یک پست، پر از ترانه
گاهی اوقات که خودم پستهایم را مرور میکنم میبینم با جملاتی از این قبیل شروع می کنم:
«میخواهم کمی در بارهی... چند کلامی خدمتتان عرض کنم ... یک توضیح کوتاه در بارهی ...» اما این "کمی" ها و این"چند کلام" ها و این "توضیح کوتاه"ها، میشود یک پست عریض وطویل!
اما امروز رکّ و راست و مردانه بگویم میخواهم یک گپ مفصل بزنم،قول شرف میدهم تا چند روزی ننویسم که تلافی شود، اما اگر دیدید وبلاگم روزی چند بار ، پینگ شد بدلیل اضافه کردن لینکهای روزانه است که خود به خود پینگ میشود حوالهتان به حضرت عباس اگر لینکهای روزانه را سرسری بگیرید و نگاه نکنید در این پست چند ترانه خواهید شنید اما همیشه از این خبرها نیستها! جیرهی چند روز آینده را یکباره میفرستم.
ابتدا خاطرهای برایتان بگویم.
این خاطره مربوط به زمانی است که دخترم چهارده ساله بود و به کلاس نقاشی میرفت، طی چند جلسه یک تابلو را در کلاس، نقاشی، تمام میکرد و آخر کار به خانه میآورد.
روزی از این روزها که دخترم رفته بود کلاس ، ما خانوادهگی دور هم جمع بودیم. برادر زادهای دارم که آنزمان حدودا" سه ساله بود دختری شیرین زبان و دوست داشتنی.
آنروز داشت روی یک صفحه کاغذ نقاشی میکرد. حتما"دیدهاید که بچهها خطوطی میکشند تا چه از آب در آید آنموقع میگویند که چه تصویری کشیدهاند. این دختر بچهی شیرین زبان، آنروز یک بیضی کوچک کشیده بود یک بیضی کوچکتر هم به آن چسبانده بود و یک خط راست در طرف دیگر بیضی. با ذوق زدگی داد زد عمــــــــــــه جـــــــــــــون عمـــــــــــــــــــــــه جـــــــــــــــــــــــــــــــون! ببیـــــــــــــــــن "قورغابی" کشیدم!
گفتم فدای تو و قورغابیت ، بذار ببینم.
نقاشیاش را نگاه کردم و دیدم الحق طرحی از یک مرغابی ست.
همهمان شروع کردیم به تشویق و بوسه و آفرین آفرین و... نقاشیاش دست به دست میگشت و خودش هم ذوق کنان به دنبال نقاشیاش... بازارش حسابی گرم شده بود ، درست در اوج تشویقها بود که دخترم از راه رسید و تابلویی از رنگ روغن باخودش آورد اتفاقا" تابلو نقاشی، برکهای بود با چند مرغابی و...
دایی و مامان بزرگ و بابا بزرگ و خاله و همه شروع کردند به تشویق کردن دخترم که به! به! چقدر زیبا چقدر ...
بعد از دقایقی ناگهان نگاهم به برادر زادهام افتاد که با چهرهای غمگین به زمین خیره شده. بلافاصله بغلش کردم، بوسیدمش و گفتم عمه جان؟چی شده!؟ زد زیر گریه و گفت :
عـــــــــــمـــــــــــــــــــــــه کاشکی منم بلد میتونستم! همهی"قورغابی" رو بکشم!
حالا حکایت من است و نوشتنهایم، وقتی دوستان اهل قلم را میبینم که حرفهایی که من دوست دارم بنویسم را خیلی شیوا مینویسند با خودم میگویم کاشکی منم بلد میتونستم همهی قورغابی رو بکشم!
یکی از این عزیزان اهل قلم که بلد میتونه«همهی قورغابی را بکشه» و با بسیاری از نوشتههایش هم عقیدهام «ف.م.سخن» است.
این ترانهی خاطره انگیز را هدیه میکنم به« ف.م.سخن »عزیز.
