ادامه ی پست قبلی
می خواستم ادامه پست قبلی را فردای همانروز بنویسم که به دلایلی نشد. برایتان نوشتم که چه انگیزه هایی باعث شد وبلاگ بنویسم اما سوای آن انگیزه ها در این مدت از موهبتی بهره مند شدم که توفیقی بود الهی. اصلا" روزی که وبلاگ نویسی را آغاز کردم به این نکته حتی فکر هم نکرده بودم که این وبلاگ می شود پل ارتباطی با دوستانی که پیوند دوستی با آنان را در خواب هم نمی دیدم. از این بابت می توانم بگویم یکی از بزرگترین اتفاقهای زندگی شخصی من بوده. دوستانی که هر کدام به جای خود برایم قابل احترام، اعتماد و دوست داشتن هستند. بسیاری از شماها شدید مونس من در اوج تنهایی ها در اوج نا امیدی ها و این برای من یعنی همه چیز!
برخی از عزیزانی که از ابتدای کار با من نبودند برایم می نویسند که هر چه در آرشیو گشتیم نه از سرگذشت بهروز و تو چیزی پیدا کردیم و نه از جوانان اعدامی محله تان که در فلان پست اشاره کردی . درست می گویند این دوستان ، نوشته بودم اما جمع شان کردم و ماههاست که بایگانی شدند اما به دلایلی سعی می کنم بزودی آنها را از بایگانی در بیاورم .
وقتی نازنین دختری از آن دورها برایم می نویسد که «از وقتی سرگذشت تو را خواندم تکان خوردم و با مسائلی که مشکل می نامیدمش راحت کنار می آیم » و یا پدری می نویسد که« تو چشمهای مرا باز کردی تا از تعصب کورکورانه پیروی نکنم و با دخترم دوست شوم تا به سر گذشت تو دچار نشود » و یا برادری که می نویسد : راوی کاش زودتر سرگذشت تو را خوانده بودم و به قول خودش با خواندن سرگذشت من مشت در شیشه می کوبد و با دست غرقه به خون رو به خانه ی خواهرش می رود تا حلالیت بطلبد و ... و... و...
این نامه ها که در روز تولد وبلاگم برایم فرستاده شد باعث شد کمی فکر کنم . من به دلایل شخصی آن چند پست را برداشته بودم اما این نامه ها دلیل محکمتری ست که مجددا" آن پست ها را در معرض عموم قرار دهم ،باشد که سرگذشت من درس عبرتی باشد برای کسانی که جان و عمر و هستی دختر و خواهر را ملک شخصی خود می دانند! باشد که شاهد خاکستر کردن راوی های دیگر نباشیم ...
برخی از دوستان قدیمی هم گلایه می کنند که تو سرگذشت" بهروز "و برادرش "بردیا "را کامل نوشتی اما ما نفهمیدیم بر سر برادر دیگرشان " بهمن " چه آمد؟ حق با شماست . همینقدر خلاصه می گویم که " بهمن " ۴ سال زندان اوین بود سپس آزاد شد اما ممنوع الخروج ، ممنوع الشغل ،.. ممنوع النفس و بعد از آزاد شدن باید هفته ای یکبار خودش را معرفی می کرد ، سال ۶۶ زمانی که می رود خودش را معرفی کند دستگیرش می کنند و سال ۶۷ هم در اعدام های گروهی ،جان " بهمن " را می گیرند ،تنها جرمش این بود که برادر "بهروز "بود و می خواست بداند چه برسر برادرش آمده ، همین !
نمی دانم چرا در مقطعی از دوران وبلاگ نویسی هر چه کردم نتوانستم دنباله ی سرگذشت بقیه ی جوانان محله مان را بنویسم . من از سیاست نمی نوشتم از آنچه بر ما گذشت سخن می گفتم .
من نه از سیاست چیزی سرم می شود و نه مایل هستم در باره ی آن فکر کنم اما چکنیم که سیاست اینان حتی نفس کشیدن ما را هم تحت الشعاع خود قرار داده ، خدا ازشان نگذرد که خوب زندگی ای برایمان رقم زدند!
روشینای عزیزم دیروز نامه ای برایم نوشت که با اجازه ی او بخشی از این نامه را اینجا می آورم تا نکته ای را عرض کنم او ضمن اینکه گفته از سیاست حرف زدن یا شنیدن را دوست ندارد چنین ادامه داده :
«...اما بلاگ تو را کاملا می خوانم و لینکهائی که می گذاری /با دقت و تمام و کمال /می دانی چرا؟چون احساس می کنم با خونی طرفم که بوی بی قراری های صادقانه می دهد/خونی که اگر می ریزد و اثر می گذارد از نیشتر دست راویست /راوی حکایتهای پشت پرده /راوی چشمهائی که خوب می بیند/راوی دلی که درد می کشد /...»
من هم دلم می خواست روزگار به گونه ای بود که هر کسی به زندگی خودش و دل مشعولی های خودش می پرداخت اما چنان کردند که هر کدام از ما به گونه ای به آتش ندانم کاری های شان سوختیم از سیاست گفتن کار سیاستمداران است نه من! اما چنان سرنوشت مان با تصمیم های این جلادان گره خورده که از خود گفتن هم شده از سیاست گفتن!
راستی ،دیشب خواب " احمد باطبی " را می دیدم ، خواب می دیدم احمد را با هواپیما به خارج از کشور انتقال می دادند، من فرودگاه نبودم اما صحنه را می دیدم که دارند می برندش ، می گفتند از طرف سازمانی در خارج از کشور آمده اند او را ببرند برای معالجه و این در خواب من معنی آزادی " احمد " را می داد و چقدر خوشحال بودم ...
می توان بی تفاوت گذشت؟! ... هنوز هم آی دی" احمد "در یاهو مسنجر روشن است و هر بار نگاهم می افتد بغض می کنم ...من از سیاست نمی دانم، هیچ نمی دانم اما جگرم می سوزد ...
از خون جوانان وطن لاله دمیده
از آتش عشق هر که افروخته نيست
با او سر سوزنی دلم دوخته نيست
گر سوخته دل نهای زما دور که ما
آتش به دلی زنيم کو سوخته نيست
تماس
minoo.saberi [at ] gmail [dot] comترانه های خاطره انگیز دانلود کنید اما لطفا ترانه درخواست نکنید
ژولیت دردریان به آسمان پرواز کرد!
بايگاني آهنگهاجستجو
بايگاني ماهانه
January 2011December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
سايتها
سایت صدف فراهانیوبلاگ صدف فراهانی
اولـــــــــين وبلاگ من
فیس بـــــــــــوک من
فتوبلاگ بلــــــــــــوط
لغتنامه دهخدا
کانون دوستداران حیوانات
دکتر هومن، دامپزشک
انجمن حمایت از حیوانات
ایرن
سبزپرس
محک، موسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان
ليست وبلاگهای به روز شده
شکوه میرزادگی
اسماعیل نوریعلا
کميته ي نجات پاسارگاد
iranold
ویراسباز
خبرگزاری میراث فرهنگی
حکیم مهر
فریدون فرخزاد
گل آقا
بالاترين
گویا
مهر









