جنگ... صدام ... اعدام
" دنی " عزیزم و خواهرم و همسرش رفتند و چقدر جایشان خالیست.
چند روزی از وبلاگشهر دور بودم فقط گاه گاهی سرک میکشیدم اما از خبرها به نوعی مطلع میشدم.
دلم میخواهد به چند مطلب اشاره کنم اما خیلی طولانی میشود و پستهای طولانی شما عزیزان را خسته میکند. سعی میکنم در هر پستی به یک مطلب بپردازم،همان مطالبی که این چند روز اخیر شاهدش بودیم و دیدیم و خواندیم و شنیدیم. هر چند که این پست هم طولانی خواهد شد سابقهی خودم را خوب میدانم! اما خواهش میکنم اگر حوصله نداشتید تمام پست را بخوانید چند خط آخرش را بخوانید
.
اعدام صدام حسین و بازتاب آن.
عکس العملها متفاوت بود، و هرکسی از دریچهی دید خودش به قضیه نگاه کرد. دلم میخواهد کمی به عقب برگردم به سالهای جنگ که همهمان به نوعی با مشکلاتش دست و پنجه نرم می کردیم.
یادم نمی آید چه سالی بود اما شب عید بود و همه در اراک مهمان خواهرم بودیم. زمان تحویل سال فردای آن شب حدود ساعت یک ظهر بود. همهی افراد خانوادهمان دور هم جمع بودیم.
بعد از شام بود که هواپیماهای عراقی آمدند و چند منزل مسکونی ( تقریبا" نزدیک به منزل خواهرم ) را بمباران کردند وحشت و سیاهی شهر را فراگرفته بود اما در دل تاریکی خیلی ها دوان دوان به محل حادثه میدویدند. یکی خواهرش در آن خیابان بود یکی مادرش ... هر کس که عزیزی داشت می دوید اصلا" معلوم نبود کدام خیابان ها و کدام منازل بمباران شده...
به پیشنهاد خواهرم آنشب همه با هم در زیر زمین خانهی خواهرم خوابیدیم و هیچکس به خانهاش نرفت و میگفتیم اگر قرار است اتفاقی ببافتد خوب است همه با هم باشیم.
... خوابیدیم و فردای آن شب همه با هم به طرف منزل پدری راه افتادیم که سر ظهر و موقع تحویل سال آنجا باشیم.
نزدیکیهای محلهی پدرم که رسیدیم خیابان حالت عادی نداشت و پلیس مرتب تذکر میداد آقا حرکت کن، خانم حرکت کن.
کمی که جلوتر رفتیم صحنهای دیدیم که دل آدمی را به درد میآورد. تعداد زیادی " عراقی " مرد و زن و کودک درآنسوی خیابان در حرکت بودند. همه بیحس وحال، همه بی رمق ،با چهرههای زرد و لباسهای نامناسب برای آن هوای سوزدار. لباس ها پوشیده از خاک، پاهایشان را روی زمین میکشیدند از بس که ناتوان و خسته بودند، خدا میداند لابد همهشان هم داغدار و یا عزیزی را گم کرده بودند. چند نفر ایرانی هم این افراد را اسکورت میکردند. نمیدانم پای پیاده به کجا می بردنشان،ما فقط دقیقهای شاهد بودیم اما هر چه بود صحنهای بود که تا عمر دارم از خاطر نمیبرم .
من که همیشه زبانم بلای جانم است نتوانستم سکوت کنم و رو به پلیسی که مرتب تذکر می داد حرکت کن کردم و گفتم :
آخه این زن و بچه ها ،اسیر کردن داشته!؟
پلیس گفت حرف زیادی نزن حرکت کن. حرکت کردیم و سعی کردیم حرف زیادی نزنیم چون باعث راه بندان میشدیم. بعد فهمیدیم که آنان اسیر نبودند، از آوارگان ( فکر کنم حلبچه ) بودند که به ایران منتقلشان کرده بودند. هیچوقت نگاه پر حسرت آن زن از یادم نمی رود که ما را توی ماشین نگاه می کرد.
به خانه آمدیم و یادمان رفت قرار است سال تحویل شود و همه با هم پیرامون این موضوع صحبت میکردیم و برای صدام حکم صادر میکردیم.
و حرفمان این بود که صدامی که حتی با هموطن خودش چنین رفتاری میکند چگونه باید مجازات شود. هرکسی نظری می داد ...
