آنچه گذشت
نمی دانم با توجه به جوّی که بر گوشه ای از وبلاگشهر حکفرماست اصلا" صلاح هست ادامه ی پست ( حامی بودیم یا سیاهی لشکر ) را بنویسم یا نه ؟ و یا نیازی به یاد آوری آن صحنه های نا زیبا می باشد؟
چند روز است که منتظر پاسخ ماندم و نگرفتم ، این بار بر خلاف بعضی وقتها که انتقادی می کنم، نامه ها ی حاوی فحش هم نداشتم که این خود برای من معماست !
اما با توجه به اینکه به خوانندگان محترم وبلاگم قول داده بودم که شرح آن روز را از دید خودم بنویسم خواهم نوشت بدون انتظار هیچ پاسخی !
پیش از آن لازم می دانم خوشحالی خودم را به خاطر بازگشت دوباره ی خورشید خانم ابراز کنم . پست قبلی را منتشر کرده بودم بعد از آن خورشید خانم طلوع کرد و من هم جمله ای از سخنانش را بدان پست اضافه کردم . دوست داشتم شرایط به گونه ای دیگر بود تا استقبال گرمتری از او می کردم ، در آینده تلافی می کنم .
نی لبک را خیلی دوست دارم ، منطقش را و یک بُعدی به مسائل نگاه نکردنش را همینطور شخصیتش را . خورشید خانم هم برای من جایگاه خاصی دارد که هم خود می داند و هم بارها ابراز کردم .نی لبک عزیز در بخشی از نوشته اش پیشنهادی به خورشید خانم داده ، من هم با آن موافقم اما نه در این زمان که خورشید خانم تازه برگشته، مطمئن هستم خورشید خانم در آینده ی نه چندان دور مسائل را مطرح می کند تا کمکی باشد به بهتر تشخیص دادن جوان تر هایی که دوست دارند با آگاهی بیشتر وارد مجموعه ای شوند ، ضمن اینکه می تواند با توضیحاتی ذهن همه را روشن تر کند تاما همه ی افراد آن مجموعه را به آن چشمی که نباید نگاه نکنیم .
و اما آنچه گذشت.
سعی می کنم مو به مو شرح دهم هر چند که پستی طولانی خواهد شد.
با توجه به اینکه پاسخی در قبال پست ما قبل دریافت نکردم ، راهکاری پیشنهاد نمی دهم خودتان با خواندن شرح آن روز تشخیص خواهید داد چه ضعف هایی وجود داشته.
همانطور که قبلا" گفتم ساعت 4:20 دقیقه به میدان هفت تیر رسیدم و دقایقی کوتاه کنار خیابان مانند دیگر زنان و مردانی که به همین نیت آمده بودند ایستادم .
چند قدمی ِ من " اسدالله یکتا " در همان جایگاه همیشگی اش مشغول سیگار فروختن بود پاکت سیگاری از ایشان خریدم و چند کلام احوالپرسی و دو سه تا عکس هم از ایشان انداختم که جمعا" سه چهار دقیقه بیشتر نشد . هر لحظه میدان هفت تیر و خیابان های منتهی بدان شلوغ تر می شد که البته تعدادی برای خرید می آمدند و تعدادی هم دیدیم که تماشاچی بودند و به قول یک بلاگر که خودش با کمال آرامش گفته بود رفته بودیم تا بخندیم ! اما ...
دقایقی بعد به آنطرف خیابان که همان فضای سبز باشد رفتم و گفته بودم که حدودا" چه تعدادی را در پارک دیدم . فضای پارک به سیزده بدری می مانست که بهت و نگرانی بر آن حکمفرماست . افراد دوتا دوتا سه تا سه تا و حد اکثر پنج شش نفر با هم در روی چمن ها نشسته بودند . پراکنده ! تعدادی هم نیمکت های پارک را پر کرده بودند و بعضی هم قدم می زدند . اصلا" نمی شد تشخیص داد که این افراد کسانی هستند که برای تجمع آمدند و یا در پارک استراحت می کنند و یا اینکه مامورند!
اینکه در وبلاگی می خوانم ما به خواندن سرود مشغول بودیم که پلیس ها آمدند برایم کمی عجیب است چون گوش هایم هنوز سنگین نشده .
دقایقی پیش از ساعت 5 پلیس ها ریختند و در پست همانروز نوشته بودم .