یاقوت مذاب با صدای الهه
حالا نکتهای را خدمت خوانندگان خوبم میخواهم عرض کنم که در بارهی ایمیل های فراوانی ست که در رابطه با چند پست قبلیام دریافت کردم و تمام این ایمیلها متعلق به دوستانی بود که در خارج از کشور زندگی میکنند.
همهشان جدا" نگران بودند که چرا خودم و دخترم را معرفی کردم ...
خدمتتان عرض کنم که
عزیزان من، مطمئن باشید که هیچ مشکلی پیش نخواهد آمد.
انتقادهایی که من گاهی در وبلاگم مینویسم حرفهاییست که در همه جا، اکثریت مردم در بارهی آن صحبت میکنند، انتقاد میکنند، از بحث بین استاد و شاگرد در دانشگاه ها بگیرید تا صف نان.
من نه فعالیت سیاسی دارم ،نه به حزب و گروهی وابستهام و مطمئن باشید اگر بخواهند افرادی چون من را احضار کنند برایشان کاری ندارد، خیلی راحت می توانند بلاگرها را پیدا کنند. مخصوصا" افرادی چون من که همیشه از یک کامپیوتر و یک سرور استفاده میکنم.
همان پست ها این آتیشپاره ی وبلاگشهر که دوستش هم دارم را وسوسه کرده خودش را معرفی کند (به گفتهی خودش) شما باور میکنید!؟
مریم مهتدی عزیز هم نوشته بود هم دانشگاهی دخترم است، چند فامیل و همشهری هم برایم نوشتند که ما خیلی وقت است تو را شناخته بودیم اما هیچ نمیگفتیم! (اراکی هستیم و نخاله و دیگه)
بدلیل سوالات دوستان اینرا هم اضافه کنم که دختر من هیچ نسبتی با آقای "بهزاد فراهانی" ندارد. خودم هم با حاج آقا صابر اراکی نسبت ندارم فکر میکنم آنها "صابری انصاری" هستند.
خیلی وقتها هم خارج از دنیای اینترنت از من می پرسند با خانم "پری صابری" (کارگردان تئاتر) نسبت داری می گویم نه همچنین با مرحوم "کیومرث صابری" (روحشان شاد) نسبتی ندارم، مسلما" با "پوپک صابری" هم نسبتی ندارم اما مثل فرزندم دوستش دارم.
این ترانه را هم تقدیم می کنم به نازنین " پوپک صابری "یا همان " گلنسا " فرزند خلف " گل آقا ".
قد سروم کمون شد از فراغت دل مو ناتوون شد از فراغت
و اما سوالاتی که دوستان در بارهی مهمان کوچولوی من داشتند.
خدا را شکر مهمانها رسیدند و تا چند روز پیش خانهی ما بودند و رفتند اراک و بزودی برمیگردند و باز اینجا منم و"دنی"و کلی مهمان از اینطرف و آنطرف که برای دیدن دنی و مادرش میآیند. بههمین دلیل شاید فرصت پست نوشتن نداشته باشم اما خبر های مربوط به کمیته نجات پاسارگاد را منتشر خواهم کرد. همچنین لینک های روزانه فعال است.
روزی کاپیتان عزیز در وبلاگش نوشت وقتی نوشتههای راوی را میخوانم احساس میکنم خواهرم روبرویم نشسته و سر و دستش را تکان میدهد و برایم تعریف میکند.
علاوه بر اینکه خدمت کاپیتان عزیز ارادت دارم و وبلاگش را میخوانم این جملهاش عجیب به دلم نشست. قصه ی عشق زیبای او را در لینکهای روزانه لینک داده بودم و تعداد زیادی از دوستان هم رفتند و خواندند و لذت بردند و من این ترانه را هدیه می کنم به همسر گرامی کاپیتان.
تو خدای منی ناخدا به امید توام به خدا
چند ماه قبل یکی از خوانندگان خوب و قدیمی وبلاگم از من ترانهای درخواست کرد و برایم نوشت که من خودم این ترانه را نشنیدم اما گاه میشنوم قدیمیترها این ترانه را زمزمه میکنند. یک خط از شعر این ترانه را برایم نوشته بود...خلاصه که خیلی مشتاق بود این ترانه را بشنود.