من گفتم گلوله و اعدام کم است اگر صدام گیر من بیافتد یک گودال قیر داغ درست میکنم و از نوک انگشتان پایش آهسته آهسته در قیر داغ فرو میکنم. بعد بحث به شوخی کشیده شد و اینکه چگونه من صدام را با آن هیکل بلند میکنم و در قیر داغ فرو میکنم ...
اتفاقا" روزی که خبر اعدام صدام را شنیدیم اینجا همه دور هم جمع بودیم. همهمان از شنیدن این خبر تکان خوردیم و سعی کردیم هر کدام به گونهای از اطاق بیرون برویم تا صحنهی اعدام را نبینیم.
این احساس را زمانی هم که صدام دستگیر شد داشتم نه بخاطر دستگیر شدنش! بخاطر وضع فلاکت باری که داشت، او می توانست از " آدم " بودن خود استفاده کند و بشود اشرف مخلوقات.
حقیقتش را بخواهید فکر میکردم که در مورد اعدام صدام تنها من چنین احساسی داشتم به قول دوستی با خودم فکر می کردم آیا من بیمار هستم؟ من تعادل روحی ندارم؟ اما حالا که مطالب دوستان را میخوانم میبینم خیلیها همین حس منرا داشتند.
اما یک نکته را دوست دارم اضافه کنم و آن هم اینکه آنجا که " اکبر گنجی " می گوید" ببخش و فراموش نکن" و بخاطر این حرف خیلی ها دورش خط کشیدندمنظورش همین بود!
بله! همین!
ما مردمان با عاطفهای هستیم آنقدر عاطفی که از اعدام شدن کسی قلبمان میلرزد که مملکتمان را به خاک و خون کشید پس چگونه است که با این سخن " گنجی " مخالفیم!؟
این بحث نیاز به توضیحات بیشتری دارد اما با این جمله ختم می کنم :
" گنجی " تا آخر خط را خوانده بود و این جملهی فیلسوفانه را گفته بود، و چنان شد که برخی خونش را مباح دانستند! " مطمئنا"
همهی ما روزی خواهیم بخشید گر چه فراموش نمیکنیم.
××××
و ترانهی امشب را به نازنین " ناز خاتون " هدیه می کنم .
بذار توی کتاب کهنهی عشق یه قصه هم از من و تو بمونه
من هر چه ترانه هدیه میکنم همچنان هفتاد هشتاد تا عقب هستم و باور کنید یکی از دغدغه های وبلاگیام این است که هدیه به دوستان دیر شد! همچنان که برای کامنتهاتان شرمنده ام می کنید بی دریغ بی توقع پاسخ
از همهتان ممنونم که همینجور که هستم قبولم میکنید
همینجا از دو نازنین " خورشید خانم " و" زیتون " عذرخواهی میکنم که در بازی یلدا از من دعوت کرده بودند و من متوجه نشده بودم ،من فقط کسانی که برایم کامنت گذاشته بودند را دیدم.
و همچنین از چندین بلاگر خوبی که دوست داشتم دعوتشان کنم اما فرصت زیادی نداشتم تا لینک دهم و دعوت کنم همان پست را هم با عجله و تند تند نوشتم.
دوست دیگری بازی یلدایی بلاگرها را در یک وبلاگ جمع آوری کرده دوست داشتید سر بزنید
از آتش عشق هر که افروخته نيست
با او سر سوزنی دلم دوخته نيست
گر سوخته دل نهای زما دور که ما
آتش به دلی زنيم کو سوخته نيست
تماس
minoo.saberi [at ] gmail [dot] comترانه های خاطره انگیز دانلود کنید اما لطفا ترانه درخواست نکنید
ژولیت دردریان به آسمان پرواز کرد!
بايگاني آهنگهاجستجو
بايگاني ماهانه
January 2011December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
سايتها
سایت صدف فراهانیوبلاگ صدف فراهانی
اولـــــــــين وبلاگ من
فیس بـــــــــــوک من
فتوبلاگ بلــــــــــــوط
لغتنامه دهخدا
کانون دوستداران حیوانات
دکتر هومن، دامپزشک
انجمن حمایت از حیوانات
ایرن
سبزپرس
محک، موسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان
ليست وبلاگهای به روز شده
شکوه میرزادگی
اسماعیل نوریعلا
کميته ي نجات پاسارگاد
iranold
ویراسباز
خبرگزاری میراث فرهنگی
حکیم مهر
فریدون فرخزاد
گل آقا
بالاترين
گویا
مهر