با توجه به تجربه های قبلی که داشتم و احتمالا" بسیاری دیگر نیز، مقاومت سختی با پلیس نکردیم چون مقاومت کردن همان و تجمع به خشونت کشیدن همان . همه از خیابان گذشتیم و به طرف پیاده رو حرکت کردیم که همان عکسی که انداختم را در حین حرکت یک لحظه برگشتم و انداختم که البته آن روز تصور می کردم عکسی نیست که گویا باشد اما این روزها که نگاه می کنم می بینم حد اقل برای خودم گویای آن است که تقریبا" تعداد آقایان شرکت کننده برابری می کرده با تعداد خانمهای شرکت کننده .که البته این بخشی از جمعیت حاضر بود نیمی جلوتر از ما به پیاده رو رسیده بودند و گروهی هم که در کادر نبودند .
چند ثانیه ای از وارد پیاده رو شدنمان نگذشته بود که روبرویم حد فاصل خیابان کریم خان و فضای سبز تعدادی کاغذ که حاوی شعار بود در هوا پخش شد و بلافاصله صدای جیغ چند زن و جمعیت در آن بخش فشرده تر شد ، چیزی ندیدم که بیان کنم.
در این لحظه پلیس ها حواسشان به آنطرف پرت شد و ما همه مجددا" به طرف جمعیت آنسوی خیابان حرکت کردیم . از آنسوی پلیس سعی در متفرق کردن آنها را داشت که جمعیت آنطرف و اینطرف خیابان در وسط راه به هم ملحق شدیم و آرام به سوی وسط میدان رفتیم . تا اینجا ی کار پلیس تقریبا" با ما قدم می زد و خشونت آنچنانی ای نبود . پشت سرم دختر جوانی کاغذ حاوی شعار زنان را با دو دست بالای سرش گرفته بود و شعار می داد : زندانی سیاسی آزاد باید گردد ! من آرام سرم را برگرداندم و گفتم : هیس! قرار نیست این شعار داده شود بلافاصله آقایی که حدود 50 ساله می نمود و همگام با ما می آمد و من تصور می کردم از لباس شخصی هاست ،زیر لب به دختر گفت بگو :(ما زنیم انسانیم اما حقی نداریم .) و دختر و من که این را شنیدیم شروع کردیم و دیگران هم همصدا شدند ، همانجا بود که درگیری ها آغاز شد و پلیس سعی در متفرق کردن جمعیت را داشت . به وسط میدان که رسیدیم پلیس کارش را به صورت جدی آغاز کرد .
البته در تصاویری که گاه از طریق تلویزیون می بینیم در همه جای دنیا برخورد پلیس با بعضی افراد را شاهد بوده ایم اما آنچه که در ایران اتفاق می افتد چیزی ست که فقط می توان گفت نا جوانمرد تر از همه جای دنیا برخورد می کنند . ابتدا با ایجاد رعب و وحشت! چگونگی اش را قادر نیستم شرح دهم فقط باید بود و دید ! و سپس به شکل خیلی ماهرانه جمعیت را چنان پراکنده می کنند که به هیچوجه پیوستن دوباره ی تجمع با هم ممکن نیست . بعد از این حرکت تعداد پلیس ها مثل مور و ملخ افزوده می شود ، از کجا می آیند معلوم نیست ! و چنان می کنند که در تصاویری که از آرش دیدید گاه نسبت ها می شود " یک " به " هفت " یا بیشتر .
وسط میدان که رسیدیم عملیات اینگونه ی پلیس آغاز شد و شاید به سه چهار دقیقه نرسیده بود که دسته دسته در محاصره پلیس بودیم و البته خیلی دور از هم و پراکنده . هر دسته از پلیس به سرکوب کردن تعدادی مشغول بودند . صدای جیغ و همهمه تمام فضا را گرفته بود . سرت را می چرخاندی صحنه بلافاصله عوض می شد و در جایی که شاهد جمعیت انبوه بودی به آنی تبدیل می شد به صحنه ای خلوت که شاهد کتک خوردن یک نفر توسط چند نفر و سپس کشان کشان بردن آن شخص . هر گوشه ی میدان و خیابان های اطراف همین بود . تعدادی را با زور به کوچه پس کوچه ها هدایت می کردند که البته باز تعداد پلیس ها به تعداد تجمع کنندگان بد جور می چربید!
در این میان گروهی از زنان و دختران سعی می کردند برای نجات جان خود به بوتیک ها پناه ببرند اما با برخورد بسیار زننده ی کاسبان مواجه می شدند ، همان کاسب هایی که همیشه جیب شان از خرید مانتو ی دختران و زنان پر است ! آنان نه تنها از اموالشان دفاع می کردند بلکه زنان را با الفاظ زشت مورد خطاب قرار می دادند . در این بین ماشین های پلیس دور میدان می چرخیدند و یک جور اسپری را در هوا پخش می کردند که حالت خفگی به آدم دست می داد ، البته رو به افراد تجمع کننده ! حال خود پلیس ها چرا چیزی شان نمی شد نمی دانم ! ماسک هم نداشتند.
