چلّه بزرگه
کودکی ۴ ساله بودم .
زمستان بود و هوا سرد ، ما بچه ها شال و کلاه کرده در حیاط منزلمان مشغول بازی بودیم که آن موجودات ترسناک وارد حیاط خانه مان شدند .
از ترس بر خود می لرزیدم و در آن لحظات " ناصر " پسر مستاجرمان را شجاع ترین فرد عالم می پنداشتم .
معمولا" هفته ای دو بار ، زن هایی که در حیاط ما زندگی می کردند ، این بساط را پهن می کردند :
تلی از لباس نشسته در کنار هر کدام ، و تشت مسّی بزرگی در جلوی هر کدامشان و چند قالب صابون که مرتب به هم گوشزد می کردند نگاه کن کلاغ را سر دیوار ! مواظب باش قالب صابونت را ندزدد !
و یک چراغ نفتی تلمبه ای که نعره کنان با صدای عجیبش ،آب را برای زنان مشغول به کار جوش می آورد و هر کدام با ظرفی از آن آب جوش بر می داشتند و در تشت شان می ریختند و مشغول چنگ زدن لباسها و البته همراه با تعریف و خوش و بش !
و ما بچه ها آن روز ، چه شاد بودیم که مادرانمان فارغ از هر " بکن ، نکن ها " به کارشان مشغول بودند و ما کودکانه می خندیدیم و بازی می کردیم .
اما آن روز شادی من کوتاه بود !
من و ناصر و شهلا و نادر، به بالکن طبقه ی بالا رفته بودیم و در آنجا مشغول بازی کردن بودیم ،مقداری خوراکی و اسباب بازی را در گوشه ی بالکن چیده بودیم و سخت مشغول بازی بودیم ، گاهی هم نگاهی از بالا به مادرانمان می انداختیم و در دل خدا خدا می کردیم که رخت شستن شان به این زودی تمام نشود تا ما همچنان بازی کنیم .
درست در لحظه ای که من در کنار نرده ی بالکن ایستاده بودم و حیاط را تماشا می کردم ، موجودات عجیب و غریبی وارد حیاط شدند !
از ترس سر جایم خشکم زده بود ، اگر رو به حیاط می رفتم ،پیش از آنکه دستم به مادرم برسد ، آن موجودات سر راهم بودند ، اگر همانجا می ایستادم امکان این که موجودات عجیب و غریب از پلّه بالا بیایند و من را در کیسه شان بیندازند ... هیچ راهی به نظرم نرسید غیر از آن که خودم را در همانجا پنهان کنم !
روی زمین دراز کشیده بودم و سعی می کردم تمام بدنم را روی زمین فشار بدهم تا بلکه از دیدگان آنها محو شوم و البته دزدکی از پایین نرده به آنها نگاه می کردم .
مادرم و زن های همسایه را می دیدم که بدون هیچ وحشتی همچنان به کارشان مشغولند !
و ناصر را دیدم که از پلّه ها پائین رفته و در کنار آنها بالا و پایین می پرد !
موجوداتی که باعث وحشت من شده بودند را ناقّالی می نامیدند .
ناقّالی ها ، مردانی بودند که عموما" از چوپانان دهات اطراف اراک در این وقت سال به شهر می آمدند .
مردانی درشت اندام که هر کدام پوست گوسفندی را به صورت کیسه بر روی سر و صورتشان می کشیدند و سه سوراخ در کیسه ایجادمی کردند ، دوتا برای چشمهای شان و یکی هم مقابل دهانشان .
نیم تنه ی پوست بر تنشان که اندامشان را بسی بزرگتر جلوه می داد .
زنگوله های بزرگی بر سر شانه و زانو و سینه شان نصب می کردند و هر کدام چوب بلندی در دستشان ، وارد حیاط خانه ای که می شدند با ریتم مخصوصی بالا پایین می پریدند و زنگوله ها به صدا در می آمد .
مقابل هم می رقصیدند ، رقصی مخصوص به خودشان و گاه چوب هایشان را به هم می زدند و جا عوض می کردند و در این میان پسرکی را که سرخاب سفیداب مالیده بودند هم مشغول رقصیدن بود .
این پسر را "عروس ناقّالی ها" می نامیدند .
( هنوز هم در اراک به زنی که آرایش زننده بر چهره دارد می گویند مانند "عروس ناقّالی ها" می ماند ).
