قیل و قال کودکی
یـــــــــــــادم آمــــــــــــد شوق روزگار کودکی ،مستی ِ بهار کودکی ...
پدرم همیشه می گفت پا قدمت برای ما خیلی خوب بود برکت توی زندگی ِ ما آوردی. می گفت تو که بدنیا آمدی ما هم صاحبخانه شدیم و هم صاحب باغ.
فرزند چهارم خانواده بودم و بعد از من هم دوتای دیگر. اما مادرم می گفت ما زمین ِ باغ و خانه را از چند سال قبل داشتیم. سر این موضوع شروع می کردن به اثبات کردن حرف خود، آخرش پدرم با آرامش می گفت اما راوی که آمد هم خانه ساخته شد و هم باغ سرسبز شد. القصه...
خانه ی پدری ام حیاط نسبتا" بزرگی داشت در یک طرف حیاط ساختمانی دو طبقه و در آنسوی، یک طبقه ساختمان بود. حوضی مربع شکل و گود وسط حیاط بود و اطراف حوض را دو باغچه احاطه کرده بود به شکل ( L ) ، پر از گلهای زیبا و رنگارنگ. بیشتر ِدیوارهای حیاط با پیچ امین الدوله و یاس پوشانده شده بود ، چه عطری!
بوی عطر گل بهتر از هر چیز دیگر آدم را به خاطرات گذشته می بَرد، لا اقل برای من که اینجوری بوده.
در گوشه ی حیاط داربستی بود که مُو رویش را پوشانده بود و من تابستانها آرزو میکردم ای کاش این داربست هیچوقت توی حیاط ما نبود. از زنبور سرخ های بزرگی که دور انگور ها جمع می شدند می ترسیدم. آنزمان وحشتناک ترین موجود دنیا برای من همین زنبور های سرخ بود. کف حیاط از آجر پوشانده شده بود و تخت چوبی کنار حیاط به چشمم تخت سلطنتی می آمد. همه چیز حیاط را دوست داشتم الاّ مستراحمان را .
قدیمها اسمش مستراح بود و دیگر هیچ! اما من می گفتم : مُستراب!
همیشه ی خدا سه چهار خانوار ،مستاجر ، همزمان با هم داشتیم. آن همه آدم و فقط یک مستراح که در گوشه ی حیاط بود. گاه صبح ها از پشت پنجره زاغ سیاه چوب می زدیم تا حیاط که خلوت می شد دوان دوان به طرف مستراح می رفتیم بچه که بودیم از اینکه همسایه ها شاهد مستراح رفتنمان باشند خجالت می کشیدیم ، و چقدر زمانی حسرت پروین و نسرین دخترهای مستاجرمان را می خوردم که از هیچ چیز خجالت نمی کشیدند. یک روز نسرین رفته بود مستراح و یادش رفته بود در را از تو چفت کند و بتول خانم مستاجر دیگرمان در را به رویش باز کرده بود وقتی نسرین کارش تمام شد و آمد بیرون به بتول خانم گفت: مگه کوری که در را باز می کنی؟ چرا نگفتی إهنّ!؟
( زمان قدیم کسی که می خواست وارد مستراح شود از پشت در می گفت إهنّ. یعنی کسی اینجا نیست؟ و اگر کسی داخل مستراح بود او هم در پاسخ می گفت إهنّ یعنی که لطفا" مزاحم نشوید ). " إهنّ " کلمه ای دو منظوره بود!
از مستراح بگذریم که اگر بخواهم در باره ی آن بگویم قصه به درازا می کشد!
آن شبهای تابستان که روی پشت بام می خوابیدیم ، یک آسمان پر از ستاره . کودکی بود و خواب و خیالش ... دلیل چشمک زدن سیاره ها را نمی دانستم و فکر می کردم با چشمان من بازی می کنند، یک چشمک از من و یک چشمک از آنها ...غرق شادی می شدم که اینقدر خوب جواب چشمک هایم را می دهند. و آن شهاب ها که گاه و بیگاه به سرعت از جلوی چشمانمان می گذشتند و بلافاصله به هم می گفتیم دیدی!؟ دیدی!؟
همیشه با نگاهم ردّ شهاب ها را می گرفتم ببینم مادر بزرگم راست می گوید یا نه؟ آخر او می گفت اینها نور امام است که به طرف مسجد سیدها می روند. می گفت مسجد سیدها نورباران می شه، وقتی می پرسیدم چرا امام ها به مسجد محله ی ما نمی آیند می گفت : آخه فرق می کنه ، مسجد سید ها نظر کرده ست. قدیم تر ها مرد خارکنی شاهد بوده که دو طفل سرگردان در آن نقطه از نظرش غیب شدند و از آن به بعد اینجا شده زیارتگاه .آخ که چقدر تو نخ آن دو طفل سرگردان بودم قدیم ها!
...ادامه دارد ...
و اما! :
چندین بار خواستم ترانه ای را در وبلاگ بگذارم و به دوستی هدیه کنم اما انگار یکی به من می گفت این ترانه مال ِ "کیا بهادری" ست. مال ِ خود ِ خودش! نمی دانم چرا؟ یک حس بود ، شاید دلیلش را خودش بداند شاید هم نه. حالا خوشش بیاید یا خوشش نیاید من این ترانه را به " کیای عزیزم " هدیه می کنم.
وقتی پست جوانان او را خواندم همان خط اول دست من را گرفت و تا زورش می رسید پرتابم کرد به عالم کودکی. آنجا که از درخت " بسم " می گفت خودم را جلوی خانه ی " خانم " دیدم .
جلوی رویش به او می گفتند " خانم " اما پشت سرش که حرفش می شد نامش این بود :" زن ِ آخوند قِر داره ". من هیچوقت آخوند را ندیدم که ببینم قر داره یا قر نداره. سالها پیش مُرده بود. اما با درخت " بسم " جلوی خانه شان عالمی داشتیم پر از قِر.
و وقتی پست ایستگاه اتوبوس را می خواندم نیمه هاش که رسیدم شوکه شدم ... و خاطرات نو جوانی ام ...
کیا مشوق خیلی خوبی برای من بوده و هست .
کتاب" ژرفای سرمه ای "یکی از آثار به چاپ رسیده ی" کیا بهادری"است و در باره ی داستان " دیسکو ایرانی " او هم قبلا" برایتان نوشته بودم.
هدیه به کیای عزیز :
ای گل از عهدت چه گویم؟ بویت از چه گلشن جویم؟
از آتش عشق هر که افروخته نيست
با او سر سوزنی دلم دوخته نيست
گر سوخته دل نهای زما دور که ما
آتش به دلی زنيم کو سوخته نيست
تماس
minoo.saberi [at ] gmail [dot] comترانه های خاطره انگیز دانلود کنید اما لطفا ترانه درخواست نکنید
ژولیت دردریان به آسمان پرواز کرد!
بايگاني آهنگهاجستجو
بايگاني ماهانه
January 2011December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
سايتها
سایت صدف فراهانیوبلاگ صدف فراهانی
اولـــــــــين وبلاگ من
فیس بـــــــــــوک من
فتوبلاگ بلــــــــــــوط
لغتنامه دهخدا
کانون دوستداران حیوانات
دکتر هومن، دامپزشک
انجمن حمایت از حیوانات
ایرن
سبزپرس
محک، موسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان
ليست وبلاگهای به روز شده
شکوه میرزادگی
اسماعیل نوریعلا
کميته ي نجات پاسارگاد
iranold
ویراسباز
خبرگزاری میراث فرهنگی
حکیم مهر
فریدون فرخزاد
گل آقا
بالاترين
گویا
مهر









