سوم خرداد...

سالهاست که چند روز مانده به " سوم خرداد " مادرم از " اراک " زنگ می زند و چنین می گوید:
مینو جون؟ حالت خوبه؟ صدف جون خونه ست؟ میخوام " تولدش رو تبریک بگم "...
و من تشکر می کنم و می گویم :
مامان جان ممنونم ، شما همیشه به " صدف " لطف دارید اما امروز، روز تولدش نیست!
با تعجب می گوید:
وا !؟ پس چرا تلویزیون داره اینو می خونه؟
من که می دانم منظورش چیست سر به سرش می گذارم و می پرسم :
چی رو می خونه!؟
می گوید: از صبح تا حالا داره می خونه :
ممد نبودی ببینی شهر آزاد گشته...
می گویم مامان تلویزیون همیشه به پیشباز" سوم خرداد " می رود امروز سوم نیست...

ساعت « هشت و نیم صبح سوم خرداد سال هزار و سیصد و شصت و یک » اولین و آخرین فرزندم به دنیا آمد. و پرستار به من گفت بچه ات دختره اسمش رو چی میخوای بگذاری؟
با لبخند گفتم " صدف ".
با پدرش قرار گذاشته بودیم نام دختر را من انتخاب کنم و نام پسر را ایشان.
" صدف " را به بخش نوزادان انتقال دادند و من را هم به اطاقم و مرتب می دیدم پرستارها با جعبه ی شیرینی می آیند و به من تبریک می گویند و من هم تصور می کردم هر زنی که فرزندی به دنیا می آورد چنین غرق شیرینی و تبریکش می کنند! خبر نداشتم آنروز « خرمشهر آزاد شده بود ».
" صدف " آمد و شد مونس جانم. هفت سال اول زندگیش را با هم در یک منطقه ی نیمه جنگی زندگی کردیم پدرش نظامی ست و ماموریت های شغلی... و من و صدف از همان ابتدا آموختیم که باید هر دو به هم تکیه کنیم ....غربت... دوری از خانواده ... صدای غرش دم به دم هواپیماهای جنگی صدای انفجار...
هفت سال... و هر روز صداهای مهیب بمباران های چاه های نفت... و پناه بردن هامان به آغوش هم...
... بزرگ شد اما همیشه سن عقلی اش بیش از سن تقویمی اش بوده و هست. زندگی سخت آدمها را می سازد. به گونه ای که می توانم بگویم چند سالی ست که دیگر اوست که به من می آموزد اوست که راهنمای من است، اوست که معلم من است.
جالب است که نام "صدف " را از یک فیلم انتخاب کردم و او هم رفت سراغ هنر فیلمسازی!
صدف ِ من ، مایه ی فخر ِ من، نازنین ِ من... " تولدت مبارک ".
تو در سخت ترین شرایط با من ساختی ...
همیشه از خدا خواسته و می خواهم که آنچه در زندگی آرزو داری بدان دست پیدا کنی، امیدوارم هر روز پله های ترقی را پشت سر بگذاری و به آرمانهایت برسی.
تو از همان کودکی بازی هایت رفتارت، حرفهایت ،سوالهایت، با بچه های دیگر متفاوت بود.
اسباب بازی های جورواجورت را کنار می گذاشتی و به سراغ مجسمه های چینی می رفتی و ساعتها با آنها مشغول بازی بودی. گاه می شنیدم برای هر کدام نامی انتخاب می کردی و متن نمایشنامه یا فیلمنامه ی کودکانه ات را برای آنها بازگو می کردی و سپس با دست های کوچکت آنها را جابجا می کردی... آن زمان هم فیلم می ساختی!؟
" صدف، گل ِ من " هر چه می گردم ترانه ای به تو هدیه کنم که احساس درونی ام را به تو بگویم هیچ نمی یابم مگر همان ترانه ای که پارسال به تو هدیه کردم.

از آتش عشق هر که افروخته نيست
با او سر سوزنی دلم دوخته نيست
گر سوخته دل نهای زما دور که ما
آتش به دلی زنيم کو سوخته نيست
تماس
minoo.saberi [at ] gmail [dot] comترانه های خاطره انگیز دانلود کنید اما لطفا ترانه درخواست نکنید
ژولیت دردریان به آسمان پرواز کرد!
بايگاني آهنگهاجستجو
بايگاني ماهانه
April 2010March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
سايتها
سایت صدف فراهانیوبلاگ صدف فراهانی
اولين وبلاگ من
فیس بوک من
فتوبلاگ بلوط
لغتنامه دهخدا
کانون دوستداران حیوانات
دکتر هومن، دامپزشک
انجمن حمایت از حیوانات
انجمن جبهه طبیعت
سبزپرس
محک، موسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان
ليست وبلاگهای به روز شده
شکوه میرزادگی
اسماعیل نوریعلا
کميته ي نجات پاسارگاد
iranold
بلاگ نيوز
اکسیـــــــر
پرژن کالچرز
فریدون فرخزاد
گل آقا
بالاترين
گویا