نمی دانم بگویم به چند دسته تقسیم شدیم ؟ بیست تا سی تا ؟ بیشتر؟ ...
اما یک نکته که از نظر من اهمیت بسیار دارد این است :
در اولین تجمع که برای " گنجی " در جلوی درب دانشگاه صورت گرفت، خشونت پلیس کمتر از روز ۲۲ خرداد نبود اما افراد هوای همدیگر را بیشتر داشتند و پلیس کمتر توانست اینگونه ضربه ی مهلک بزند . بدین شکل که اگر باتوم پلیسی در هوا بلند می شد تا بر دهان دختری کوبیده شود ، زن و مرد بلافاصله خود را روی دختر می انداختیم و آن ضربه به چند نفر اصابت می کرد و مسلما" ضربه ی کاری ای نمی شد و پلیس که می دید این شگردش پاسخ نمی دهد پراکنده مان کرد . اما در روز ۲۲ خرداد چنان که باید ، با هم نبودیم.
پلیس در کارش خبره تر شده یا ما کمتر با هم بودیم ؟! ویا ایمان مان نسبت به حرکتی که کردیم کمتر بود؟!
درگیری و دستگیری تا حدود ساعت شش و سی دقیقه ادامه داشت و آخرین نفری که دستگیر شد و من دیدم ، آقای موسوی خوئینی بود و البته در این زمان جمعیت خیلی کم شده بود و تقریبا" درگیری ها تمام و پلیس کاملا" مسلط بر اوضاع .
حال می بینم خانمی نوشته بود که ما همانطور که گفته بودیم راس ساعت ۶ محل را ترک کردیم که مبادا کارهای افراد دیگر به حساب ما زده شود ! خوب است بسیار خوب است که می توانید بر عاطفه تان غلبه کنید و با دیدن چنین صحنه هایی محل را ترک کنید ! حتما" موسوی خوئینی که در هر اعتراضی پای ثابت است و با دیگرانی که حرف حساب دارند همراه ، باید بدینگونه تک و تنها ببینیم اش و برای تنهایی اش بگرییم !
دیر تر از همه آمدند و زودتر از همه رفتند ! چه زیبا حرکت و جنبشی !
* در پست ( حامی بودیم یا... )خواننده ای در باره ی پخش کاغذها کامنتی نوشته که با وجود اینکه آدرسی از خود نگذاشته و با نام " یه نفر " کامنت گذاشته ،من حرفش را باور می کنم با توجه به آنچه که آنروز دیدم .*
توصیه می کنم بخوانیدش .
بعد از دقایقی که این پست را نوشتم، یکی از دختران بلاگر که ،سر در زیر پر خود کشیده و رنج می برد ، دلیلش را خودش حتما" در آینده خواهد گفت ... آمد و در بخش کامنت ها سوالی از من پرسید .
پاسخ :
نسیم جان ، شاید این که می گویی همان لحظه ای بوده که گفتم جمعیت فشرده شد و من چیزی ندیدم اما همان صحنه به یکی دو دقیقه هم نرسید !
از آتش عشق هر که افروخته نيست
با او سر سوزنی دلم دوخته نيست
گر سوخته دل نهای زما دور که ما
آتش به دلی زنيم کو سوخته نيست
تماس
minoo.saberi [at ] gmail [dot] comترانه های خاطره انگیز دانلود کنید اما لطفا ترانه درخواست نکنید
ژولیت دردریان به آسمان پرواز کرد!
بايگاني آهنگهاجستجو
بايگاني ماهانه
January 2011December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
سايتها
سایت صدف فراهانیوبلاگ صدف فراهانی
اولـــــــــين وبلاگ من
فیس بـــــــــــوک من
فتوبلاگ بلــــــــــــوط
لغتنامه دهخدا
کانون دوستداران حیوانات
دکتر هومن، دامپزشک
انجمن حمایت از حیوانات
ایرن
سبزپرس
محک، موسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان
ليست وبلاگهای به روز شده
شکوه میرزادگی
اسماعیل نوریعلا
کميته ي نجات پاسارگاد
iranold
ویراسباز
خبرگزاری میراث فرهنگی
حکیم مهر
فریدون فرخزاد
گل آقا
بالاترين
گویا
مهر