دخترکی هم کیسه به دست به همراه آنان ، می آمد تا هدیه هایی که دریافت می کنند را جمع کند .
ناقّالی ها مشغول حرکات مخصوص شان بودند که " ناصر " هم به جمع آنان پیوست و به همراه ریتم آنان بالا و پایین می پرید! اینجا بود که ناصر برای من شده بود سمبل شهامت ! گرچه هم سن و سال خودم بود .
ناقّالی ها اشعاری را هم می خواندند که فقط این را یادم مانده :
ناقّالی گنده گنده
چلّ رفته پنجا مونده
پیش از این که قالب تهی کنم ، رفتند . تا هدیه ای ،پولی دریافت نمی کردند محال بود آن خانه را ترک کنند.
زمانی که رفتند ، تازه به خودم آمدم که باید از ترس گریه کنم !
و مادرم به طرف من آمد و با ناز و نوازش به من فهماند که آنها هم " آدم " بودند ! مانند ما !
و برایم توضیح داد که هر سال در چنین روزی آن ها به شهر می آیند و من نباید بترسم !
و باز برایم گفت که چهل روز از زمستان رفته و پنجاه روز دیگر باقی مانده و امشب هم ، شب چلّه است ، چلّه بزرگه!
گفت که آنان می آیند تا خبر بدهند شدّت سرما کم می شود و به بهار نزدیک می شویم .
گفت که آن که پوست سیاه بر سرش کشیده بود نشانه ی پلیدی بود و آن که پوست سفید بر سرش بود نشانه ی پاکی ، و از من پرسید :
دیدی که آخر سفیده ، سیاهه را بر زمین کوباند؟
سال بعد ، در چنین روزی ، من به همراه برادر یک ساله ام در خانه تنها بودیم ، مادرم رفته بود برای خرید نان یا ...
ناصر و خانواده اش هم دیگر از خانه ی ما رفته بودند .
از داخل اطاق صدای زنگوله های ناقّالی ها را شنیدم که گویا در خانه ی یکی از همسایه ها مشغول ترساندن بچه های آن همسایه بودند!
وحشت زده برادر کوچکم را بغل کردم ، او ،و خودم را در زیر کرسی پنهان کردم .
هوای زیر کرسی داشت خفه مان می کرد که مادرم سراسیمه به خانه آمد .
با شنیدن صدای زنگوله ی ناقّالی ها خریدش را نیمه کاره رها کرده بود و به طرف خانه دویده بود که مبادا ما بترسیم . و درب حیاط را هم چفت کرده بود . این را شب برای پدرم تعریف می کرد .
وقتی که پنج ساله بودم آخرین سالی بود که ناقّالی ها به اراک آمدند .
می گفتند که شهربانی ورود آنان را ممنوع کرده .
و من همیشه با خودم فکر می کردم که چقدر "شهربانی" خوب و دوست داشتنی ست !
تنها چیزی که از ناقّالی ها به یاد دارم نوشتم ، در فرصتی آنچه در این باره در کتاب نوشته اند برایتان می نویسم .
از آتش عشق هر که افروخته نيست
با او سر سوزنی دلم دوخته نيست
گر سوخته دل نهای زما دور که ما
آتش به دلی زنيم کو سوخته نيست
تماس
minoo.saberi [at ] gmail [dot] comترانه های خاطره انگیز دانلود کنید اما لطفا ترانه درخواست نکنید
ژولیت دردریان به آسمان پرواز کرد!
بايگاني آهنگهاجستجو
بايگاني ماهانه
January 2011December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
سايتها
سایت صدف فراهانیوبلاگ صدف فراهانی
اولـــــــــين وبلاگ من
فیس بـــــــــــوک من
فتوبلاگ بلــــــــــــوط
لغتنامه دهخدا
کانون دوستداران حیوانات
دکتر هومن، دامپزشک
انجمن حمایت از حیوانات
ایرن
سبزپرس
محک، موسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان
ليست وبلاگهای به روز شده
شکوه میرزادگی
اسماعیل نوریعلا
کميته ي نجات پاسارگاد
iranold
ویراسباز
خبرگزاری میراث فرهنگی
حکیم مهر
فریدون فرخزاد
گل آقا
بالاترين
گویا
مهر









