ای خدا به کی بگم؟...
یادت می آید روز رفتنت را ؟ تو می دیدی ؟! تو می شنیدی ؟! تو هم دیوانگی هایم را شاهد بودی ؟ سر و پای برهنه دور آمبولانس می دویدم و نعره می کشیدم: ولم کنید می خوام دورش بگردم ، دورش بگردم ، دورش بگردم . چند بار دورت گشتم و تو قربانی قبول نکردی ؟ای بی انصاف، ای بی انصاف ، ای بی انصاف.
زمانی به خود آمدم که برادرها بازوهایم را گرفته بودند و فریاد می زدند میـــــــــــــــــــــــــــــنو ؟ چکار می کنی ؟ یه نگاهی به پدر مادر پیرت بنداز !
پدر را دیدم که خاموش و بی صدا اشک می ریخت و رو به من می گفت : مینو بابام ، بیقراری نکن ، عمرش کوتاه بود ، با خدا که نمی شه جنگید .
مادرم را دیدم که یک شبه پشتش خمیده شده بود و شیون کنان التماس می کرد مینو اینجوری نکن به دو برادرت رحم کن .
از آن لحظه خاموش شدم ، خفه شدم ، سنگ صبور پدر مادر داغدیده ام شدم و سرشان را روی سینه گذاشتم و در گوششان دروغ زمزمه کردم .
نمی خواستم اینجا برایت بنویسم ،برای دل خواهر کوچیکه که " ناناز " تو بود ، می ترسیدم بیاد و بخونه و بیقراری کنه اما امروز هق هقش را شنیدم از فرسنگها فرسنگ ، گویی همین الآن تو را می برن ." ناناز "تو از همه مان بیقرار تره ، کوچک که بود آویزان دستهایت می شد و می خواست برایش سنتور بزنی و خواهر ناز کوچولو را بخوانی و تو " ناناز " را روی پایت می نشاندی و می نواختی و می خواندی ... چشماتو از ترس نبند گریه نکن بازم بخند ، داداش کنارت می مونه ...
من فدای سوز سازت ، کجا رفتی؟ من پیشمرگ صدای قشنگت کجا رفتی ؟ من قربانی دل سوخته ی تو کجا رفتی ؟ کجا ؟
چقدر شبیه هم بودیم ، این را همه می گفتند . سرنوشت مان هم! هر دو سوخته دل .
من دردهایم را فریاد می زنم اما تو اینجور نبودی ، همه را توی دل زدی و دق مرگ شدی .
راستی چرا روزهای آخر با من اینطوری شده بودی؟ می خواستی جگرم را بسوزانی ؟ تو که هیچوقت سرت را روی زانوی خواهر نمی گذاشتی ، پس چرا آنروز؟...
سرت روی پایم و موهای جو گندمی قشنگت را چنگ می زدم ، توی تب می سوختی و دم نمی زدی و فقط آه می کشیدی ، اما چرا آه کشیدن هایت را نیمه در سینه حبس می کردی ؟
جای خالی تو ... وقتی به خانه ام می آمدی برایت مهیا می کردم ، دو سه تا بالش که به آن تکیه بدی ، اینجوری دوست داشتی ... چند جلد کتاب و عینکت را کنارت می گذاشتی و می گفتی مینو جان برام یه زیر سیگاری بزرگ بیار با یک استکان چای ... چه بی توقع بودی تو ...
امروز شد ۴ سال ...
۴ ساله که رفیق ندارم ، ۴ ساله که محرم ندارم ، ۴ ساله که هیچی ندارم ،هیچی هیچی هیچی .
امروز می خواهم با تو خلوت کنم ، درها را می بندم و نعره می کشم و به یادت ترانه ای را هوار می کنم. آن را که تو زیاد زمزمه می کردی .
تو زمزمه می کردی اما من فریاد می کشم فغان می کنم شاید بشنوی شاید بخوانی ...
چرا هیچکس نمی خواد حرفامو باور بکنه ؟ بار این تنهایی رو برام سبکتر بکنه
از آتش عشق هر که افروخته نيست
با او سر سوزنی دلم دوخته نيست
گر سوخته دل نهای زما دور که ما
آتش به دلی زنيم کو سوخته نيست
تماس
minoo.saberi [at ] gmail [dot] comترانه های خاطره انگیز دانلود کنید اما لطفا ترانه درخواست نکنید
ژولیت دردریان به آسمان پرواز کرد!
بايگاني آهنگهاجستجو
بايگاني ماهانه
January 2011December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
سايتها
سایت صدف فراهانیوبلاگ صدف فراهانی
اولـــــــــين وبلاگ من
فیس بـــــــــــوک من
فتوبلاگ بلــــــــــــوط
لغتنامه دهخدا
کانون دوستداران حیوانات
دکتر هومن، دامپزشک
انجمن حمایت از حیوانات
ایرن
سبزپرس
محک، موسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان
ليست وبلاگهای به روز شده
شکوه میرزادگی
اسماعیل نوریعلا
کميته ي نجات پاسارگاد
iranold
ویراسباز
خبرگزاری میراث فرهنگی
حکیم مهر
فریدون فرخزاد
گل آقا
بالاترين
گویا
مهر