برایش نوشتم عزیزم من مطمئنم این ترانه را دارم اما سالهاست که آنرا نشنیدم باید بگردم تا ببینم میتوانم خوشحالت کنم یا نه!
شاید پنجاه شصت تا از کاستهای من بی نام و نشانند و بی برچسب و جلد. بالاخره امروز بعد از چند ماه پیدایش کردم. نوار کاست بریده بود درست سر همان ترانه! وصله پینهاش کردم و آماده کردم برای نازنین ناهید که خیلی دوستش دارم ،چون با وفا و مهربان است.
حالا زوده نا امید بشم من ، تا دنیا دنیاست عاشقم من
این ترانه را دو خواننده ی کوچه بازاری اجرا کرده بودند که یکی از اجراهایش را هم تقدیم می کنم به " نازنین رها " که مثل دخترم دوستش دارم.
روبروی خونهمون پنجرهای رو به خدا بود یه روزی
رها می گوید که دوست دارم "راوی " صدایت کنم ... عزیزانم راحت باشید با هر اسمی که دوست دارید صدایم کنید برایم این مهم است که صدایم میکنید!
نوبتی هم باشد نوبت "عمو اروند " عزیز است که ترانه ای خاطره انگیز به ایشان هدیه کنم ، خاطراتشان را می خوانید؟
عمو اروند عزیز این ترانه را دوست دارید؟
رفتم به سوی دریا به سوی موج ساحل ،اونجایی که دو تا دل عشق خدایی داشتن از غم رهایی داشتن.
خدا من را بکشد برای این "علی با صفا " که وبلاگ من را به امامزاده تشبیه کرده و نذر میکند تا بتواند وارد وبلاگ جدیدم شود . دیشب که توانسته بود وبلاگم را ببیند نوشت شمع نذر کردم! این مشکل را تعدادی از دوستان دارند که امیدوارم بزودی مشکل برطرف شود اما اگر نشد سر فرصت در بلاگفا هم پستهایم را منتشر میکنم .
من هم شمع نذر می کنم " علی با صفا " امشب بتواند بیاید و هدیه ای که برایش در نظر گرفتم را بشنود:
دل اگه بهونه بگیره از تو هی نشونه بگیره وای وای بر دل من ترک دل و جون می کنم
چند وبلاگ را معرفی کنم و از خدمت مرخص شوم. پست کمر شکنی بود! خسته نباشم!
راستی اینرا هم بارها عرض کرده ام باز هم عذر خواهی میکنم که در پاسخ کامنتهاتان کامنت نمینویسم بگذارید به حساب وقت کمی که دارم . ممنونم از لطف همه تان.
_____________
سورئالیست
گیسو
باران زیبا
فرنگیس
سعید از برلین
ادیت هم نمی کنم شما ببخشیداگر ایرادی در نوشته هایم بود
از آتش عشق هر که افروخته نيست
با او سر سوزنی دلم دوخته نيست
گر سوخته دل نهای زما دور که ما
آتش به دلی زنيم کو سوخته نيست
تماس
minoo.saberi [at ] gmail [dot] comترانه های خاطره انگیز دانلود کنید اما لطفا ترانه درخواست نکنید
ژولیت دردریان به آسمان پرواز کرد!
بايگاني آهنگهاجستجو
بايگاني ماهانه
April 2010March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
سايتها
سایت صدف فراهانیوبلاگ صدف فراهانی
اولين وبلاگ من
فیس بوک من
فتوبلاگ بلوط
لغتنامه دهخدا
کانون دوستداران حیوانات
دکتر هومن، دامپزشک
انجمن حمایت از حیوانات
انجمن جبهه طبیعت
سبزپرس
محک، موسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان
ليست وبلاگهای به روز شده
شکوه میرزادگی
اسماعیل نوریعلا
کميته ي نجات پاسارگاد
iranold
بلاگ نيوز
اکسیـــــــر
پرژن کالچرز
فریدون فرخزاد
گل آقا
بالاترين
گویا









