیدم عرت نفس و پا روی خواسته ها گذاشتن و قدر خود را دانستن یعنی چه؟
با آرزوی اینکه هر کدامتان که پدرتان در قید حیات است عمر طولانی همراه با سلامتی داشته باشند و برای پدرانی که از میان ما رفته اند آمرزش می طلبم و روحشان شاد.
از افراد خاصی دعوت نمی کنم که در این بازی شرکت کنند دوست دارم این بار عزیزان سرزده مهمان شوند و هر کدام از شما خوبان هم که نوشتید اگر مایل بودید به من اطلاع بدهید تا بخوانم و در لینک های روزانه لینک بدم.
روح همه ی پدران رفته شاد.
پدرم در جوانی صدای خانم " مرضیه " را خیلی دوست داشت با هم بشنویم ترانه ای از خانم مرضیه:
باران جانم ممنونم از دعوتت
روز پدر را پیشاپیش به همه ی پدارن خوب تبریک می گویم
شب تاب خانم این هم نوشته ای به یاد قدیم ها راضی شدی؟
از آتش عشق هر که افروخته نيست
با او سر سوزنی دلم دوخته نيست
گر سوخته دل نهای زما دور که ما
آتش به دلی زنيم کو سوخته نيست
تماس
minoo.saberi [at ] gmail [dot] comترانه های خاطره انگیز دانلود کنید اما لطفا ترانه درخواست نکنید
ژولیت دردریان به آسمان پرواز کرد!
بايگاني آهنگهاجستجو
بايگاني ماهانه
January 2011December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
سايتها
سایت صدف فراهانیوبلاگ صدف فراهانی
اولـــــــــين وبلاگ من
فیس بـــــــــــوک من
فتوبلاگ بلــــــــــــوط
لغتنامه دهخدا
کانون دوستداران حیوانات
دکتر هومن، دامپزشک
انجمن حمایت از حیوانات
ایرن
سبزپرس
محک، موسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان
ليست وبلاگهای به روز شده
شکوه میرزادگی
اسماعیل نوریعلا
کميته ي نجات پاسارگاد
iranold
ویراسباز
خبرگزاری میراث فرهنگی
حکیم مهر
فریدون فرخزاد
گل آقا
بالاترين
گویا
مهر









